نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان تاوان درو‌غ #پارت_دوم بلاخره اقا دانیالم اومد. _سلام عزیزم _سلام عشقم . کجا بودی تا حالا؟ _کار ساختمون داشتیم داشتم کمک میکردم. _ اوکی . خسته نباشی . _مرسی . طاها: به به اقا ...

رمان تاوان درو‌غ #پارت_دوم بلاخره اقا دانیالم اومد. _سلام عزیزم _سلام عشقم . کجا بودی تا حالا؟ _کار ساختمون داشتیم داشتم کمک میکردم. _ اوکی . خسته نباشی . _مرسی . طاها: به به اقا دانیال اومدن . دانیال: به سلام داداش _ اوی اوی داداش منه داداش شما نیستا ...

۶ ساعت پیش
35K
رمان تاوان دروغ #پارت_اول _خوب داداش دیگه بای طاها : باش نازی برو بای _ بای دانی دانیال : بای عزیز دلم و به دنیای واقعی خودم برگشتم. درک نمیکردم که دارم به دو تا ...

رمان تاوان دروغ #پارت_اول _خوب داداش دیگه بای طاها : باش نازی برو بای _ بای دانی دانیال : بای عزیز دلم و به دنیای واقعی خودم برگشتم. درک نمیکردم که دارم به دو تا پسر دروغ میگم و از خودم داستان میبافم . واقعا از خودم متنفرم .با صدای ...

۷ ساعت پیش
31K
چه خوب که کنارم بود ! من این مرد رو دوست داشتم ! اونم خیلی زیاد! ساعت پرواز جوری بود که پذیرایی صبحانه توی هواپیما شاملش میشد . یه سینی خوشگل با بوهای محشر روی ...

چه خوب که کنارم بود ! من این مرد رو دوست داشتم ! اونم خیلی زیاد! ساعت پرواز جوری بود که پذیرایی صبحانه توی هواپیما شاملش میشد . یه سینی خوشگل با بوهای محشر روی میز روبروم گذاشتن که خیلی متفاوت بود با چیزی ‌که تو پروازهای داخلی و ایرانی ...

۷ ساعت پیش
40K
پارت ۵۶ : نوشته بود سلام فردا ساعت یازده شب راه میوفتیم . خیالم راحت شد تلویزیون رو خاموش کردم . گوشیمو روی مبل گذاشتم و بلند شدم . روبه رو نایکا وایستادم . ایششش ...

پارت ۵۶ : نوشته بود سلام فردا ساعت یازده شب راه میوفتیم . خیالم راحت شد تلویزیون رو خاموش کردم . گوشیمو روی مبل گذاشتم و بلند شدم . روبه رو نایکا وایستادم . ایششش دلم نیومد بیدارش کنم . بلند شد و گفت : چیه چیزی شده ؟؟؟؟؟. لبخندی ...

۷ ساعت پیش
33K
ذوق داشتم ، اما به مامان اینا نشون نمیدادم، نمیخواستم حتی لحظه ای فک کنن بخاطر دوری از اوناست که خوشحالم! اما واقعا فقط از ذوق سفر اونم خارجی و البته با برومند رو پام ...

ذوق داشتم ، اما به مامان اینا نشون نمیدادم، نمیخواستم حتی لحظه ای فک کنن بخاطر دوری از اوناست که خوشحالم! اما واقعا فقط از ذوق سفر اونم خارجی و البته با برومند رو پام بند نبودم ! شبی که میخواستیم بریم فرودگاه شهریار گفت من میرسونمتون. مامان خواست تا ...

۷ ساعت پیش
31K
روز چهارم عید بود که برومند سرزده اومد خونه ی ما . تلفنی هم که حرف زدیم نگفته بود قراره بیاد ! بابا هم خونه بود ! اما خشایار و شهریار با بهروز و بهرنگ ...

روز چهارم عید بود که برومند سرزده اومد خونه ی ما . تلفنی هم که حرف زدیم نگفته بود قراره بیاد ! بابا هم خونه بود ! اما خشایار و شهریار با بهروز و بهرنگ قرار داشتن و بیرون بودن . برومند خیلی بهم ریخته بود . نگرانم کرد ! ...

۷ ساعت پیش
38K
خیلی آروم گفت : فردا بهت زنگ میزنم ! خداحافظ. و قطع کرد ! میدونستم حالا با مادرش بحثش میشه ! من نمیخواستم بین مادر و پسر رو بهم بزنم. اما اونم دیگه شورشو دراورده ...

