نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

بسم الله الرحمن الرحیم ❤ شروع مجدد #تیکه_کتاب ❤ __________________________ سلام رفقا اول یه تشکر کنم از همه اونایی که توی نظر سنحی شرکت کردن و دلگرمی بودن واسم 🌹 و اینکه یه توضیح کوچولو ...

بسم الله الرحمن الرحیم ❤ شروع مجدد #تیکه_کتاب ❤ __________________________ سلام رفقا اول یه تشکر کنم از همه اونایی که توی نظر سنحی شرکت کردن و دلگرمی بودن واسم 🌹 و اینکه یه توضیح کوچولو بدم راجب سبک جدید تیکه کتاب :یه نوشته خیلی کوتاه درحد یک خط یا بیشتر ...

۳۰ دقیقه پیش
6K
📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و ...

📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، ...

۱ ساعت پیش
12K
📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و ...

📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، ...

۱ ساعت پیش
12K
📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و ...

📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، ...

۱ ساعت پیش
12K
📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و ...

📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، ...

۱ ساعت پیش
12K
📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و ...

📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، ...

۱ ساعت پیش
12K
📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و ...

📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، ...

۱ ساعت پیش
12K
📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و ...

📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، ...

۱ ساعت پیش
11K
📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و ...

📝 ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، ...

۱ ساعت پیش
11K
❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــــق.... پارت 62 مهرداد: زن دایی ومادرم اومده بودن دیدن نیلوفر وقت ملاقات که تموم شد همه از بیمارستان اومدیم بیرون اولین نفر من بودم که نمی تونستم تودچشای نیلوفر نگاه ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــــق.... پارت 62 مهرداد: زن دایی ومادرم اومده بودن دیدن نیلوفر وقت ملاقات که تموم شد همه از بیمارستان اومدیم بیرون اولین نفر من بودم که نمی تونستم تودچشای نیلوفر نگاه کنم نمی دونم چطور اون کاروانجام دادم وپیشونیشو بوسیدم ولی با خودم تصمیم گرفته بودم ...

۱ ساعت پیش
9K
جمله ی اخرم رو بلندتر به زبون اوردم..نگاهم جدی بود و لحنم قاطع.. اروم وشمرده گفتم: اگه باهاش خرده حساب داری که می خوای تسویه ش کنی جاش اینجا نیست.. اینجا تحت کنترل ِ منه..واین ...

جمله ی اخرم رو بلندتر به زبون اوردم..نگاهم جدی بود و لحنم قاطع.. اروم وشمرده گفتم: اگه باهاش خرده حساب داری که می خوای تسویه ش کنی جاش اینجا نیست.. اینجا تحت کنترل ِ منه..واین من هستم که دستور میدم چه کسی چه کاری رو انجام بده..امیدوار بودم لااقل تو ...

۹ ساعت پیش
56K
«آرشام» –نمی دونی امشب چقدر خوشحالم آرشام .. -چطور؟.. اروم و لوند تو بغلم می رقصید.. — تو اینجایی..کنارم..و این همه نزدیک به من..اصلا باورم نمی شد که بیای..اخه اون روز انگار یه جورایی تردید ...

«آرشام» –نمی دونی امشب چقدر خوشحالم آرشام .. -چطور؟.. اروم و لوند تو بغلم می رقصید.. — تو اینجایی..کنارم..و این همه نزدیک به من..اصلا باورم نمی شد که بیای..اخه اون روز انگار یه جورایی تردید داشتی.. -ولی اومدم.. –اره..همینم خوشحالم می کنه.. نگاهم رو از روی صورتش گرفتم و به ...

۹ ساعت پیش
59K
خوشحال شدم هرچند که احتمالشو میدادم که با انتقالیم موافقت بشه همیشه انتقال نیروی کار از تهران به شهرستان ها خیلی راحت انجام میشه و این فرآیند اگه برعکس شه امکان انجام شدنش خیلی پایینه ...

خوشحال شدم هرچند که احتمالشو میدادم که با انتقالیم موافقت بشه همیشه انتقال نیروی کار از تهران به شهرستان ها خیلی راحت انجام میشه و این فرآیند اگه برعکس شه امکان انجام شدنش خیلی پایینه حواسمو دوباره گرم نگاه نه چندان کنجکاو مدیر دبیرستان کردم +اممم...والا پدر بیمار هستن دکترشون ...

۹ ساعت پیش
43K
#پارت۱۲۹ گلبهار: من که تو همین یکیش موندم...کی بزرگ بشه! خندیدم و گفتم: ـ تا دلتم بخواد...پسر به این خوبی، امیدوارم خدا به منم یه پسر بده مثل یوسف، شیرین و بانمک! گلبهار: ایشالله. یک ...

