نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت۱۳۴ گلبهار با لبخند در حالی که بچم توی بغلش بود اومد داخل، با لبخند نگاهم کرد و گفت: بیا به این شازده پسرت شیر بده که پدر منو درآورد! قطره‌ای اشک از چشمم چکید‌، ...

#پارت۱۳۴ گلبهار با لبخند در حالی که بچم توی بغلش بود اومد داخل، با لبخند نگاهم کرد و گفت: بیا به این شازده پسرت شیر بده که پدر منو درآورد! قطره‌ای اشک از چشمم چکید‌، با خنده گفتم: ـ پسره؟! گلبهار: بله یه پسر اخموی بداخلاق، نگاهش کن چه اخمی ...

۹ ساعت پیش
25K
#پارت_31 یا فانوس هایی بزرگ کنار پاهاشون به زیبایی میدرخشیدن... . نفس تو سینم حبت شده بود از اون همه زیبایی...واقعا که عالی بود... لبخندی روی لبم نشست و با صدای چیزی...با ناباوری سرم و ...

#پارت_31 یا فانوس هایی بزرگ کنار پاهاشون به زیبایی میدرخشیدن... . نفس تو سینم حبت شده بود از اون همه زیبایی...واقعا که عالی بود... لبخندی روی لبم نشست و با صدای چیزی...با ناباوری سرم و برگردوندم و سمت اون نیکمت تکیه داده شده به تپه ی سبز رنگ زیبا رفتم ...

۹ ساعت پیش
27K
یه دقیقه وایستا من از دور داشتم می دویدم یکی پیشت نشسته بود کی بود به تو چه میگم کی بود تا منو دید در رفت به تو ربطی نداره میگم کی بود ولم کن ...

یه دقیقه وایستا من از دور داشتم می دویدم یکی پیشت نشسته بود کی بود به تو چه میگم کی بود تا منو دید در رفت به تو ربطی نداره میگم کی بود ولم کن ولم کن عشقم عشقم نکن اینجا میلاد میلاد کن سه تامونو تیکه تیکه میکنم امروز ...

۱۱ ساعت پیش
25K
نذارینش اون تو عشقم از تاریکی میترسه خاک نریزید لعنتیا دِ دیگه بسه تقویمو میبینم ، میبینم سیزدهمه گفته بودم سیزدهما نحسه بهت بدی کردم روم نمیشد بیام جلو شرمم از آخرین روز که گفته ...

نذارینش اون تو عشقم از تاریکی میترسه خاک نریزید لعنتیا دِ دیگه بسه تقویمو میبینم ، میبینم سیزدهمه گفته بودم سیزدهما نحسه بهت بدی کردم روم نمیشد بیام جلو شرمم از آخرین روز که گفته بودم نمیخوام تو رو گفتی خلاص میکنم خودمو خندیدم به تو عشقم پاشو حرف بزن ...

۱۲ ساعت پیش
21K
. با سر به مادرم گفتم چی شده؟ فقط گریه میکرد و حرف نمیزد.. بابام اومد جلو و گفت: من بهت میگم چی شده!تو که دیگه تو روستا جایی نداری، منم که دیگه دختری بنام ...

. با سر به مادرم گفتم چی شده؟ فقط گریه میکرد و حرف نمیزد.. بابام اومد جلو و گفت: من بهت میگم چی شده!تو که دیگه تو روستا جایی نداری، منم که دیگه دختری بنام گلاره ندارم،تا همینجا هم که کنارت بودم باید خداروشکر کنی..پول بیمارستانتم دادم، دو روز دیگه ...

۱۳ ساعت پیش
20K
. یک هفته تو اون اتاق زندانی بودیم تا برامون تصمیم بگیرن، برام مهم نبود چقدر کتک بخورم یا چقدر زجر بکشم، فقط میخواستم تهش به رحمان برسم، رحمانی که بخاطر دیوونه بازیهای من به ...

. یک هفته تو اون اتاق زندانی بودیم تا برامون تصمیم بگیرن، برام مهم نبود چقدر کتک بخورم یا چقدر زجر بکشم، فقط میخواستم تهش به رحمان برسم، رحمانی که بخاطر دیوونه بازیهای من به این روز افتاده بود، اگه من فرار نمیکردم اونم الان داشت زندگیشو میکرد..پام خیلی درد ...

