نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#best_friends_forever پارت ششم: +نه اونجوری راحت نمیشم _باشه به اتاق برد رفت بیرون تا من بخوابم شالم رو در اوردم زیره ی بین مانتوم رو که گم کرده بودم 😅 برا همون زیرش یه تیشرت ...

#best_friends_forever پارت ششم: +نه اونجوری راحت نمیشم _باشه به اتاق برد رفت بیرون تا من بخوابم شالم رو در اوردم زیره ی بین مانتوم رو که گم کرده بودم 😅 برا همون زیرش یه تیشرت سفید پوشیده بودم با شلوار لی رفتم بخوابم با اینکه لباسام راحت نبود ولی تخت ...

۳۰ دقیقه پیش
3K
🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۳۸ #(عرفان) -خب توضیح بده؟؟؟ -چیووو؟؟!! -اینکه چرا خودتو میثاق معرفی کردی... -اون دختره بود ثریا اول دبیرستان بود؟ -خب آره یادمه.. -خب این دوست ثریاست..اگه میفهمید من همون ...

🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۳۸ #(عرفان) -خب توضیح بده؟؟؟ -چیووو؟؟!! -اینکه چرا خودتو میثاق معرفی کردی... -اون دختره بود ثریا اول دبیرستان بود؟ -خب آره یادمه.. -خب این دوست ثریاست..اگه میفهمید من همون پسریم که جلو چشمش زدم تو گوش دوستش به من که هیچ به تو هم ...

۱ ساعت پیش
6K
🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۳۷ #-میگم عرفان میخوام امروز برم دیدن رویا تو هم میایی؟؟ -نه حوصله ندارم.. -باید بیایی میخوام باهاش آشنا بشی هردفعه میگم کارو بی حوصلگی رو بهونه میکنی.. -پس ...

🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۳۷ #-میگم عرفان میخوام امروز برم دیدن رویا تو هم میایی؟؟ -نه حوصله ندارم.. -باید بیایی میخوام باهاش آشنا بشی هردفعه میگم کارو بی حوصلگی رو بهونه میکنی.. -پس کجا مونده این دختره.. -فکر کنم دوست دخترت خیلی هم وقت شناس نیست.. -‌سلام.. دوتایی ...

۲ ساعت پیش
9K
+منم نه فقط اینکه فردا چطوری باش حرف بزنم؟صمیمی؟مث همیشه؟ وارد فروشگاه شدیم و سمت یخچال رفتیم -صمیمی باش ولی جدی جوری باش که حس کنه مسئله رو جدی میبینی نه اینکه مثلا مطمئنی جوابش ...

+منم نه فقط اینکه فردا چطوری باش حرف بزنم؟صمیمی؟مث همیشه؟ وارد فروشگاه شدیم و سمت یخچال رفتیم -صمیمی باش ولی جدی جوری باش که حس کنه مسئله رو جدی میبینی نه اینکه مثلا مطمئنی جوابش مثبته یا کم حسابش میکنی و اصلا برات مهم نیس چه جوابی داره جدی باش ...

۲ ساعت پیش
11K
#فصل_دوم #پارت_شانزدهم #من_و_تنهایی سلام رضا... امیدمو از دست دادم.... من نتونستم مثل شما قوی باشم.... الان دیگه دارم میام پیشتون.... بغض داره خفم میکنه... خیلی برام سخت گذشت...خیلی.... دیگه نتونستم حرف بزنم... دوییدم و رفتم ...

#فصل_دوم #پارت_شانزدهم #من_و_تنهایی سلام رضا... امیدمو از دست دادم.... من نتونستم مثل شما قوی باشم.... الان دیگه دارم میام پیشتون.... بغض داره خفم میکنه... خیلی برام سخت گذشت...خیلی.... دیگه نتونستم حرف بزنم... دوییدم و رفتم سوار ماشین شدم... راننده : بریم؟ مارال : بله... حرکت کردیم.... اینقد زود رسیدیم که ...

۲ ساعت پیش
13K
#فصل_دوم #پارت_پانزدهم #من_و_تنهایی به نام خدا سلام میترا خوبی...؟! خیلی خوشحالم که بالاخره با تمامِ آرزوهات رسیدی.... بالاخره خوشبخت شدی.... میدونی چیه..؟!...من باختم...دیگه توانشو ندارم... دارم میرم به سفر... یه سفرِ همیشگی... میرم جایی که ...

