نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

ادم ها سه دسته اند افرادی که خوشحالند ، افرادی که تظاهر می کنند خوشحالند و افرادی که ناراحت اند برای یک بار هم که شده ، بنشینید روی صندلی کافه و از شیشه به ...

ادم ها سه دسته اند افرادی که خوشحالند ، افرادی که تظاهر می کنند خوشحالند و افرادی که ناراحت اند برای یک بار هم که شده ، بنشینید روی صندلی کافه و از شیشه به بیرون نگاه کنید ، اصلا به یک دیوار تکیه بدید و فقط نگاه کنید ...

۵ ساعت پیش
19K
جهان نبود و تو بودی نشانه خلقت همای اوج سعادت به شانه خلقت جهان نبود و خدا با تو گفتگو می کرد به حسن خاتمت از آستانه خلقت فرشته ها صلوات و درود می گفتند ...

جهان نبود و تو بودی نشانه خلقت همای اوج سعادت به شانه خلقت جهان نبود و خدا با تو گفتگو می کرد به حسن خاتمت از آستانه خلقت فرشته ها صلوات و درود می گفتند به خاندان تو در کارخانه خلقت جهان و هرچه درآن پیش تار مویت هیچ! چگونه ...

۱۴ ساعت پیش
45K
#پارت_چهل_و_نهم #من_و_تنهایی نوشته های نامه : به نام خدا سلام میترا جونم تولدت مبارک عزیزکم....ایشاالله در تمام موقعیت های زندگیت موفق و پیروز باشی...تمام سختی هات تموم‌ شن...تمومِ آرزو هات بشن یه خاطره....به هرچی که ...

#پارت_چهل_و_نهم #من_و_تنهایی نوشته های نامه : به نام خدا سلام میترا جونم تولدت مبارک عزیزکم....ایشاالله در تمام موقعیت های زندگیت موفق و پیروز باشی...تمام سختی هات تموم‌ شن...تمومِ آرزو هات بشن یه خاطره....به هرچی که میخوای برسی...راستش یه چیزی رو میخواستم بهت بگم...البته خیلی وقت بود که میخواستم بهت بگم ...

۲ روز پیش
110K
ادامه متن بخونید قشنگه پسر نمی دانست چطوری شد و در کنارش نشت بوی تند سیگار بینیش را‌ نوازش میکرد پاهایش را جمع کرد و دوباره به روبرویش خیره شد پیرمرد: چند سالته ؟ نمیخوره ...

ادامه متن بخونید قشنگه پسر نمی دانست چطوری شد و در کنارش نشت بوی تند سیگار بینیش را‌ نوازش میکرد پاهایش را جمع کرد و دوباره به روبرویش خیره شد پیرمرد: چند سالته ؟ نمیخوره از اون لات ها باشی فکر کنم میخوای تو این تاریکی یه ارامش پیدا کنی ...

۳ روز پیش
117K
#پارت۶۲<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞 <br><br><br>وارد اتاقی که تمامی دوربین‌های مداربستهٔ اتاق‌ها قرار داشت، شدم و رمز دوربین اتاقم را زدم.<br>پدرم برای تک تک اتاق‌های خانه دوربین کار گذاشته بود و هر یک از اعضای خانه فقط ...

#پارت۶۲<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞 <br><br><br>وارد اتاقی که تمامی دوربین‌های مداربستهٔ اتاق‌ها قرار داشت، شدم و رمز دوربین اتاقم را زدم.<br>پدرم برای تک تک اتاق‌های خانه دوربین کار گذاشته بود و هر یک از اعضای خانه فقط رمز دوربین اتاق خودش را می‌دانست و حق نداشت این رمز را به دیگری بگوید.<br>صحفهٔ ...

۵ روز پیش
113K
بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم ...

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که ...

۶ روز پیش
58K
https://soundcloud.com/like-it-and-smile/3-1 می روم تا درو کنم خود را ... از زنانی که خیس پاییزند از زنانی که وقت بوسیدن ... غرق آغوشت اشک میریزند میروم طرح غصه ای باشم ... مثل اندوه خالکوبی هاش میروم ...

https://soundcloud.com/like... می روم تا درو کنم خود را ... از زنانی که خیس پاییزند از زنانی که وقت بوسیدن ... غرق آغوشت اشک میریزند میروم طرح غصه ای باشم ... مثل اندوه خالکوبی هاش میروم تا که دست بردارم ... از جهان مخوف خوبی هاش ! مثل تنهایی ِ خودم ...