۱۳ ساعت پیش
20K
#رمان_جادوی_خاکستری پارت ۲ (ده روز بعد) هارا: الان تقریبا ده روز گذشته و از رزا و برادرش و مارتین خبری نشده سه روز پیش بود که بچم به دنیا امد یه دختر کوچولو خوشگل با ...

#رمان_جادوی_خاکستری پارت ۲ (ده روز بعد) هارا: الان تقریبا ده روز گذشته و از رزا و برادرش و مارتین خبری نشده سه روز پیش بود که بچم به دنیا امد یه دختر کوچولو خوشگل با چشم های آبی و موهای طلایی اسمش رو گذاشتم وینا همون اسمی که مارتین براش ...

۱۳ ساعت پیش
20K
بنام خدا این آهنگم توش خیلی حرف دارم هه ارشادم ۲۴ ساله حالمم بده از حالم گفتی بهش امضا سیزدهم اردبیهشت اصن چی بگم من خیلی ام خوبه حالم اصلا خوب خوبم این اشکام به ...

بنام خدا این آهنگم توش خیلی حرف دارم هه ارشادم ۲۴ ساله حالمم بده از حالم گفتی بهش امضا سیزدهم اردبیهشت اصن چی بگم من خیلی ام خوبه حالم اصلا خوب خوبم این اشکام به خاطر تو نیست هر سال میگفتن آرزوهات خاطره شن آرزوم تو بودی دمت گرم چه ...

۱۴ ساعت پیش
20K
#رمان_جادوی_خاکستری پارت ۱ هارا: با عجله همه ی وسایلم رو جمع کردم و با کلی ترس و احتیاط که یه وقت کسی منو نبینه از اون خونه ی لعنتی فرار کردم. داشت بارون میومد هوا ...

#رمان_جادوی_خاکستری پارت ۱ هارا: با عجله همه ی وسایلم رو جمع کردم و با کلی ترس و احتیاط که یه وقت کسی منو نبینه از اون خونه ی لعنتی فرار کردم. داشت بارون میومد هوا خیلی سرد بود بخاطر حامله بودنم نمیتونستم زیاد بدوم بخاطر همین کنار خیابون وایسادم تا ...

۱۴ ساعت پیش
20K
#موفرفری_کیوت_کاوایی #what_is_love ادامه اینم دوست پسرم تهیونگه میتونی ته صداش کنی به جیمین نگاه میکنم اروم سرشو تکون میده به هوسوک میگم داداش ما کجا بریم? جیمین اروم میگه میتونید از اتاق من استفاده کنید ...

#موفرفری_کیوت_کاوایی #what_is_love ادامه اینم دوست پسرم تهیونگه میتونی ته صداش کنی به جیمین نگاه میکنم اروم سرشو تکون میده به هوسوک میگم داداش ما کجا بریم? جیمین اروم میگه میتونید از اتاق من استفاده کنید به سمت اتاق جیمین میرم و ته رو که تا الان حسابی مست شده رو ...

۱۸ ساعت پیش
30K
#موفرفری_کیوت_کاوایی این فیک اولین فیکم بود که ت ویسگون گذاشتم میخوام کاملشو بزارم :) فیک what is love همیشه زندگی اونجوری که میخوای نمیشه من پارک جیمین احساساتمو کشتم همش تقصیر جون جونگ کوکه اون ...

#موفرفری_کیوت_کاوایی این فیک اولین فیکم بود که ت ویسگون گذاشتم میخوام کاملشو بزارم :) فیک what is love همیشه زندگی اونجوری که میخوای نمیشه من پارک جیمین احساساتمو کشتم همش تقصیر جون جونگ کوکه اون رییس شرکتی بود که من درش کار میکردم اوایل ماه دسامبر بود تازه به بوسان ...

۱۸ ساعت پیش
31K
. صدای ضربه هایی که کمیل به کف پای من میزد فقط جسممو درد میاورد اما اون ضربه هایی که پدرم به پای رحمان میزد روحمو قلبمو جسممو عذاب میداد.. رحمانِ غریب و بی گناهِ ...

. صدای ضربه هایی که کمیل به کف پای من میزد فقط جسممو درد میاورد اما اون ضربه هایی که پدرم به پای رحمان میزد روحمو قلبمو جسممو عذاب میداد.. رحمانِ غریب و بی گناهِ من که بخاطر من داشت فلک میشد، ذره ای ناله نکرد تا منو ناراحت نکنه.. ...

