ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۲۸ جالب اینجاست که زمانی که ماهور میومد سر و کلهٔ فراز هم پیدا میشد ...

#پارت۲۸

جالب اینجاست که زمانی که ماهور میومد سر و کلهٔ فراز هم پیدا میشد یه جورایی قضیه بودار شده برام!
وقتی که فراز میاد خانم بزرگ مدام سراغ اهورا رو ازش میگیره، انقدر از این پسرهٔ بی‌احساس عصبانیم که اگر ببینمش کلی حرف بارش می‌کنم.

ـ خانم بزرگ کجایید پس؟ خانم بزرگ: اومدم دختر چقدر عجولی تو.

خندیدم و کیفم رو روی شونم گذاشتم.
خانم بزرگ اومد و با هم از سالن خارج شدیم  قراره با هم بریم و یه چرخی توی پاساژا بزنیم.
اردشیرخان رو دیدیم که داشت میومد، خانم بزرگ با دیدن اردشیرخان اخم کرد و نگاهش رو به طرف دیگه‌ای گرفت.
با نزدیک شدن اردشیرخان به ما گفتم:
ـ سلام، روز بخیر.

اردشیرخان: سلام، کجا میرید؟

ـ میریم بازار، حسابی حوصلمون سر رفته.

اردشیرخان: خیلی خب زود برگردید.

با تموم شدن حرفش زیر چشمی نگاهی به خانم بزرگ انداخت و رفت.
توی این یک هفته حس کردم که رابطهٔ خانم بزرگ و اردشیرخان سرد و بی روحه، توی این یک هفته اصلا ندیدم زیاد باهم باشن و یا با هم صحبت کنن.
به خانم بزرگ که از پنجره به بیرون خیره شده بود نگاه کردم، دلم براش می‌سوزه.
با رسیدن پارک کردم و وارد شدیم، یکی یکی بوتیک ها رو گذروندیم تا اینکه مانتویی چشمم رو گرفت.
نگاهی به خانم بزرگ کردم، حتما بهش میاد.
خانم بزرگ رو کشیدم توی بوتیک و از فروشنده تقاضای آوردن مانتو رو کردم.
مانتو رو سمت خانم بزرگ گرفتم و گفتم:
ـ برید اینو بپوشید گمون کنم خیلی بهتون بیاد.

خانم بزرگ خواست بهونه بیاره که بزور بردمش توی اتاق پرو و درو بستم.
کمی بعد در اتاق پرو باز شد، با دیدن خانم بزرگ چشمام برق زد خیلی بهش میومد.
موقع حساب کردن خانم بزرگ با تعجب گفت: این کارا چیه ماهرخ بزار خودم حساب می‌کنم.

ـ نه دیگه این یه هدیه از طرف من به شماست، اما و اگرم نیارید.

حساب کردم و خانم بزرگ رو که داشت غر می‌زد همراه خودم بیرون بردم.
کمی دیگه دور زدیم و خرید کردیم.
ـ خب چیکار کنیم؟

خانم بزرگ: بریم یه چیزی بخوریم که حسابی گرسنم شده.

ـ اصلا و ابداً، غذای بیرون اصلا براتون خوب نیست و ضرر داره میریم خونه ناهار می‌خوریم.

خانم بزرگ به شوخی گفت: چه پرستار بد اخلاقی!

خندیدم و گفتم:
ـ نخیر خانم من بد اخلاق نیستم به فکر سلامتتون هستم.

خانم بزرگ با لبخند و نگاه تشکر آمیزی نگاهم کرد.
وقتی رسیدیم خونه فورا به خدمتکارا گفتم میز ناهار رو بچینن چون خانم بزرگ گرسنست.
به اتاقم رفتم و لباسام رو عوض کردم، بعد از ناهار خانم بزرگ قرصاش رو خورد و خوابید منم بخاطر اینکه خوابم نمی‌برد روی کاناپه دراز کشیدم و مشغول تماشای تی وی شدم.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...