۱ هفته پیش
94K
https://soundcloud.com/like-it-and-smile/1-1 زهر ترین زاویـــه ی شوکران مرگ ترین حقه ی جادوگران داغ ترین شهوت آتش زدن تهمت شاعر به سیاوش زدن هر که تو را دید زمین گیر شد سخت به جوش آمدو تبخیر شد ...

https://soundcloud.com/like... زهر ترین زاویـــه ی شوکران مرگ ترین حقه ی جادوگران داغ ترین شهوت آتش زدن تهمت شاعر به سیاوش زدن هر که تو را دید زمین گیر شد سخت به جوش آمدو تبخیر شد درد بزرگ سرطانی من کهنه ترین زخم جوانی من با تو ام ای شعر به ...

۱ هفته پیش
69K
فقط بیا... ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف ...

فقط بیا... ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت گاوی خدایی می‌کند از سینه ...

۱ هفته پیش
74K
#داستانک #غریبه‌ای_که_آشنا_به_نظر_می‌رسید بعد از چند دقیقه قدم زدن بالاخره به خیابان مورد علاقه‌ام رسیدم. یک پیاده‌روی بکر کنار خیابانی که درختان چنارش قد علم کرده‌اند و در پاییز برگ‌هایشان را برای قدم‌هایمان سنگ فرش می‌کنند. ...

#داستانک #غریبه‌ای_که_آشنا_به_نظر_می‌رسید بعد از چند دقیقه قدم زدن بالاخره به خیابان مورد علاقه‌ام رسیدم. یک پیاده‌روی بکر کنار خیابانی که درختان چنارش قد علم کرده‌اند و در پاییز برگ‌هایشان را برای قدم‌هایمان سنگ فرش می‌کنند. آری، پاییز است و قدم زدن بی‌دلیل هم می‌چسبد. آهنگی که در گوشم زمزمه می‌شود ...

۲ هفته پیش
19K
من زندگی را سخت مجبورم درماندگی یعنی که: فهمیدم وقتی کنارم روسری داری یک تار مو از گیسوانت را در رختخواب دیگری داری… آخر چرا با عشق سر کردی محدوده را محدودتر کردی؟ از جان ...

من زندگی را سخت مجبورم درماندگی یعنی که: فهمیدم وقتی کنارم روسری داری یک تار مو از گیسوانت را در رختخواب دیگری داری… آخر چرا با عشق سر کردی محدوده را محدودتر کردی؟ از جان لاجانت چه می خواهی؟ از خط پایانت چه می خواهی؟ این درد انسان بودنت بس ...

۲ هفته پیش
111K
. #داستان های شاهنامه #سیاوش شاه همه را متفرق کرد و به سیاوش گفت : ماجرا را بازگو.سیاوش هرچه گذشته بود بازگفت اما سودابه میمی گفت : او به من نظر بد داشته و لباسم ...

. #داستان های شاهنامه #سیاوش شاه همه را متفرق کرد و به سیاوش گفت : ماجرا را بازگو.سیاوش هرچه گذشته بود بازگفت اما سودابه میمی گفت : او به من نظر بد داشته و لباسم را درید . پس بر و بالای سیاوش را بویید اما بوی مشکی که از ...

۲ هفته پیش
135K
#داستانهای_شاهنامه #رزم_رستم_و_سهراب سهراب عزم جنگ کرد و تا قلب سپاه کاووس رفت اورا باتحقیر خطاب کرد رستم ببر بیان پوشید. رستم به نزدیک سهراب رسید گفت: و تقاضای جنگ تن به تن کرد و گفت ...

#داستانهای_شاهنامه #رزم_رستم_و_سهراب سهراب عزم جنگ کرد و تا قلب سپاه کاووس رفت اورا باتحقیر خطاب کرد رستم ببر بیان پوشید. رستم به نزدیک سهراب رسید گفت: و تقاضای جنگ تن به تن کرد و گفت : تو فرسوده ای و توان جنگ با مرا نداری . رستم گفت: آرام باش ...

۳ هفته پیش
110K
#پارت۳۹ #رمان_شیطان_زاده #بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای ۱۸ سال آن‌قدر عاشق این مانتو بودم که هرگز هرجایی آن را نمی‌پوشیدم. ولی امشب می‌خواستم بپوشم تا مازیار بیشتر با ثروت پدرم پز دهد! مانتو را ...