۱۸ ساعت پیش
23K
. وقتی رحمان برگشت خیالم راحت شده بود..گفتم چقدر دیر کردی؟گفت: کلی ادم ریختن تو روستا،خیلی سعی کردم که کسی منو نبینه.. گفتم خب پس بریم دیگه! گفت نه صبر کن یکم بگذره، خلوت بشه ...

. وقتی رحمان برگشت خیالم راحت شده بود..گفتم چقدر دیر کردی؟گفت: کلی ادم ریختن تو روستا،خیلی سعی کردم که کسی منو نبینه.. گفتم خب پس بریم دیگه! گفت نه صبر کن یکم بگذره، خلوت بشه میریم.. تقریبا یک ساعتی اونجا نشستیم، نیمه های شب بود،انگاری مردم دیگه از گشتن خسته ...

۱۸ ساعت پیش
23K
. هوا تاریک شده بود،استرس گرفته بودم.. خودمو رسوندم نزدیک خونه ی رحمان اما برقش خاموش بود..خدایا یعنی کجا رفته؟ حالا من چیکار کنم؟ کجا برم؟ یهو صدای کمیل اومد، فوری رفتم پشت دیوار.. رفت ...

. هوا تاریک شده بود،استرس گرفته بودم.. خودمو رسوندم نزدیک خونه ی رحمان اما برقش خاموش بود..خدایا یعنی کجا رفته؟ حالا من چیکار کنم؟ کجا برم؟ یهو صدای کمیل اومد، فوری رفتم پشت دیوار.. رفت نزدیک خونه ی رحمان یکم اینور اونور نگاه کرد، درِ خونشو زد اما کسی جواب ...

۱۸ ساعت پیش
28K
❤ ️ . روز عروسی رسید،در واقع روز عزای من بود.. همه در تکاپو بودن، قرار بود عروسی تو عمارت خان و اشرف خاتون برگزار بشه و بعدش منو ببرن روستای خودشون و چند روز ...

❤ ️ . روز عروسی رسید،در واقع روز عزای من بود.. همه در تکاپو بودن، قرار بود عروسی تو عمارت خان و اشرف خاتون برگزار بشه و بعدش منو ببرن روستای خودشون و چند روز بعدشم ی عروسی دیگه تو عمارت خودشون بگیرن.. کل روستا خبر داشتن که عروسی منو ...

۱۸ ساعت پیش
30K
#دلنوشته #موقتی #احساسم ❌ ❌ ❌ چند وقتیه حس میکنم احساسم رفته. حالا کجاشو نمیدونم! همه بهم میگن سنگ دل شدی ، اخلاقت سگیه * دوستام میگن بزور جواب سلاممونو میدی! اما خودم اینجور حس ...

#دلنوشته #موقتی #احساسم ❌ ❌ ❌ چند وقتیه حس میکنم احساسم رفته. حالا کجاشو نمیدونم! همه بهم میگن سنگ دل شدی ، اخلاقت سگیه * دوستام میگن بزور جواب سلاممونو میدی! اما خودم اینجور حس نمیکنم.... احساس من نسبت به خودم اینجوریه که : نسبت به هر چیز کوچیکی سریع ...

۱ روز پیش
20K
. یک سال از اومدنِ رحمان به روستا میگذشت.. دیگه حسابی از زندگیِ هم خبر داشتیم.. رحمان دوتا خواهر داشت که از خودش کوچیکتر بودن اما ازدواج کرده بودن.. پدر و مادرش هر دو معلم ...

. یک سال از اومدنِ رحمان به روستا میگذشت.. دیگه حسابی از زندگیِ هم خبر داشتیم.. رحمان دوتا خواهر داشت که از خودش کوچیکتر بودن اما ازدواج کرده بودن.. پدر و مادرش هر دو معلم بودن.. اصالتشون واسه تبریز بود اما تو تهران به دنیا اومدن و بزرگ شدن.. من ...

۱ روز پیش
39K
❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــق.... پارت 71 نیلوفر: وابستگی وعشق دوست داشتن همین بود دیگه که نتونی یک روز بدون اونی که دوسش داری زندگی کنی مثله این چند روز که مهرداد اهواز بود وخونه ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــق.... پارت 71 نیلوفر: وابستگی وعشق دوست داشتن همین بود دیگه که نتونی یک روز بدون اونی که دوسش داری زندگی کنی مثله این چند روز که مهرداد اهواز بود وخونه نبود دلم واسه محبت هاش حرفاش وعشق بیش از حدش تنگ شده بود بی حوصله ...

۱ روز پیش
39K