نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#حتما_بخونید سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه ...

#حتما_بخونید سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. ...

۲ روز پیش
57K
#پارت_هدیه #میجو #بک_کیونگ و من نمی دونستم چرا باید یک متن بنویسم . رابرت خندید و گفت : باشه باشه . متن مینویسیم . میتونه هرچی باشه . شعر . داستان کوتاه . یا جمله ...

#پارت_هدیه #میجو #بک_کیونگ و من نمی دونستم چرا باید یک متن بنویسم . رابرت خندید و گفت : باشه باشه . متن مینویسیم . میتونه هرچی باشه . شعر . داستان کوتاه . یا جمله . یا اهنگ . موفق باشید . و اروم توی کلاس راه رفت و بچه ...

۱ هفته پیش
158K
#اهنگ_رمان_اخرین_فرصت #میجو چیزای زیادی درون وجودمه که منو تبدیل به یه آدم دیگه ای کرده منو به خواب بُردن، دست و پاهامو بستن و تو یه اتاق تاریک زندانیم کردن! تکه های زمان از دست ...

#اهنگ_رمان_اخرین_فرصت #میجو چیزای زیادی درون وجودمه که منو تبدیل به یه آدم دیگه ای کرده منو به خواب بُردن، دست و پاهامو بستن و تو یه اتاق تاریک زندانیم کردن! تکه های زمان از دست رفته ، خاطرات عشقی که اونا رو دور انداختم ، همشون حذف شده و به ...

۱ هفته پیش
73K
#دوقلوهای_شیطون #پارت20 آنیسا هوف خدایا چرا زمان دیر میگذره ایسو:وایییی آنیسا سرمون رفت خیرسرمون میخوایم بخوابیم اه من:ببخشید مارنی:ببخشید بخوره تو اون کلت یکساعت دیگه پرواز میشینه بعدم میریم هتل نمیشه بخوابیم من:اهه بگیرین بخوابین ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت20 آنیسا هوف خدایا چرا زمان دیر میگذره ایسو:وایییی آنیسا سرمون رفت خیرسرمون میخوایم بخوابیم اه من:ببخشید مارنی:ببخشید بخوره تو اون کلت یکساعت دیگه پرواز میشینه بعدم میریم هتل نمیشه بخوابیم من:اهه بگیرین بخوابین دیگه هیع ورور خف کنین میا:عزیزم میدونم نگرانی چیزیش نمیشه بگیر بخواب من:اما.. میا:دیگه ساکت ...

۳ هفته پیش
63K

"شاه من میشی دوباره"؟پارت بیست و چهارم رخت خوابمو پهن کردم و دراز کشیدم،گوشیم زنگ خورد.امیر بود اخ فدات شم امیر چجوری فراموشت کنم تو همیشه پیشم بودی،پشتم بودی،حال بدمو خوب کردی خدایا حداقل کاری کن راحت فراموشم کنه.جواب دادم ولی هیچی نمیگفت از پشت تلفن اروم و بی صدا ...

۱۵ شهریور 1398
94K
رمان زندگی دوباره پارت۳ -بابا همه ب میلانی ک از عصبانیت سرخ شده بود خیره شدن ک با تمسخر گفتم: -میگم میلان نظرت چیع تو بگی ب من سیلی نزنه ن ک تو بچه واقعیش ...

رمان زندگی دوباره پارت۳ -بابا همه ب میلانی ک از عصبانیت سرخ شده بود خیره شدن ک با تمسخر گفتم: -میگم میلان نظرت چیع تو بگی ب من سیلی نزنه ن ک تو بچه واقعیش هستی حرف تو بدون هیچ چونو چرایی انجام میشه دست دیگشو اورد ک بزنه تو ...

