نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستو_یکم داشتم گوجه ها رو جدا میکردم که آرشام اومد نزدیکم دور از چشم خانواده ها بودیم با لبخند گفت: دست گلت دردنکنه زندگیم. منم لبخندی بهش زدم و گفتم: خواهش ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستو_یکم داشتم گوجه ها رو جدا میکردم که آرشام اومد نزدیکم دور از چشم خانواده ها بودیم با لبخند گفت: دست گلت دردنکنه زندگیم. منم لبخندی بهش زدم و گفتم: خواهش میکنم. دستاش و از پشت حلقه کرد دور کمرم و سرش و گذاشت رو دوشم ...

۳ ساعت پیش
7K
رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستم خانوما که مشغول غیبت بودن و مردا هم سرگرم شطرنج...آرشین آخر طاقت نیورد و بلند گفت: پسرا پاشین یه تکون به خودتون بدین والیبال بازی کنیم. سامیار و آرشام بلند ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_بیستم خانوما که مشغول غیبت بودن و مردا هم سرگرم شطرنج...آرشین آخر طاقت نیورد و بلند گفت: پسرا پاشین یه تکون به خودتون بدین والیبال بازی کنیم. سامیار و آرشام بلند شدن،ماهم بلند شدیم. سامیار گفت:من توپ انداختم پشت ماشین الان میرم میارم. رفت سمت ماشین ...

۳ ساعت پیش
6K
#پارت۱۰۷ کسی که در رو باز کرد، خانمی کت و شلواری و جوون بود. کمی توی صورتش دقیق شدم، متعجب شدم! این همون خانم بود که همراه شهریار توی قهوه خونه بود. اینجا چیکار می‌کنه؟ ...

#پارت۱۰۷ کسی که در رو باز کرد، خانمی کت و شلواری و جوون بود. کمی توی صورتش دقیق شدم، متعجب شدم! این همون خانم بود که همراه شهریار توی قهوه خونه بود. اینجا چیکار می‌کنه؟ نکنه این صاحب و مربیه این آموزشگاست؟! متعجب و پرسشی نگاهش کردم. خانم لبخندی زد ...

۵ ساعت پیش
12K
#پارت۱۰۵ توی دلم پوزخندی به احمقیم زدم، منو بگو ناراحت بودم که شهریار الان منتظرم مونده و علاف شده! ولی مثل اینکه زیادم منتظر نموند. شهریار بدون هیچ حرفی با اخم غلیظی از کنارم رد ...

#پارت۱۰۵ توی دلم پوزخندی به احمقیم زدم، منو بگو ناراحت بودم که شهریار الان منتظرم مونده و علاف شده! ولی مثل اینکه زیادم منتظر نموند. شهریار بدون هیچ حرفی با اخم غلیظی از کنارم رد شد و از قهوه‌خونه خارج شد. دختری که همراهش بود نگاهی متعجب بهم انداخت و ...

۵ ساعت پیش
11K
🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۲۹ #رویاوقتی دیدمنوصباجعفری بهش میخندیم .اخمی کردوازاتاق بیرون رفت.صباروفرستادم ازدلش دربیاره خودمم جلوپنجره قرارگرفتم وقتی یاد قیافش افتادم که باچه مظلومیتی نگام میکرد دلم براشرضعف رفت.داشتم میخندیدم که چشمم ...

🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۲۹ #رویاوقتی دیدمنوصباجعفری بهش میخندیم .اخمی کردوازاتاق بیرون رفت.صباروفرستادم ازدلش دربیاره خودمم جلوپنجره قرارگرفتم وقتی یاد قیافش افتادم که باچه مظلومیتی نگام میکرد دلم براشرضعف رفت.داشتم میخندیدم که چشمم به دوتا از بیمارازداشتن دعوامیکردن ازاتاق بیرون امدموداخل حیاط شدم. -بیشعور صدبار مگه نگفتم روی ...

۷ ساعت پیش
12K
#رویای_غیرممکن #پارت21 ( ادامه داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه سارا یکم حالش خوب شد به اتاقش رفت و منم تا در اتاقشون همراهیش کردم و الان توی اتاق خودمونم و دارم به این ...