#فصل_دوم #پارت_پانزدهم #من_و_تنهایی به نام خدا سلام میترا خوبی...؟! خیلی خوشحالم که بالاخره با تمامِ آرزوهات رسیدی.... بالاخره خوشبخت شدی.... میدونی چیه..؟!...من باختم...دیگه توانشو ندارم... دارم میرم به سفر... یه سفرِ همیشگی... میرم جایی که هیچکس نباشه... جایی که اذیتم نکنن... جایی که روحم آزاد باشه... میگیری که چی میگم؟!... ...

۳ ساعت پیش
17K
پارت_سیزدهم

پارت_سیزدهم " چند ثانیه ای میـشد که زل زده بودیم تو صورت هـم و چیزی نمیگـفتـیم.. با شنیدن اِسممون به روبرو نگاه کردیم.. یهو ۱۰ نفر از جمله هوپـی و پدر شوگا ریختـن سرمون .. رئیس بک اومد جلو و به شوگا گفت: شما دوتا ک دارید اینجا خوش میگذرونید ...

۴ ساعت پیش
12K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۹ برا سحر همچیو گفتم که درسامو افتادم و.... با حرفی که زد انگار یه بار دیگه کلی انرژی گرفتم. :هانا،من دبیر هندسه و آمارتون هم هستم! -چی؟؟؟؟جدی؟؟؟؟خدا وکیلی؟؟؟؟؟ ای جانننن. خلاصه که ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۹ برا سحر همچیو گفتم که درسامو افتادم و.... با حرفی که زد انگار یه بار دیگه کلی انرژی گرفتم. :هانا،من دبیر هندسه و آمارتون هم هستم! -چی؟؟؟؟جدی؟؟؟؟خدا وکیلی؟؟؟؟؟ ای جانننن. خلاصه که یه استارت فوق العاده برا روز اول مدرسه بود. یک هفته گذشته بود و حالا ...

۴ ساعت پیش
17K
#فصل_دوم #پارت_چهاردهم #من_و_تنهایی مارال : خداروشکر.... امیر : مارال؟ مارال : جان ؟ امیر : هیچی.... چیزی نگفتم... امیر تو خودش بود... نمیدونم تو فکرش چیا میگذشت...! امیر برای چند روز رفت رامسر.... منم یک ...

#فصل_دوم #پارت_چهاردهم #من_و_تنهایی مارال : خداروشکر.... امیر : مارال؟ مارال : جان ؟ امیر : هیچی.... چیزی نگفتم... امیر تو خودش بود... نمیدونم تو فکرش چیا میگذشت...! امیر برای چند روز رفت رامسر.... منم یک روز وسایلمو جمع کردم و رفتم خونشون... مامانش در رو باز کرد و گفت : ...

۴ ساعت پیش
13K
من دوستت دارم دیونه #پارت۳۶ #از ماشین پیاده شدم ونگاهی به پشت ماشینش انداختم واقعا داغون شده بود....پشتمو نگاه کردم... -وای خدای من این چشما.سفیدی چشماش به خون نشسته بود.چشمایی که یه ساله همرامه .یه ...

من دوستت دارم دیونه #پارت۳۶ #از ماشین پیاده شدم ونگاهی به پشت ماشینش انداختم واقعا داغون شده بود....پشتمو نگاه کردم... -وای خدای من این چشما.سفیدی چشماش به خون نشسته بود.چشمایی که یه ساله همرامه .یه که شده رویای شبام.بهش نزدیک شدم حتی بوی عطرشم آشنا بود...کمی فکر کردم..یعنی این میتونه ...

۱۳ ساعت پیش
24K
#best_friends_forever پارت پنجم: میخواستم بگم من فروشی نیستم! ولی این ارزو هر سه تا مون بود نمیتونستم رد کنم ولی اینجوری زندگیمم به فنا میدادم +من از کجا بدونم تو واقعا دوسم داری؟ من از ...

#best_friends_forever پارت پنجم: میخواستم بگم من فروشی نیستم! ولی این ارزو هر سه تا مون بود نمیتونستم رد کنم ولی اینجوری زندگیمم به فنا میدادم +من از کجا بدونم تو واقعا دوسم داری؟ من از اگه کسی واقعا دوسم داشته باشه میتونم باهاش باشم نه همینجوری _من الکی سه نفر ...

