نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#خان_زاده #پارت160 با سرعت می روند.از گوشه ی چشم نگاهش کردم و با دیدن چهره ی قرمز شدش ته دلم قند آب ‌شد اما خیلی زود به خودم تشر رفتم. محکم پامو گرفته بودم.نگران نگام ...

#خان_زاده #پارت160 با سرعت می روند.از گوشه ی چشم نگاهش کردم و با دیدن چهره ی قرمز شدش ته دلم قند آب ‌شد اما خیلی زود به خودم تشر رفتم. محکم پامو گرفته بودم.نگران نگام کرد و دستمو و گرفت. به سمت لبش برد و گفت _بیمارستان یه کم دوره ...

۱۵ دقیقه پیش
1K
#ایرانــــــــــی🇮 🇷 اگر بخواد سخت ترین مشکلات رو هم خیلی راحت حل میکنه ! صاحب #کارخانجات‌پارس‌مینو در کتاب خاطراتش آورده است : یک کارخانه شکلات سازی سوئیسی گاهی به دلیل ایراد دستگاه هایش در خط ...

#ایرانــــــــــی🇮 🇷 اگر بخواد سخت ترین مشکلات رو هم خیلی راحت حل میکنه ! صاحب #کارخانجات‌پارس‌مینو در کتاب خاطراتش آورده است : یک کارخانه شکلات سازی سوئیسی گاهی به دلیل ایراد دستگاه هایش در خط تولید،بسته بندیِ خالی رد می کرده،بدون اینکه در داخل بسته شکلات بگذارد و همین بسته ...

۱۷ دقیقه پیش
1K
#خان_زاده #پارت158 نگاه‌ش کردم و گفتم _راستش و بخوای خودم میدونم....تو خودخواهی حتی تحمل دیدن منی که طلاق دادی و با کس دیگه ای نداری. یا نه،تو هوس باز ترین آدمی هستی که تو زندگیم ...

#خان_زاده #پارت158 نگاه‌ش کردم و گفتم _راستش و بخوای خودم میدونم....تو خودخواهی حتی تحمل دیدن منی که طلاق دادی و با کس دیگه ای نداری. یا نه،تو هوس باز ترین آدمی هستی که تو زندگیم دیدم!دلت همه ی دخترا رو با هم میخواد نه؟یا شاید... مشتشو به دیوار کوبید و ...

۱۹ دقیقه پیش
2K
آسیابانی پیر در دهی دور افتاده زندگی میکرد . هرکسی گندمی را نزد او برای آرد کردن می‌برد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمیداشت، مردم ده با اینکه دزدی آشکار ...

آسیابانی پیر در دهی دور افتاده زندگی میکرد . هرکسی گندمی را نزد او برای آرد کردن می‌برد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمیداشت، مردم ده با اینکه دزدی آشکار وی را میدیدند، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود چاره‌ای نداشتند و فقط نفرینش ...

۵۰ دقیقه پیش
2K
❤ 🍃 حالا نه که من خیلی دست و پا چُلُفتی باشم یا دائماً شَستَم در چشمم باشد ها، نــــه!!! ولی باور بفرمایید شما که لبخند میزنید چِنان دست پاچه میشوم که تالاپی میـُفتم در ...

❤ 🍃 حالا نه که من خیلی دست و پا چُلُفتی باشم یا دائماً شَستَم در چشمم باشد ها، نــــه!!! ولی باور بفرمایید شما که لبخند میزنید چِنان دست پاچه میشوم که تالاپی میـُفتم در چال گونه هایتان! چال گونه هایتان با آن چال کوچک چانهٔ تان مثلث بِرموداییست به ...

۵۳ دقیقه پیش
2K
❤ 🍃 محبوبِ من! میدانی؟! زن بودن عجیب میچسبد؛ وقتی تو آنقدر در من ریشه دوانده ای که دوست دارم تمامِ عمر را برایت زنانگی کنم و پا به پایت پیر شوم... میخواهم برایت بنویسم: ...

❤ 🍃 محبوبِ من! میدانی؟! زن بودن عجیب میچسبد؛ وقتی تو آنقدر در من ریشه دوانده ای که دوست دارم تمامِ عمر را برایت زنانگی کنم و پا به پایت پیر شوم... میخواهم برایت بنویسم: دوستت دارم؛ به وقتِ خیس شدن هایمان زیر بارانِ تندِ اردیبهشت... به زیبایی شکوفه های ...

۵۵ دقیقه پیش
4K
چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار: حکایت اول: از کاسبی پرسیدند: چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی میکنی؟ گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هر سوراخی که باشم پیدا ...

چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار: حکایت اول: از کاسبی پرسیدند: چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی میکنی؟ گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هر سوراخی که باشم پیدا میکند!! چگونه فرشته روزیش مرا گم میکند!!!؟🌹 🍃 حکایت دوم: پسری با اخلاق و نیک ...

۱ ساعت پیش
3K
#رمان‌ومپایر_اندسیلورپارت‌هفتم یه سورپرایز دیههههههه زینب: رزا:مَ اصن به حرف هیشکی گوش نمیدم وانیا با وحشت گفت:رزا نه! منو لیا:رزاااااا! خب ولی دیه خیلی دیر شده بود سوم شخص: ویکتور که داشت با مشاورش حرف میزد ...

#رمان‌ومپایر_اندسیلورپارت‌هفتم یه سورپرایز دیههههههه زینب: رزا:مَ اصن به حرف هیشکی گوش نمیدم وانیا با وحشت گفت:رزا نه! منو لیا:رزاااااا! خب ولی دیه خیلی دیر شده بود سوم شخص: ویکتور که داشت با مشاورش حرف میزد با‌صدای فریاد باتعجب از جاش پرید و چند دقیقه بعد صحنه رو به روش ویکتور ...

۲ ساعت پیش
6K
سه کودک شهر فاطیما همه پستهای من شخصی نبود ،همش برای ادمهایی بود که خودشون رو درک کنند چه چیزی رو در اختیار دارند. ادمها درکی ندارند که کودک در درونشان زندگی میکند... کودکی که ...

سه کودک شهر فاطیما همه پستهای من شخصی نبود ،همش برای ادمهایی بود که خودشون رو درک کنند چه چیزی رو در اختیار دارند. ادمها درکی ندارند که کودک در درونشان زندگی میکند... کودکی که هر شکستنش یک گلوله و یک حفره سیاه در خالی میکند در وجودش . کودک ...

۲ ساعت پیش
7K
باب اشفنجی کریپی پاستایی قسمت هشتم(آخر) 👇 👇 🔪 رئیس اومد.فیلمو از اول بهش نشون دادیم(همینطور عکس اون بچه های طفلی😿 )رئیس خودش هم شکه شده بود.ادامهی فیلمو گذاشتیم. دوربسن اختاپوسو نشون داد که خیلی ...

باب اشفنجی کریپی پاستایی قسمت هشتم(آخر) 👇 👇 🔪 رئیس اومد.فیلمو از اول بهش نشون دادیم(همینطور عکس اون بچه های طفلی😿 )رئیس خودش هم شکه شده بود.ادامهی فیلمو گذاشتیم. دوربسن اختاپوسو نشون داد که خیلی پکر بود،از روی تخت بلند شد پ رفت اونطرف اتاق،اسلحه رو برداشت وزد به دوتا ...

۲ ساعت پیش
8K
گران باش !! گاهی برای خودت هم خط و نشان بکش ... رژیمِ ارزشمندی و غرور بگیر ... به دلت اجازه نده هر کار که دلش خواست بکند و با منتِ هرکس را کشیدن ، ...

گران باش !! گاهی برای خودت هم خط و نشان بکش ... رژیمِ ارزشمندی و غرور بگیر ... به دلت اجازه نده هر کار که دلش خواست بکند و با منتِ هرکس را کشیدن ، تمامِ هویت و ارزشت را لگد مال کند ... خودت را تحمیل نکن ، بگذار ...

۳ ساعت پیش
4K
#رمان‌نه‌نگونمیشه‌باتو_پارت‌اول سورپرایز دارممممم پونی: با صر و صدای دورم بی حوصله پوف کشیدم و سرمو اوردم بالا دیدم دخترا ی کلاس و هم پسره همشون تو راهرو جمع شدن و جیغ میکشن و حرف میزنن ...

#رمان‌نه‌نگونمیشه‌باتو_پارت‌اول سورپرایز دارممممم پونی: با صر و صدای دورم بی حوصله پوف کشیدم و سرمو اوردم بالا دیدم دخترا ی کلاس و هم پسره همشون تو راهرو جمع شدن و جیغ میکشن و حرف میزنن من:می چا؟ می چا هم مثل من داشت سعی میکرد بخوابه دیشب تا ۴ شب ...

۳ ساعت پیش
9K
این روزهایِ پایانیِ شهریور ، دلهره ی عجیبی دارد ! دلهره ای از جنسِ حال و هوایِ نابِ کودکی ، با عطرِ دلبرانه ی کتاب هایِ نو و طعمِ گسِ خرمالو ... ما دیگر آن ...

این روزهایِ پایانیِ شهریور ، دلهره ی عجیبی دارد ! دلهره ای از جنسِ حال و هوایِ نابِ کودکی ، با عطرِ دلبرانه ی کتاب هایِ نو و طعمِ گسِ خرمالو ... ما دیگر آن کودکِ بی غم و خندانِ سالهایِ دور نیستیم ، اما این دلهره ، یادگارِ خوبِ ...