خیلی آروم گفت : فردا بهت زنگ میزنم ! خداحافظ. و قطع کرد ! میدونستم حالا با مادرش بحثش میشه ! من نمیخواستم بین مادر و پسر رو بهم بزنم. اما اونم دیگه شورشو دراورده بود. سال تحویل شد . مثل همیشه . کنار بهترین هایی که خدا میتونست بهم ...

۷ ساعت پیش
39K
اون روز هر دو توی فکر بودیم! تا منو برسونه خونه هیچی نگفتیم. فقط موقع پیاده شدن دستمو که حلقه ی نشونم توش بود ، بوسید و گفت : هر چی که بشه ، من ...

اون روز هر دو توی فکر بودیم! تا منو برسونه خونه هیچی نگفتیم. فقط موقع پیاده شدن دستمو که حلقه ی نشونم توش بود ، بوسید و گفت : هر چی که بشه ، من خیلی دوستت دارم ! لبخند به لبم اومد . منم دوسش داشتم ! اونم خیلی ...

۸ ساعت پیش
46K
رمانعروس استاد پارت_24 آغوش معتاد کننده ش باعث شد درد از یادم بره و بدون خوردن چای نبات چشمام کم کم گرم شد و توی بغل آرمین خوابم برد. همون طوری که کمربندشو می بست ...

رمانعروس استاد پارت_24 آغوش معتاد کننده ش باعث شد درد از یادم بره و بدون خوردن چای نبات چشمام کم کم گرم شد و توی بغل آرمین خوابم برد. همون طوری که کمربندشو می بست گفت _اون روی سگ منو بالا نیار هانا بهت گفتم بلند شو . _نمیام… اون ...

۸ ساعت پیش
48K
رمان عروس استاد پارت_23 گوشه ی لبمو گزیدم،محرم نا محرمی برام مهم نبود اما تا حدی،نه یه رابطه ی نامشروع. نالیدم: _نامحرمیم. کلافه نفسشو بیرون داد و از روم بلند شد،به سمت لپ تاپش رفت ...

رمان عروس استاد پارت_23 گوشه ی لبمو گزیدم،محرم نا محرمی برام مهم نبود اما تا حدی،نه یه رابطه ی نامشروع. نالیدم: _نامحرمیم. کلافه نفسشو بیرون داد و از روم بلند شد،به سمت لپ تاپش رفت و بعد از روشن کردنش انگاری توی اینترنت سرچ کرد و به منم یاد داد ...

۸ ساعت پیش
46K
#رمان_ماهک #پارت_120 گفتن زمان بده بهش گفتن الان زوده گفتن اون تازه پدر و مادرش رو ازدست داده و اجازه بده تا همینو هم هضم کنه و بعد باهاش درمیون میزاریم. گفتن ماهک الان بچست ...

#رمان_ماهک #پارت_120 گفتن زمان بده بهش گفتن الان زوده گفتن اون تازه پدر و مادرش رو ازدست داده و اجازه بده تا همینو هم هضم کنه و بعد باهاش درمیون میزاریم. گفتن ماهک الان بچست گفتن صبر کن 18 سالش بشه و خودش تصمیم بگیره که تورو میخواد یا نه. ...

۸ ساعت پیش
21K
#رمان_ماهک #پارت_119 چند ماه صبر کردم و طاقت نیاوردم به هر بدبختی بود با اشنا و پارتی به دانشگاه تهران انتقالی گرفتم و برگشتم خونه تا کنار ماهک باشم. همه از اومدنم خوشحال بودن ماهک ...

#رمان_ماهک #پارت_119 چند ماه صبر کردم و طاقت نیاوردم به هر بدبختی بود با اشنا و پارتی به دانشگاه تهران انتقالی گرفتم و برگشتم خونه تا کنار ماهک باشم. همه از اومدنم خوشحال بودن ماهک روحیه ش بهتر شده بود و این باعث میشد من هم روحیه ی خوبی داشته ...

۸ ساعت پیش
23K
🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۴۹ #امیرو رویام به ما پیوستن.. -خب مثل اینکه کسی نمیخواد برام صبحانه بیاره مجبورم خودم برم خواستم از جام بلندشم ..رویادستشوبه علامت اینکه بشینم بالا پایین کرد.. -نه بشین ...

🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۴۹ #امیرو رویام به ما پیوستن.. -خب مثل اینکه کسی نمیخواد برام صبحانه بیاره مجبورم خودم برم خواستم از جام بلندشم ..رویادستشوبه علامت اینکه بشینم بالا پایین کرد.. -نه بشین من برات میارم .. وباعجله سمت آشپزخونه افتاد.لبخندی گوشه ای لبم جاخوش کرد بهترین صبحانه ...