#رویای_غیرممکن #پارت21 ( ادامه داستان از زبون تهیونگ) بعد از اینکه سارا یکم حالش خوب شد به اتاقش رفت و منم تا در اتاقشون همراهیش کردم و الان توی اتاق خودمونم و دارم به این فکر میکنم که شاید واقعا احساس من نسبت به سارا عشقه... دلم میخواد که با ...

۷ ساعت پیش
19K
آخه بابا روی چه عقلی این حرفو میزد من بعضی وقتا از پس خودمم بر نمیومدم چه برسه حالا یهو پای یه زن و یه بچه هم به زندگیم کشیده بشه منی که هیچ تجربه ...

آخه بابا روی چه عقلی این حرفو میزد من بعضی وقتا از پس خودمم بر نمیومدم چه برسه حالا یهو پای یه زن و یه بچه هم به زندگیم کشیده بشه منی که هیچ تجربه و مهارتی برای زندگی دو نفره نداشتم...ما دو نفری که هیچوقت بهم با این نظر ...

۸ ساعت پیش
22K
اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها…. اما دیگه برای این ...

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها…. اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.خوب یه جورائی اونا ...

۸ ساعت پیش
12K
#رمان_ماهک #پارت_98 همه ی نگاه ها به سمتم کشیده شد حس میکردم گونه ام از خجالت سرخ شده. سرمو بالا اوردم پسری که زل زده بود بهم حالا با تعجب بهم نگاه میکرد. آرش انگار ...

#رمان_ماهک #پارت_98 همه ی نگاه ها به سمتم کشیده شد حس میکردم گونه ام از خجالت سرخ شده. سرمو بالا اوردم پسری که زل زده بود بهم حالا با تعجب بهم نگاه میکرد. آرش انگار متوجه نگاه های پسره شده بود چون دستمو ک توی دستش بود رو، فشرد انگار ...

۸ ساعت پیش
18K
#رمان_ماهک #پارت_97 اینجور که آرش میگفت با امیرعلی دوستای خیلی قدیمی بودن اما به واسطه شغلشون و مشغله هاشون مدتی ارتباطشون باهم قطع شده بوده و از هم بی خبر بودن. منکه اصلا نمیدونستم ارش ...

#رمان_ماهک #پارت_97 اینجور که آرش میگفت با امیرعلی دوستای خیلی قدیمی بودن اما به واسطه شغلشون و مشغله هاشون مدتی ارتباطشون باهم قطع شده بوده و از هم بی خبر بودن. منکه اصلا نمیدونستم ارش همچین دوستی داره در واقع من هیچی از ارش نمیدونم اما ظاهرا ترانه اسم ارش ...

۸ ساعت پیش
17K
🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۲۸ #حس مالکیتش به تک تک سلولای بدنم نفوذکردوحس کردم این دختر فقط برای منه.. عین بیدداشت میلرزید.. -نترس عزیزم من اینجام ... رویا چیزی نمیگفت وفقط میلرزید...رویاروازخودم جداکردم ...

🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۲۸ #حس مالکیتش به تک تک سلولای بدنم نفوذکردوحس کردم این دختر فقط برای منه.. عین بیدداشت میلرزید.. -نترس عزیزم من اینجام ... رویا چیزی نمیگفت وفقط میلرزید...رویاروازخودم جداکردم از جام بلند شدمودادکشیدم: -چیکارش کردی که اینجوری داره میلرزه.. -سرمن دادنزن فقط خواستم یکم ...

۹ ساعت پیش
13K
رفقا کپشن خونده شه لدفنی❤ قصدم ازینکه اون پستو گذاشتم اصلا خراب کردنه رفیق قدیمیم نبود! بیشتر خواستم فقط بدونم ک رفیقام تا چ حد پشتم میمونن تو مشکلات! عذاب وجدان گرفتم ک شاید حرفام ...

رفقا کپشن خونده شه لدفنی❤ قصدم ازینکه اون پستو گذاشتم اصلا خراب کردنه رفیق قدیمیم نبود! بیشتر خواستم فقط بدونم ک رفیقام تا چ حد پشتم میمونن تو مشکلات! عذاب وجدان گرفتم ک شاید حرفام باعث شده طرز فکزتون راجب یه نفر عوض شه! خواستم بگم اینکه من باهاش مشکلاتی ...

