ویژه کنید
عکس و تصویر پارت ۱ فیک درد عاشقی همه جا شلوغ بود . کلی سر و صدا که ...

پارت ۱ فیک درد عاشقی
همه جا شلوغ بود . کلی سر و صدا که ریانو اذیت میکرد . اون دختر تو تمام زندگیش سختی های زیادی رو کشیده بود . تو زندگیش هیچ خوشحالی نبود ولی وقتی اون چهارتا دختر کنارش بودن به دنیا توجهی نداشت. همیشه میگفت خوشحالی زندگیش فقط همینه . اون یه دختر یتیم بود و حق داشت که اینطوری فکر بکنه .
ناری_ریان...خوبی
بهش نگاه کرد و فقط یه لبخند زد . هانا و ناری و نانا و ریان تو یه میز نشسته بودن و می نا و کای هم تو یه میز دیگه . همیشه تافته ی جدا بافته بودن . کای می نا رو خیلی دوست داشت . همه اینو متوجه بودن به جز کسی که باید اینو بدونه . هانا همونطور که به می نا و کای نگاه میکرد زد به دست ناری . ناری لباشو از حرص خیس کرد و بعد به هانا نگاه کرد .
هانا_بریم ببینیم چی میگن بهم
ناری_گوش دادن به حرفای خصوصی یه کاپل...
ناری لب پایینشو به مسخره گاز گرفت
ناری_زشته
ریان_دخترا...من حالم اصلا خوب نیست
ناری_عروسی استاده...میخوای بری...
نوچ نوچ کرد .
ناری_زشته
نانا_الان برای تو همه چی زشته
ناری ادای نانا رو به شکل مسخره ای دراورد و بعد دوباره به حالت اصلی خودش برگشت
ناری_خوب چی میگفتم؟؟؟
دخترا خندیدن . ریان دوباره شروع کرد به آه و ناله
ریان_دخترا من واقعا حالم بده
هانا کتشو روی شونه های ریان انداخت
ریان_بیا یکم بریم بیرون
و بعد دست ریانو گرفت و از سالن بردش بیرون . هانا همیشه حواسش به دخترا بود به خاطر همین همه بهش میگفتن مامان . هانا از همه کوچیکتر بود البته به جز نانا ولی حواسش به همه بود . دخترا حدودا یک ماه یک ماه باهم تفاوت سنی داشتن یا شایدم کمتر . اما هانا مامان همشون بود
***
هانا_ریان...خوبی؟؟؟...اگه صدای اذیتت میکنه میتونیم بریم یتیم خونه
ریان_نه...نیازی نیست
هانا_ریان...بازم یاد اون شب افتادی؟؟؟
♥ ۲ سال پیش♥
همه جا سر صدا بود . همه شاد بودن . حتی ریان هم شاد بود . کنار دوستش ماریا نشسته بود و باهم حرف میزدن که یهو یه صدای مهیب اومد . یه نفر از پشت چشم هاشو گرفت . ترسید. به سختی اون دست هایی که مشخص نبود برای کی بود رو از روی چشم هاش کنار کشید . به پشتش نگاه کرد . عموش بود . بغض کرده بود ولی اجازه نمی داد اشکش بیوفته . ریان سوالی نگاش کرد
_چیشده؟؟؟...چرا سکوت شده
از جاش بلند شد و عموشو کنار زد...
♥ حال♥
ریان_اره...سر و صدا باعث میشه یاد اون شب بیوفتم
هانا_ریان...هیچوقت نگفتی که اون شب چه اتفاقی افتاد...به من بگو...شاید بتونم کمکت کنم
ریان بغض شدیدی کرد .
ریان _ اون شب...پدر و مادرم...تیر خوردن
سرشو انداخت پایین و اروم گریه کرد
هانا_معذرت میخوام
ریان تو همون حالت سرشو به نشونه ی اشکالی نداره تکون داد . هانا دستشو روی بازوی ریان گذاشت و سر ریان رو به قفسه ی سینش چسبوند
هانا_درسته نمیتونی فراموششون کنی...اما...معذرت میخوام که اینو میگم...هرچی بوده گذشته...تو گذشته مونده...بهتره دیگه بیخیالش بشی
ریان_چرا عذر خواهی می کنی...داری درست میگی...اما سخته...خیلی هم سخته
هانا اروم گفت_ولی تو از پسش بر میای

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...