۸ ساعت پیش
19K
رمان عروس استاد پارت_22 با چشمای به خون نشسته به سمتم خم شد و مانتوم رو کنار زد .. انگار چشمش به کبودیای تنم افتاد که قیافش از خشم قرمز شد . دستش رو روی ...

رمان عروس استاد پارت_22 با چشمای به خون نشسته به سمتم خم شد و مانتوم رو کنار زد .. انگار چشمش به کبودیای تنم افتاد که قیافش از خشم قرمز شد . دستش رو روی پوست گردنم کشید و غرید: _عوضی . ضربه ی محکمی به فرمون زد و گفت ...

۹ ساعت پیش
31K
رمان عروس استاد پارت_21 ی بلوزش رو پاره کرد و خودش رو کاملا روم انداخت . طوری حبسم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم. اشکم در اومد خدایا من نمی خواستم برده ی طاهر ...

رمان عروس استاد پارت_21 ی بلوزش رو پاره کرد و خودش رو کاملا روم انداخت . طوری حبسم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم. اشکم در اومد خدایا من نمی خواستم برده ی طاهر بشم. با بی رحمی به بدنم چنگ انداخت که از درد داد کشیدم. از دادم ...

۹ ساعت پیش
35K
‌ ترک کردنُ خوب یاد گرفتَم، از زمانی که یادم هست مشغول ترک کردن بودم از اسباب بازیام گرفته تا کتونی که دیگه بهم کوچیک شده بود سن ‌و سالم که بیشتر شد دنیا رو ...

‌ ترک کردنُ خوب یاد گرفتَم، از زمانی که یادم هست مشغول ترک کردن بودم از اسباب بازیام گرفته تا کتونی که دیگه بهم کوچیک شده بود سن ‌و سالم که بیشتر شد دنیا رو که کامل تر دیدم فهمیدم فقط من نیستم که ترک میکنم یکی از دوستای دوران ...

۹ ساعت پیش
19K
من دوستت دارم دیونه #پارت۴۸ #-اینکه چرابه من گفتین اسم عرفان. میثاقه ....عرفان شونه رو روی میز گذاشت... وگفت: -اولا صبح بخیر.دوما من سرم خیلی درد میکنه.. -اولا صبح توأم بخیر دومأ برو یه قرص ...

من دوستت دارم دیونه #پارت۴۸ #-اینکه چرابه من گفتین اسم عرفان. میثاقه ....عرفان شونه رو روی میز گذاشت... وگفت: -اولا صبح بخیر.دوما من سرم خیلی درد میکنه.. -اولا صبح توأم بخیر دومأ برو یه قرص بخور تاسرت خوب بشه سومأهمین الان توضیح بده خیلی کنجکاوم.. -باشه توضیح میدم.. -خب منتظرم ...

۹ ساعت پیش
24K
#پارت_سـی_و_دو

#پارت_سـی_و_دو " از اتاق شخصیم توی کمپانی اومـدم بیرون تا برم خونـه ک دیدم شوگـا و ته هیون بهم لبخندی زدن ! یونا: یاا شما چرا اینجایید؟ترسـیدم شوگا: بسه دیگه بیا بریـم.. دستشو دور بازوم حلقه کرد ک ته هیون من و سمت خودش کشیـد و حلقه ی دست شوگا ...

۱۰ ساعت پیش
31K
رمان عروس استاد پارت_20 . موبایلم رو در آوردم تا بفهمم کجاست که دستمالی روی صورتم گرفته شد،بی هوا نفس کشیدم و بی هوش شدم . چشمام رو که باز کردم توی یه اتاق نمور ...

رمان عروس استاد پارت_20 . موبایلم رو در آوردم تا بفهمم کجاست که دستمالی روی صورتم گرفته شد،بی هوا نفس کشیدم و بی هوش شدم . چشمام رو که باز کردم توی یه اتاق نمور و کوچیک بودم.گیج به اطراف نگاه کردم،اینجا رو نمی شناختم و یادم نمیومد چرا این ...

۱۲ ساعت پیش
44K
رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۲۰ خونه هه یه حیاط بزرگ داشت که ماشینارو اونجا پارک کرده بودن و درشم یه جوری بود که کلا توی حیاط معلوم بود و راحت باز میشد. در ...

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۲۰ خونه هه یه حیاط بزرگ داشت که ماشینارو اونجا پارک کرده بودن و درشم یه جوری بود که کلا توی حیاط معلوم بود و راحت باز میشد. در خونه رو باز کردمو رفتم تو که دیدم. آرتام عصبی هی میره اینور هی میره ...

۱۲ ساعت پیش
33K