نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان تاوان درو‌غ #پارت_دوم بلاخره اقا دانیالم اومد. _سلام عزیزم _سلام عشقم . کجا بودی تا حالا؟ _کار ساختمون داشتیم داشتم کمک میکردم. _ اوکی . خسته نباشی . _مرسی . طاها: به به اقا ...

رمان تاوان درو‌غ #پارت_دوم بلاخره اقا دانیالم اومد. _سلام عزیزم _سلام عشقم . کجا بودی تا حالا؟ _کار ساختمون داشتیم داشتم کمک میکردم. _ اوکی . خسته نباشی . _مرسی . طاها: به به اقا دانیال اومدن . دانیال: به سلام داداش _ اوی اوی داداش منه داداش شما نیستا ...

۳ ساعت پیش
24K
روز چهارم عید بود که برومند سرزده اومد خونه ی ما . تلفنی هم که حرف زدیم نگفته بود قراره بیاد ! بابا هم خونه بود ! اما خشایار و شهریار با بهروز و بهرنگ ...

روز چهارم عید بود که برومند سرزده اومد خونه ی ما . تلفنی هم که حرف زدیم نگفته بود قراره بیاد ! بابا هم خونه بود ! اما خشایار و شهریار با بهروز و بهرنگ قرار داشتن و بیرون بودن . برومند خیلی بهم ریخته بود . نگرانم کرد ! ...

۵ ساعت پیش
31K
خیلی آروم گفت : فردا بهت زنگ میزنم ! خداحافظ. و قطع کرد ! میدونستم حالا با مادرش بحثش میشه ! من نمیخواستم بین مادر و پسر رو بهم بزنم. اما اونم دیگه شورشو دراورده ...

خیلی آروم گفت : فردا بهت زنگ میزنم ! خداحافظ. و قطع کرد ! میدونستم حالا با مادرش بحثش میشه ! من نمیخواستم بین مادر و پسر رو بهم بزنم. اما اونم دیگه شورشو دراورده بود. سال تحویل شد . مثل همیشه . کنار بهترین هایی که خدا میتونست بهم ...

۵ ساعت پیش
32K
اون روز هر دو توی فکر بودیم! تا منو برسونه خونه هیچی نگفتیم. فقط موقع پیاده شدن دستمو که حلقه ی نشونم توش بود ، بوسید و گفت : هر چی که بشه ، من ...

اون روز هر دو توی فکر بودیم! تا منو برسونه خونه هیچی نگفتیم. فقط موقع پیاده شدن دستمو که حلقه ی نشونم توش بود ، بوسید و گفت : هر چی که بشه ، من خیلی دوستت دارم ! لبخند به لبم اومد . منم دوسش داشتم ! اونم خیلی ...

۵ ساعت پیش
37K
رمانعروس استاد پارت_24 آغوش معتاد کننده ش باعث شد درد از یادم بره و بدون خوردن چای نبات چشمام کم کم گرم شد و توی بغل آرمین خوابم برد. همون طوری که کمربندشو می بست ...

رمانعروس استاد پارت_24 آغوش معتاد کننده ش باعث شد درد از یادم بره و بدون خوردن چای نبات چشمام کم کم گرم شد و توی بغل آرمین خوابم برد. همون طوری که کمربندشو می بست گفت _اون روی سگ منو بالا نیار هانا بهت گفتم بلند شو . _نمیام… اون ...

۵ ساعت پیش
39K
رمان عروس استاد پارت_23 گوشه ی لبمو گزیدم،محرم نا محرمی برام مهم نبود اما تا حدی،نه یه رابطه ی نامشروع. نالیدم: _نامحرمیم. کلافه نفسشو بیرون داد و از روم بلند شد،به سمت لپ تاپش رفت ...

رمان عروس استاد پارت_23 گوشه ی لبمو گزیدم،محرم نا محرمی برام مهم نبود اما تا حدی،نه یه رابطه ی نامشروع. نالیدم: _نامحرمیم. کلافه نفسشو بیرون داد و از روم بلند شد،به سمت لپ تاپش رفت و بعد از روشن کردنش انگاری توی اینترنت سرچ کرد و به منم یاد داد ...

۵ ساعت پیش
37K
#رمان_ماهک #پارت_119 چند ماه صبر کردم و طاقت نیاوردم به هر بدبختی بود با اشنا و پارتی به دانشگاه تهران انتقالی گرفتم و برگشتم خونه تا کنار ماهک باشم. همه از اومدنم خوشحال بودن ماهک ...

#رمان_ماهک #پارت_119 چند ماه صبر کردم و طاقت نیاوردم به هر بدبختی بود با اشنا و پارتی به دانشگاه تهران انتقالی گرفتم و برگشتم خونه تا کنار ماهک باشم. همه از اومدنم خوشحال بودن ماهک روحیه ش بهتر شده بود و این باعث میشد من هم روحیه ی خوبی داشته ...