۹ شهریور 1398
40K
#پارت_صد_بیست_پنج #غریبه_آشنا زینب نمخواستم بیام،نمیخواستم دوباره سهون رو ببینم...ولی بزور آوردن منو با خودشون...ئونسو اومد باهامون حرف زد مثل همون چیزی که تو عکسا دیده بودم و مصاحبه ها رو گوش داده بودم مهربون بود...گفت ...

#پارت_صد_بیست_پنج #غریبه_آشنا زینب نمخواستم بیام،نمیخواستم دوباره سهون رو ببینم...ولی بزور آوردن منو با خودشون...ئونسو اومد باهامون حرف زد مثل همون چیزی که تو عکسا دیده بودم و مصاحبه ها رو گوش داده بودم مهربون بود...گفت بریم بشینیم تا کنسرت شروع بشهه اما قبل از اینکه برم من سه ن رو ...

۸ شهریور 1398
74K
#رمان.ترسناک #آونگ🕳 Part7 تمامی مطالبی که خواندید بخشی از اعتراف های این زن (( سارا )) بود او بخاطر گم شدن مادر و شوهرش و قتل دوستش نگین جزو مظنونین این پرونده است و به ...

#رمان.ترسناک #آونگ🕳 Part7 تمامی مطالبی که خواندید بخشی از اعتراف های این زن (( سارا )) بود او بخاطر گم شدن مادر و شوهرش و قتل دوستش نگین جزو مظنونین این پرونده است و به دادگاه احضار شده است. و تمامی مطالبی که در ۶ پارت قبلی خواندید خاطرات سارا ...

۳۱ مرداد 1398
133K
#پارت_سی‌و_هفتم رهام که منتظرم بود با دیدنم اومد سمتم و با صدایی آروم و لحنی ناراحت گفت _اگه نخوام بیام اینجا تا کی باید منتظر بمونم جوابمو بدی؟ تا کی باید هربار که زنگ میزنم ...

#پارت_سی‌و_هفتم رهام که منتظرم بود با دیدنم اومد سمتم و با صدایی آروم و لحنی ناراحت گفت _اگه نخوام بیام اینجا تا کی باید منتظر بمونم جوابمو بدی؟ تا کی باید هربار که زنگ میزنم امیدوار باشم شاید توام دلت تنگ شده و بهم رحم کنیو... همه‌ی دانشجوها از کنارمون ...

۱۶ مرداد 1398
48K
#تَلنگر(لطفا بخونین) همیشه به این فکر میکنم که من مُردم چی میشه؟! تا حالا فکر کردین؟فرض کنین تو خونه نشستین در اوج آرامش سکته میکنین میمیرین؛یا تو خیابون یه ماشین بهتون میزنه میمیرین؛یا یه مریضی ...

#تَلنگر(لطفا بخونین) همیشه به این فکر میکنم که من مُردم چی میشه؟! تا حالا فکر کردین؟فرض کنین تو خونه نشستین در اوج آرامش سکته میکنین میمیرین؛یا تو خیابون یه ماشین بهتون میزنه میمیرین؛یا یه مریضی میگیرین ومیمیرین...یا اصلا ساده ترین و بهترینش شب میخوابین دیگه صبح بیدار نمیشین...و بعد از ...

۱ مرداد 1398
94K
یک داستان واقعی سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی ...

یک داستان واقعی سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع ...

۲۹ تیر 1398
229K
تا اونجا که یادم میاد، همیشه وقتی قرار بوده برنده مسابقه ای یا امتحانی رو معرفی کنن، من تصور نمی‌کردم که اون برنده، خودم باشم؛ شاید می‌ترسیدم از اینکه برنده نشده باشم، ضدحال بخورم، شاید ...

تا اونجا که یادم میاد، همیشه وقتی قرار بوده برنده مسابقه ای یا امتحانی رو معرفی کنن، من تصور نمی‌کردم که اون برنده، خودم باشم؛ شاید می‌ترسیدم از اینکه برنده نشده باشم، ضدحال بخورم، شاید اعتماد به نفسشو نداشتم که خودمو تو جایگاه اول ببینم. هیچوقت توی بازیای انفرادی و ...

