ویژه کنید
عکس و تصویر پارت مقدماتی --------------------------------------------------- زینب: داشتم به سمت خونه میرفتم خیلی اروم راه میرفتم و سرم ...


پارت مقدماتی
---------------------------------------------------

زینب:

داشتم به سمت خونه میرفتم خیلی اروم راه میرفتم و سرم پایین بود که یه دفعه از پشت صدای مارلی رو شنیدم که صدام میزد

"زی زی"برگشتم سمتش و اون سمتم دویید چند بار گفتم بدم میاد از اینکه زی زی صدام کنه پوکر بهش نگاه کردم:/

وقتی بهم رسید دستاشو انداخت دور شونم"زی زی! چرا منتظرم نموندی باهم بیایم ببین پاهام درد گرفتم اینقدر دویدم تا بهت برسم خوو"
"اول بهم نگو زی زی:/ بعدشم میدونستم کار داری طول میکشه منم میخوام زود برگردم میدونی حوصله زر زدن با اون دوستاتو ندارم"

مث همیشه پوکر بهم خیره شد و حرفی نزد فقط ابنباتش رو در اورد و خورد باهم راه افتادیم بریم خونه. (باهم تو یه خونه کوچیک زندگی میکنن)

رسیدیم خونه تو یه اپارتمان شش طبقه بود مثل خوابگاه بود ادمای خوبی توش بودن..

مارلی تا رسید تو خونه کفشاش رو در اورد و رفت تو اتاقش و در و بست

خونه دوتا اتاق داشت. یه حال کوچیک که مناسب بود. و یه تیکه اشپزخونه کوچیک به لطف مارلی خوش سلیقه خونه خیلی مرتب و قشتگ چیده شده بود. هنوز یادم نمیره که چقدر برا این خونه زحمت کشید:/


خلاصه منم رفتم بخوابم همش تو مدرسه ازم مون کار میکشن.
سریع خوابم برد.




مارلی:

رفتم بالا سر زینب دستامو گزاشتم رو بازوش و تکونش دادم که بیدار شه ساعت هفت عصر بود هزار تا کار داشتیم.

بیدار نشد بیخیال موبایلش رو ورداشتم و زنگشو گذاشتم رو پنچ دقیقه دیع و تا ته صداشو بلند کردم و از اتاق زدم بیرون و رفتم هدفونم رو ورداشتم گذاشتم رو گوشام و اهنگ و پلی کردم و رفتم تو انیستا ببینم چی به چیع دنیا:/

چهار دقیقه دیگه با حس کشیده شدن هدفونم سرم رو بالا بردم پوکر به زینب هیولا نگاه کردم:|

"جانم زی زی"

نفس عمیقی کشید هدفونو پرت کرد رو مبل و رفت دست و صورتش رو بشوره داد زدم" وقتی از خواب بلند میشی خیلی خوشگل میشی هاااع"
یه"گمشو"یی داد زد و در و محکم بست خندیدم.
یه سلفی گرفتفتم از خودم و پستش کردم. به هر حال ادم هایی هستن بدون یه روز فعالیت من دنیارو میترکونن:)

موبایلم و گذاشتم تو شارژ و خودم رفتم تر اتاقم کتاب و دفترهام و در اوردم شروع کردم به درس خوندن و حل کردن مسائل فیزیک خانم کانگ.ازش متنفرم با اون عینک خزش:/



"هوی چیکار میکنی" زینب گفت و منم برگشتم بهش به کتاب ها اشاره کردم که چشاش گشاد شد محکم زد پس کلش و رفت
شونه ای بالا انداختم.

حدودا سه ساعت دیع اومد" میگم یه مگه نگفتی تولدعع یکی از دوستاتع "
" کشته مردش نیستم فوقش میگم فردا بهش میگم تولدش مبارک و با یه کادو خفش میکنم مگع نمیبینی چقدر درس داریم" سرش رو تکون داد و ازم چندتا سوال دیع درباره درس ها پرسید و با حوصله جواب دادم.
"گشنم شد زی زی نودل نداریم "

این پارت مقدماتی هس










دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...