ویژه کنید
عکس و تصویر کوه یـخ~پارت۱۱||از اینکه زورش در اومده بود خندم گرفت و برای اینکه بیشتر حرسش در ...

کوه یـخ~پارت۱۱||از اینکه زورش در اومده بود خندم گرفت و برای اینکه بیشتر حرسش در بیاد گفتم= من میخوام هندزفری بزارم توی گـوشم و صدای تورو نمیشنوم=)) پس بهتره حرف اضافی نزنـی و متن رو یاد بگیـری..جیمین=ا.ت خب بزار بیام بیرونننن..! اینجا هوا کمه نفـس کم میـارم! خندم گرفته بود..انگار داشت بچه گول میزد=)) خندیدم و گفتم= خیر اقـای پارک نفـس کم نمیارید..پنجره بالا سرتونه=))! جیمیـن که خیلی عصبی شدع بود تصمیم گرفت کاری ک گفتم و انجام بده چون به نفعش بود:| بعد از دوساعت متوجه شدم که صدای کوبیده شدن در میاد..هندزفری رو برداشتم..یااا اصلا حواسم نبود جیمین اونتو زندانیه:))! گفتم=چیـه جیمین؟ جیمیـن= متن رو یاد گرفتم..بزار بیام بیرون! در رو باز کردم~ جیمین اومد بیرون و با اخم نگاهم کرد^^من=چیـه؟ چرا اینطوری نگاه میکنـی؟ جیمین=بهت گفتـم این کاری ک کردی بی حساب نمیمـونه^^ و خندید..من= جیمیـن چی تو سرته؟:| فقد خواستم کمکِت... که با کوبیدن لباش روی لبام حرفمو قطع کرد:)‌ بعد از چند ثانیه پسش زدم.. *با اخم*جیمیـن.ت..تـو چیکار میکنـی؟ جیمیـن= خب ..م..مـن.. بهش گفتـم=نیازی نیس توضیح بدی:) جیمیـن= خب.. من متن رو یاد گرفتم.. حالا میتونـم برم؟ مـن=صبر کـن.. //جیمین:چیـه؟ زبونم گرفتـه بود و با مِن مِن گفتم :فـ..فـردا..بعد از تموم شـدن کـ..کـارات میای اینجـ..ـا؟جیمیـن:ببینم چی میشه!فعلا بایـد برم^^ خداحافظی کردیم.. دوست داشتم میمونـد..برای همیشه:( ولی خب ممکن نبود:) بعد از یه ساعت بهش زنگ زدم^^ +جیمیـن . -چیـه؟ +کجایـی الان؟ -خونه:| +خب پـس مرض داشتی رفتی؟:/ -یاااا میخوام تمرین کنم خب:)) +خـب..ببخشید.. مزاحم نمیشم..خدافظی کردم و به رزان زنگ زدم^^ رزان که اسم اصلیش رزآنـه بود یکـی از بهترین دوستام و همینطور یه آیدله:) میدونستـم پس فردا تولد جیمیـنه*-* زنگ زدم و گفتـم بیاد خونمون:) رزآن رسید.. زنگ زد]]~ بغلش کردم و خیلی وقت بود ندیده بودمش..قضیه خودم و جیمین رو براش تعریف کردم و صدبار گفتم[رزآن...هیچکس نباید بفهمه من و جیمین باهمیم خب؟] رزآن=باشه حواسم هسـدش*-* ازش کمک خواستم..خونم خیلی بزرگ بود و میشد جشن و اونجا بگیریمـ...اعضای بی تی اس هم دعوت میکردم ولی نمیگفتم که من و جیمین باهمیم..رزآن قرار شد تا روز تولد جیمین پیشم باشه و کمکم کنه..یک روز گذشت..با صدای رزآنـه بیدار شدم~ یاااا ا.ت بلند شو امروز کلی کار داریم.. بلند شدم و چشمامو مالیدم..سریع رفتم و یه لباس پوشیدم.. لیزا: ا.ت برای امروز میخوای چی بپوشی؟ مـن:نمیدونم یچی میخرم اول زنگ زدم به اعضای گروه بی تی اس و گفتم اصلا به جیمین نگن که امروز تولدشه.. و ساعت ۸ خونه ی من باشن..اوناعم قبول کردن^^بعد از کلی گشتن یه لباس خیلی قشنگ کالباسی با کفشاش پیدا کردم و خریدم!پایان پارت۱۱^^

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...