۱۴ ساعت پیش
24K
من دوستت دارم دیونه #پارت۳۵ #خدایامن عاشقشم نمیتونم دوریشو تحمل کنم.عقب گرد کردم که برم داخل ساختمان وازکنار رویام کسی که تازگیا شده تمام وجودمو یه لحظه نمیتونم دوریشو تحمل کنم تکون نخورم.ولی نمیشد.خانم وضایی ...

من دوستت دارم دیونه #پارت۳۵ #خدایامن عاشقشم نمیتونم دوریشو تحمل کنم.عقب گرد کردم که برم داخل ساختمان وازکنار رویام کسی که تازگیا شده تمام وجودمو یه لحظه نمیتونم دوریشو تحمل کنم تکون نخورم.ولی نمیشد.خانم وضایی دیگه منو قبول نداشت..نفس عمیقی کشیدمو بغضو به زور قورت دادم.. داشتم از خیابون رد ...

۱۴ ساعت پیش
30K
#خان_زاده #پارت222 با دیدن چشمای بازم پوزخند زد و گفت _اوووو چه عجب بیدار شدی! تند سر جام نشستم و هول زده گفتم _من اینجا چی کار می‌کنم؟ _یعنی نمی‌دونی؟آفرین به تو خیلی خوب بلدی ...

#خان_زاده #پارت222 با دیدن چشمای بازم پوزخند زد و گفت _اوووو چه عجب بیدار شدی! تند سر جام نشستم و هول زده گفتم _من اینجا چی کار می‌کنم؟ _یعنی نمی‌دونی؟آفرین به تو خیلی خوب بلدی خودت و بزنی به موش مردگی! بلند شدم و گفتم _من باید برم! زودتر از ...

۱۴ ساعت پیش
11K
#خان_زاده #پارت220 حتی توان برگشتن هم نداشتم. ادامه داد _فقط می‌خوام امشب و با خیال راحت با عطر موهات بخوابم. اخم کردم.هنوز فراموش نکرده بودم چند شب پیش وحشیانه بهم تعرض کرد.اون وقت با صیغه ...

#خان_زاده #پارت220 حتی توان برگشتن هم نداشتم. ادامه داد _فقط می‌خوام امشب و با خیال راحت با عطر موهات بخوابم. اخم کردم.هنوز فراموش نکرده بودم چند شب پیش وحشیانه بهم تعرض کرد.اون وقت با صیغه میخواست مراعاتم و بکنه؟ سرسنگین جواب دادم _شام تو بخور برو...دلم نمیخواد صداتو بشنوم. صدای ...

۱۴ ساعت پیش
17K
#خان_زاده #پارت219 تند مخالفت کردم _بعد از اون آبروریزی من نمیتونم برگردم روستا... تازه مهتاب هنوز خونه ی اربابه... مامانتم که از من متنفره. من نمیرم اونجا... همین جا میمونم. کسی خبر نداره من از ...

#خان_زاده #پارت219 تند مخالفت کردم _بعد از اون آبروریزی من نمیتونم برگردم روستا... تازه مهتاب هنوز خونه ی اربابه... مامانتم که از من متنفره. من نمیرم اونجا... همین جا میمونم. کسی خبر نداره من از تهران رفتم.. لب باز کرد که حرف بزنه اما پشیمون شد دستم و گرفت به ...

۱۴ ساعت پیش
17K
پارت هفتادو چهار #ســــورن : با گیجی زل زده بودم به راه پله بعد چن دقیقه به خودم اومدمو با عصبانیت خودمو روی مبلای چرم سالن انداختم . هووووف راست میگه منم شورشو در اوردم ...

پارت هفتادو چهار #ســــورن : با گیجی زل زده بودم به راه پله بعد چن دقیقه به خودم اومدمو با عصبانیت خودمو روی مبلای چرم سالن انداختم . هووووف راست میگه منم شورشو در اوردم میدونم چیکار کنم . فردا برنامه ها دارم . گذاشتم چن ساعت با خودش تنها ...

۱۵ ساعت پیش
19K
#رویای_غیرممکن #پارت25 (دو و نیم ماه بعد، داستان از زبون سارا)

#رویای_غیرممکن #پارت25 (دو و نیم ماه بعد، داستان از زبون سارا) "دو و نیم ماهه که من دارم با دخترا زندگی میکنم و تو این مدت به من خیلی خوش گذشته ولی به خاطر تمریناتمون نتونسته بودم برادرمو از نزدیک ببینمش و فقط یه چند باری با هم تلفنی صحبت ...

۱۵ ساعت پیش
26K