#پارت۳۹ #رمان_شیطان_زاده #بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای ۱۸ سال آن‌قدر عاشق این مانتو بودم که هرگز هرجایی آن را نمی‌پوشیدم. ولی امشب می‌خواستم بپوشم تا مازیار بیشتر با ثروت پدرم پز دهد! مانتو را همراه ساپورت مشکی و شال مشکی گوشه‌ای گذاشتم و به دنبال کیف و کفش صورتی ...

۳ هفته پیش
172K
#رمان_مثلث_برمودا پارت②② صبحا که میره سرکار ساعت ۷ شب برمیگرده منم که صبح تا شب بیدارم (خون آشاما اینجورین)اگر خون نخورم به احتمال زیاد باغبون خونشونو میکشم خونه رو سپردم به باغبون ساعت۱۲ بود تا ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت②② صبحا که میره سرکار ساعت ۷ شب برمیگرده منم که صبح تا شب بیدارم (خون آشاما اینجورین)اگر خون نخورم به احتمال زیاد باغبون خونشونو میکشم خونه رو سپردم به باغبون ساعت۱۲ بود تا ۵ وقت داشتم یه تاکسی گرفتم و رفتم به سمت خونه ی جانی خون لازم ...

۳ هفته پیش
125K
گفتم: می‌دونی دورترین آرزوم چیه؟! گفت: نه گفتم: یه جای بی‌آدمِ پُر پرنده بشینیم‌ و چای دارچین و شیرینی نخودی بخوریم. گفت: صبر کن، میریم گفتم:

گفتم: می‌دونی دورترین آرزوم چیه؟! گفت: نه گفتم: یه جای بی‌آدمِ پُر پرنده بشینیم‌ و چای دارچین و شیرینی نخودی بخوریم. گفت: صبر کن، میریم گفتم: "اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست همی‌کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب" گفت: قشنگ بود. گفتم: بیا یه روز ...

۴ هفته پیش
74K
یادش به خیر... یادش به خیر بانوی من چه نازنانه دختری بود چه قد و قامتی داشت ؟هر لحظه با هم صدها هزار شور عشق بودیم آری ،قلب بزرگوار و کوچکش زشتی و بدی نمی ...

یادش به خیر... یادش به خیر بانوی من چه نازنانه دختری بود چه قد و قامتی داشت ؟هر لحظه با هم صدها هزار شور عشق بودیم آری ،قلب بزرگوار و کوچکش زشتی و بدی نمی شناخت . وقتی به حرف عشق می رسید از خوشبختی پرنده ای می شد با ...

۴ هفته پیش
108K
دانلود آهنگ جدید یاس نامه ای به فرزند ♫♫ اینا حرفای من نیست من فقط بهشون وزن میدم که شنیده شه برگرفته از یه نامه از یه غرور یه غروب ها نامه ای به فرزند ...

دانلود آهنگ جدید یاس نامه ای به فرزند ♫♫ اینا حرفای من نیست من فقط بهشون وزن میدم که شنیده شه برگرفته از یه نامه از یه غرور یه غروب ها نامه ای به فرزند به نام خدا عزیزم سلام یه کمی بی حالو مریضم الان خیلی واست نوشتم دریغ ...

۱۸ مهر 1398
208K
زانوانم درحالی‌که خودم را به نوک صخره نزدیک‌‌تر می‌کردم سنگین و سنگین‌‌تر می‌شدند. نفسی عمیق کشیدم و تلاش کردم لرزش دستانم را درحالی‌که هر لحظه به نوک صخره نزدیک‌‌تر می‌شدم نادیده بگیرم. قلبم درحالی‌که به ...

زانوانم درحالی‌که خودم را به نوک صخره نزدیک‌‌تر می‌کردم سنگین و سنگین‌‌تر می‌شدند. نفسی عمیق کشیدم و تلاش کردم لرزش دستانم را درحالی‌که هر لحظه به نوک صخره نزدیک‌‌تر می‌شدم نادیده بگیرم. قلبم درحالی‌که به پایین نگاه می‌کردم محکم‌‌تر از چیزی که فکر می‌کردم امکان داشته باشد، در سـ*ـینه‌‌‌ام می‌کوبید. ...

۱۸ مهر 1398
179K