۵ ساعت پیش
19K
رمان عروس استاد پارت_22 با چشمای به خون نشسته به سمتم خم شد و مانتوم رو کنار زد .. انگار چشمش به کبودیای تنم افتاد که قیافش از خشم قرمز شد . دستش رو روی ...

رمان عروس استاد پارت_22 با چشمای به خون نشسته به سمتم خم شد و مانتوم رو کنار زد .. انگار چشمش به کبودیای تنم افتاد که قیافش از خشم قرمز شد . دستش رو روی پوست گردنم کشید و غرید: _عوضی . ضربه ی محکمی به فرمون زد و گفت ...

۶ ساعت پیش
26K
رمان عروس استاد پارت_21 ی بلوزش رو پاره کرد و خودش رو کاملا روم انداخت . طوری حبسم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم. اشکم در اومد خدایا من نمی خواستم برده ی طاهر ...

رمان عروس استاد پارت_21 ی بلوزش رو پاره کرد و خودش رو کاملا روم انداخت . طوری حبسم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم. اشکم در اومد خدایا من نمی خواستم برده ی طاهر بشم. با بی رحمی به بدنم چنگ انداخت که از درد داد کشیدم. از دادم ...

۶ ساعت پیش
30K
‌ ترک کردنُ خوب یاد گرفتَم، از زمانی که یادم هست مشغول ترک کردن بودم از اسباب بازیام گرفته تا کتونی که دیگه بهم کوچیک شده بود سن ‌و سالم که بیشتر شد دنیا رو ...

‌ ترک کردنُ خوب یاد گرفتَم، از زمانی که یادم هست مشغول ترک کردن بودم از اسباب بازیام گرفته تا کتونی که دیگه بهم کوچیک شده بود سن ‌و سالم که بیشتر شد دنیا رو که کامل تر دیدم فهمیدم فقط من نیستم که ترک میکنم یکی از دوستای دوران ...

۶ ساعت پیش
17K
پارسال شب یلدا آقاجان خواسته بود همه به خانه‌اش برویم. تا قبل از فوت مامان جون کل خاله‌ها و دایی‌ها و نوه‌ها بعد از ناهار می‌رفتیم و خودمان خانه را جارو می‌زدیم، حیاط را آب ...

پارسال شب یلدا آقاجان خواسته بود همه به خانه‌اش برویم. تا قبل از فوت مامان جون کل خاله‌ها و دایی‌ها و نوه‌ها بعد از ناهار می‌رفتیم و خودمان خانه را جارو می‌زدیم، حیاط را آب پاشی می‌کردیم و بساط چای و سماور را به پا. انارها را هم فقط مامان ...

۷ ساعت پیش
19K
رمان عروس استاد پارت_20 . موبایلم رو در آوردم تا بفهمم کجاست که دستمالی روی صورتم گرفته شد،بی هوا نفس کشیدم و بی هوش شدم . چشمام رو که باز کردم توی یه اتاق نمور ...

رمان عروس استاد پارت_20 . موبایلم رو در آوردم تا بفهمم کجاست که دستمالی روی صورتم گرفته شد،بی هوا نفس کشیدم و بی هوش شدم . چشمام رو که باز کردم توی یه اتاق نمور و کوچیک بودم.گیج به اطراف نگاه کردم،اینجا رو نمی شناختم و یادم نمیومد چرا این ...

۹ ساعت پیش
40K
دلتنگیِ تو جوری نبود که اگه کنارت باشم و دستاتو بگیرم رفع بشه .دلتنگیِ‌تو عمیق بود،قدّ زخم کهنه که به استخون می زنه.دلتنگیِ‌من وصله می شد به خیابونای طولانی و غروبای سرد، دلتنگی‌من با گرفتن ...

دلتنگیِ تو جوری نبود که اگه کنارت باشم و دستاتو بگیرم رفع بشه .دلتنگیِ‌تو عمیق بود،قدّ زخم کهنه که به استخون می زنه.دلتنگیِ‌من وصله می شد به خیابونای طولانی و غروبای سرد، دلتنگی‌من با گرفتن دستات از بین نمیرفت،‌حتی مطمئن بودم که اگه یه روزی دستام قفل شن تو دستات ...

۱۱ ساعت پیش
21K
پارت سوم سحر داشتم رانندگی میکردم به این فکر میکردم که چطور به مدیر عامل کمپانی این موضوع رو توضیح بدم خیلی هم استرس داشتم که طناز دستش رو گذاشت رو شونم طناز:سحر ما تو ...