۲۴ تیر 1398
100K
*نفس* با ایلیا ونیما رفتم بیرون که لباس بگیرم انقدر نیما غر زدداشت عصبیم می کرد ایلیا هم عصبی شد وگفت : اِ نیما بسه چرا انقدر غرمی زنی نیما: بابا من گفتم میخوام برم ...

*نفس* با ایلیا ونیما رفتم بیرون که لباس بگیرم انقدر نیما غر زدداشت عصبیم می کرد ایلیا هم عصبی شد وگفت : اِ نیما بسه چرا انقدر غرمی زنی نیما: بابا من گفتم میخوام برم با رویا بیرون تو ول نکردی ایلیا ایلیا متحیر گفت : خودت گفتی اشکال نداره ...

۴ تیر 1398
279K
از خونه با سرعت خارج شدم کہ به علت هوای خیلی سرد به خودم لرزیدم،آتنا رو دیدم که روی تاب نشسته و دستش رو به سرش گرفته بود،رفتم کنارش و دستم رو روی شونش گذاشتم ...

از خونه با سرعت خارج شدم کہ به علت هوای خیلی سرد به خودم لرزیدم،آتنا رو دیدم که روی تاب نشسته و دستش رو به سرش گرفته بود،رفتم کنارش و دستم رو روی شونش گذاشتم +میزونی؟ سرش رو بلند کرد ـ اصلا. +نگران نباش به هم میرسین از عمد اینجور ...

۲۶ خرداد 1398
123K
*شیرین* ........ این چند روز حسابی مشغول کارای نمایشگاه بودیم وبلاخره امروز آماده شد برای فردا بچه ها همه خسته بودیم قرار شد نهار بریم بیرون دیزی بخوریم محمود دل تو دلش نبود و ما ...

*شیرین* ........ این چند روز حسابی مشغول کارای نمایشگاه بودیم وبلاخره امروز آماده شد برای فردا بچه ها همه خسته بودیم قرار شد نهار بریم بیرون دیزی بخوریم محمود دل تو دلش نبود و ما کلی سر به سرش می زاشتیم خدا رو شکر کارمون عالی پیش رفت منو نیما ...

۲۴ خرداد 1398
277K
چشمام باز هم به اشک نشست +تیام من کسی رو ندارم،تو باهام بد نباش؛من مثل تصویری سیاه و سفیدی هستم،که اگر رنگی نشم پذیرفته نمیشمو اگر رنگی بشم اصالتم رو از دست میدم ‌دستش رو ...

چشمام باز هم به اشک نشست +تیام من کسی رو ندارم،تو باهام بد نباش؛من مثل تصویری سیاه و سفیدی هستم،که اگر رنگی نشم پذیرفته نمیشمو اگر رنگی بشم اصالتم رو از دست میدم ‌دستش رو سمت صورتم اورد و قطره اشکی که با لجبازی از چشمام چکیده بود رو پاک ...

۹ خرداد 1398
241K
#نوستالژی چه لاک خوش رنگی چه آرایشی داری چه دوست پسر خوبی چه آرامشی داری وقتی تو ای اف امی نی دیگه به تو فکر کنه روزی صد بار زنگ بزنه تو رو چک کنه ...

#نوستالژی چه لاک خوش رنگی چه آرایشی داری چه دوست پسر خوبی چه آرامشی داری وقتی تو ای اف امی نی دیگه به تو فکر کنه روزی صد بار زنگ بزنه تو رو چک کنه راستی شنیدم تو دیگه از ما خسته شدی شنیدم به یه کسه دیگه ای وابسته ...

۲۵ اردیبهشت 1398
54K
پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح ...

پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح میخوابی باهام حرف بزن خوابت نبرع مبینا:ماهرخ کاش سوگل و آناهیتا هم اینجا بودن کاش ...

۵ اردیبهشت 1398
434K