#پارت۱۲۹ گلبهار: من که تو همین یکیش موندم...کی بزرگ بشه! خندیدم و گفتم: ـ تا دلتم بخواد...پسر به این خوبی، امیدوارم خدا به منم یه پسر بده مثل یوسف، شیرین و بانمک! گلبهار: ایشالله. یک ساعتی با شوخی و حرف گذشت. *** بالاخره انقلاب شد، همه از رفتن شاه خوشحال ...

۱۴ ساعت پیش
48K
عروس مرگ-قسمت ۳۶ #عروس_مرگ چشمان تقریبا درشت و کشیده،لب و بینی ظریف و متناسب با چهره،گونه های تقریبا برجسته،پوست صاف و سفید،(به بخشی از موهایش که از شال بیرون ریخته بود نگاه کرد)موهای پرکلاغی حالت ...

عروس مرگ-قسمت ۳۶ #عروس_مرگ چشمان تقریبا درشت و کشیده،لب و بینی ظریف و متناسب با چهره،گونه های تقریبا برجسته،پوست صاف و سفید،(به بخشی از موهایش که از شال بیرون ریخته بود نگاه کرد)موهای پرکلاغی حالت دار... "چقدر زیباست!...ولی یه چیزی علاوه بر زیباییش هست که درکش برام خیلی عجیبه،انرژی عجیبی ...

۱ روز پیش
80K
یادم رفت که خستم انقدر خندیدم که از چشمم اشک از چشمام میومد. با صدایی که هنوز خنده توش بود گفتم: دقیقا همین امشب بچه میخوای؟ لجوجانه گفت: بله دقیقا همین امشبِ امشب. یکم سعی ...

یادم رفت که خستم انقدر خندیدم که از چشمم اشک از چشمام میومد. با صدایی که هنوز خنده توش بود گفتم: دقیقا همین امشب بچه میخوای؟ لجوجانه گفت: بله دقیقا همین امشبِ امشب. یکم سعی کردم جدی با شم و گفتم : اما عزیزم من خیلی خستم ، اجازه بده ...

۱ روز پیش
86K
از دور دیدم که عمو جهان تنها نیست. داشتم درست می دیدم؟ اونا جیران جون و سونیا بودن؟ همونجا وایسادم! عصبانی به کیان گفتم: این اینجا چیکار میکنه ؟ توام خوشحال داری منو میبری پیش ...

از دور دیدم که عمو جهان تنها نیست. داشتم درست می دیدم؟ اونا جیران جون و سونیا بودن؟ همونجا وایسادم! عصبانی به کیان گفتم: این اینجا چیکار میکنه ؟ توام خوشحال داری منو میبری پیش کسی که داشت زندگی از منو از هم می‌پاشوند؟؟ و دستامو محکم از دستش بیرون ...

۱ روز پیش
81K
بهار یه روز در میون بهم سر می زد! و از اینکه خوبم مطمئن می شد و می رفت! شهریار دوباره همون داداش همیشگی شده بود! هنوز به کیان زنگ نزده بودم ، نمی خواستم ...

بهار یه روز در میون بهم سر می زد! و از اینکه خوبم مطمئن می شد و می رفت! شهریار دوباره همون داداش همیشگی شده بود! هنوز به کیان زنگ نزده بودم ، نمی خواستم تا وقتی میاد بهش بگم ، از بقیه هم خواسته بودم بهش خبر ترسونن. مامان ...

۱ روز پیش
70K
بابا روی صندلی نشست و با دست اشاره کرد که منم بشینم. من به تبعیت از حرف بابا آروم نشستم روبروش به صورتش که خیلی خسته بود و توی این مدت هم تکیده تر شده ...

بابا روی صندلی نشست و با دست اشاره کرد که منم بشینم. من به تبعیت از حرف بابا آروم نشستم روبروش به صورتش که خیلی خسته بود و توی این مدت هم تکیده تر شده بود ، نگاه کردم ! بابا دستی به صورتش کشید و گفت: امروز رفته بودم ...

۱ روز پیش
41K
این که فهمیده بودم سونیا مریضه، یا اینکه کیان تلاش کرده اونو ادب کنه، اصلا تو حالم تاثیری نداشت! بابا همیشه یادم داده بود از مریضی و مرگ کسی خوشحال نشم؛ حتی اگر اون آدم ...

این که فهمیده بودم سونیا مریضه، یا اینکه کیان تلاش کرده اونو ادب کنه، اصلا تو حالم تاثیری نداشت! بابا همیشه یادم داده بود از مریضی و مرگ کسی خوشحال نشم؛ حتی اگر اون آدم دشمنن باشه ! عقلم بهم میگفت باید اول با کیان حرف میزدی !!! اما دلم ...

۱ روز پیش
75K