۳ ساعت پیش
8K
تاریخ کوتاه ایران و جهان-581 (ویرایش 2) _____________________________________________ در سال 451 ز. {زادروزی}(میلادی) ، «چهارمین هم اندیشاد جهانی کلیساها» در شهر «کلسدون» (بخش آسیائی استانبول امروزی) ، به سرپرستی (ریاست) پاپ لئوی یکم (1) ، ...

تاریخ کوتاه ایران و جهان-581 (ویرایش 2) _____________________________________________ در سال 451 ز. {زادروزی}(میلادی) ، «چهارمین هم اندیشاد جهانی کلیساها» در شهر «کلسدون» (بخش آسیائی استانبول امروزی) ، به سرپرستی (ریاست) پاپ لئوی یکم (1) ، و با بودن (حضور) امپراتور «مارسیان» و به دستور او برپا شد (2) . گویا ...

۳ ساعت پیش
6K
راوی:لیلی بالاخره رسیدم و رفتم داخل گیسو و مامانش و باباش و یاشار معلوم بود که منتظرمن چون به محض رسیدنم همشون اومدن دم در.سلام احوالپرسی کردم و نشستم مامان گیسو برام چایی آورد و ...

راوی:لیلی بالاخره رسیدم و رفتم داخل گیسو و مامانش و باباش و یاشار معلوم بود که منتظرمن چون به محض رسیدنم همشون اومدن دم در.سلام احوالپرسی کردم و نشستم مامان گیسو برام چایی آورد و گفتم_مرسی خاله جون._قربونت برم عزیزم خوش اومدی._فداتون بشم خب بریم سر اصل مطلب._ما میشنویم لیلی ...

۳ ساعت پیش
12K
دو ترم از دانشگاه میگذشت کم کم داشتم سختی تحصیل در یک شهر دیگر و دور از خانواده را میچشیدم سه شنبه ها از صبح تا عصر کلاس داشتیم و عصرها که می آمدیم خوابگاه ...

دو ترم از دانشگاه میگذشت کم کم داشتم سختی تحصیل در یک شهر دیگر و دور از خانواده را میچشیدم سه شنبه ها از صبح تا عصر کلاس داشتیم و عصرها که می آمدیم خوابگاه من می ایستادم جلوی پنجره و چشم میدوختم به منظره ی کویری پشت ساختمان خوابگاه. ...

۴ ساعت پیش
16K
مرا باور کن پارت ۱۲: ریاء: - دانیال دمت جیززز این جا عالیه دانیال- بهت گفتم این جا عالیه - دلبر روفرشی رو بنداز دلبر و سیرین رو فرشی رو انداختن کوله ام رو باز ...

مرا باور کن پارت ۱۲: ریاء: - دانیال دمت جیززز این جا عالیه دانیال- بهت گفتم این جا عالیه - دلبر روفرشی رو بنداز دلبر و سیرین رو فرشی رو انداختن کوله ام رو باز کردم شیش تا ساندویچ خیار و پنیر درست کرده بودم مبادا چیزی نشه و من ...

۴ ساعت پیش
17K
چند دقیقه بعد آروم جدا شدیم و رفتیم پیش سپهر یه فیلم طنز گذاشتم و سه تایی دیدیم یهو صدای گریه سهیل در اومد رفتم توی اتاقش و بغلش کردمو و بهش شیر دادم که ...

چند دقیقه بعد آروم جدا شدیم و رفتیم پیش سپهر یه فیلم طنز گذاشتم و سه تایی دیدیم یهو صدای گریه سهیل در اومد رفتم توی اتاقش و بغلش کردمو و بهش شیر دادم که سعید و سپهر اومدن._چیشد چرا اومدین شماها؟._تموم شد فیلم عزیزم._اهان باشباشه پس من سهیل رو ...

۵ ساعت پیش
10K
#همسرانه ❤ رفیقی داشتم که تعریف میکرد خانمم همیشه میگفت دوستت دارم.من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم....از اون حرفا که مردا از خانماشون میشنون و قدرشو نمیدونن. همیشه شیطنت داشت.ابراز علاقشم که نگو...انقدر قربان ...

#همسرانه ❤ رفیقی داشتم که تعریف میکرد خانمم همیشه میگفت دوستت دارم.من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم....از اون حرفا که مردا از خانماشون میشنون و قدرشو نمیدونن. همیشه شیطنت داشت.ابراز علاقشم که نگو...انقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم فکر میکردم من چی دارم که همسرم انقدر بمن ...

۵ ساعت پیش
13K