۱۰ ساعت پیش
7K
پارت22 لحظه ی آخر شهریار گفت که بهروز(پسر بزرگ عمو داوود) و بهار (دختر کوچیک عمو رضا ) هم قراره باهامون بیان. و من خدا رو شکر کردم که اسمی از بهرنگ نیومد. با اینکه ...

پارت22 لحظه ی آخر شهریار گفت که بهروز(پسر بزرگ عمو داوود) و بهار (دختر کوچیک عمو رضا ) هم قراره باهامون بیان. و من خدا رو شکر کردم که اسمی از بهرنگ نیومد. با اینکه خیلی ذوق و شوق داشتم برای کوه اما به زور بیدار شدم . لگ مشکی ...

۱۰ ساعت پیش
24K
پارت 21 آخر شب دوباره کیان مسیج داد. نوشته بود : نمیتونی از حرف زدن با من فرار کنی.باید توضیحات منو بشنوی! و باید برای پسری که امروز دستشو گرفتی بهم توضیح بدی! اوهوع ، ...

پارت 21 آخر شب دوباره کیان مسیج داد. نوشته بود : نمیتونی از حرف زدن با من فرار کنی.باید توضیحات منو بشنوی! و باید برای پسری که امروز دستشو گرفتی بهم توضیح بدی! اوهوع ، چه غلطا ! به تو چه اصلا؟ سیرمونی نداره . زن داری دیگه ،بشین سر ...

۱۰ ساعت پیش
31K
پارت20 پسرا سه تا میز رو به هم چسبوندن و صندلی ها رو هم کنارشون گذاشتن. کنار پناه نشستم. شیوا خیلی علنی منو بد نگاه میکرد و ور دل برومند نشست اگر کسی هم در ...

پارت20 پسرا سه تا میز رو به هم چسبوندن و صندلی ها رو هم کنارشون گذاشتن. کنار پناه نشستم. شیوا خیلی علنی منو بد نگاه میکرد و ور دل برومند نشست اگر کسی هم در جریان نبود می فهمید داره برا من خط و نشون میکشه . دختر خوشگلی بود ...

۱۰ ساعت پیش
27K
پارت19❤ فکر کردم برای برومند بغل باز کرده که پناه بدو بدو رفت و پرید بغلش. ما که بهشون رسیدیم پناه از بغل اون پسره اومد بیرون . سلام کلی به جمع کردم و جواب ...

پارت19❤ فکر کردم برای برومند بغل باز کرده که پناه بدو بدو رفت و پرید بغلش. ما که بهشون رسیدیم پناه از بغل اون پسره اومد بیرون . سلام کلی به جمع کردم و جواب گرفتم . پناه شروع به معرفی کرد و اول از همه ام همون پسره رو ...

۱۰ ساعت پیش
25K
پارت18❤ یک هفته از شروع دانشگاه گذشته بود . پناه ، توی محیط دانشگاه واقعا برام پناه شده بود . من آدم اجتماع گریزی نیستم اما نمیتونم خیلی سریع با همه انس بگیرم یا با ...

پارت18❤ یک هفته از شروع دانشگاه گذشته بود . پناه ، توی محیط دانشگاه واقعا برام پناه شده بود . من آدم اجتماع گریزی نیستم اما نمیتونم خیلی سریع با همه انس بگیرم یا با هر کسی دوستی کنم . اینکه انقدر زود از پناه خوشم اومده بود و باهاش ...

۱۰ ساعت پیش
24K
#پارت_شصت_و_هشت #شوگا #لونا درست نمی ساعت بعد...درست بعد از اینکه من اماده ی این مراسم بودم...درست همون میوقع که به تماشاچیا زل زدم و خواستم لبمو باز کنم فردی و دیدم که شاید الان اصلا ...

#پارت_شصت_و_هشت #شوگا #لونا درست نمی ساعت بعد...درست بعد از اینکه من اماده ی این مراسم بودم...درست همون میوقع که به تماشاچیا زل زدم و خواستم لبمو باز کنم فردی و دیدم که شاید الان اصلا نمی خواستم ببینمش . واقعا چرا اینجوری شد ؟ پرده که کشیده شده بود ...و ...

۱۱ ساعت پیش
29K