پارت سوم سحر داشتم رانندگی میکردم به این فکر میکردم که چطور به مدیر عامل کمپانی این موضوع رو توضیح بدم خیلی هم استرس داشتم که طناز دستش رو گذاشت رو شونم طناز:سحر ما تو چهرت میبینیم نگرانی اما نگران نباش چون هرچی بشه ما کنارت میمونیم اون لحظه خیلی ...

۱۱ ساعت پیش
32K
حتما اینو بخونین👇 🏻 👇 🏻 👇 🏻 خیلی عالیه🙁 👌 🏻 #غمگین یه روزی دختری یه پسره رو تو خیابون میبینه و ازش خوشش میاد،ولی هرکاری میکنه پسره محلش نمیزاره،خلاصه دختره دل پسررو به ...

حتما اینو بخونین👇 🏻 👇 🏻 👇 🏻 خیلی عالیه🙁 👌 🏻 #غمگین یه روزی دختری یه پسره رو تو خیابون میبینه و ازش خوشش میاد،ولی هرکاری میکنه پسره محلش نمیزاره،خلاصه دختره دل پسررو به دست میاره هر روز میگذره و عشق‌اینا شدید تر میشه سال ها میگذره یه روزی ...

۱۱ ساعت پیش
29K
رمان عروس استاد پارت_19 _اونم یه موردش،تا کی باید منتظر بمونم تا کنار بیای؟هوم؟ فکر کن ازدواج کردیم.منم صیغه ت می کنم اوکی؟ _یعنی من تا آخر عمرم باید تو رو تمکین کنم؟ _نه،تو با ...

رمان عروس استاد پارت_19 _اونم یه موردش،تا کی باید منتظر بمونم تا کنار بیای؟هوم؟ فکر کن ازدواج کردیم.منم صیغه ت می کنم اوکی؟ _یعنی من تا آخر عمرم باید تو رو تمکین کنم؟ _نه،تو با آشپزی و باقی مسائل کم کم بدهیت رو به من پرداخت می کنی. پوزخندی زدم: ...

۱۲ ساعت پیش
58K
رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۱۹ بعد از اینکه هدیه بانو فهمید من اونجا و اونجوری جلو درشون چیکار میکردم گفت : توی این روستا کلا دو نفر هستن که خونه اجاره میدن اونم ...

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۱۹ بعد از اینکه هدیه بانو فهمید من اونجا و اونجوری جلو درشون چیکار میکردم گفت : توی این روستا کلا دو نفر هستن که خونه اجاره میدن اونم برای یه شب! بلند شو، بلند شو ،باید بریم پیداشون کنیم. توی اون نیم ساعتی ...

۱۲ ساعت پیش
42K
روز میلاد من است آمده‌ام دست کشم به سر و گوشِ عرق کرده‌ی دنیای خودم قول دادم که در این شعر فقط من باشم تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم ردِ انگشتِ ...

روز میلاد من است آمده‌ام دست کشم به سر و گوشِ عرق کرده‌ی دنیای خودم قول دادم که در این شعر فقط من باشم تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم ردِ انگشتِ تو بر سینه‌ی سیب است هنوز من غلط کرده و مغضوبِ خداوند شدم بعد از ...

۱۴ ساعت پیش
28K
«پائیز جان» کم کم دیگه به آخرات رسیدیم کمی از خودت برایم بگو خنده‌ی چه کسی را دیدی که برگ‌هایت زرد شد و ریخت !!! عاشق شدی ...!؟ و جایت رو به زمستان می خواهی ...

«پائیز جان» کم کم دیگه به آخرات رسیدیم کمی از خودت برایم بگو خنده‌ی چه کسی را دیدی که برگ‌هایت زرد شد و ریخت !!! عاشق شدی ...!؟ و جایت رو به زمستان می خواهی بدهی !!! #مرتضی_مهرجو 🍂 🍂 🍂 🍂 🍂 🍂 🍂 🍂 🍂 ‌ پاییز این ...

۱۴ ساعت پیش
28K
#بخون کی میخوایم یاد بگیریم واس خودمون ارزش قائل شیم ☺ کی میخوایم یاد بگیریم هرکسیو وارد زندگیمون نکنیم ☺ دنیارو برای خودمون جهنم نکنیم با داشته همون شاد باشیم ☺ و با نداشته هامون ...

#بخون کی میخوایم یاد بگیریم واس خودمون ارزش قائل شیم ☺ کی میخوایم یاد بگیریم هرکسیو وارد زندگیمون نکنیم ☺ دنیارو برای خودمون جهنم نکنیم با داشته همون شاد باشیم ☺ و با نداشته هامون امید داشته باشیم که در اینده داشته باشیمشون ☺ چرا رسم شده تو ما ده ...

۲۰ ساعت پیش
31K