نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

✨ ﷽✨ ✅ داستان بسیار زیبا از زن بی حجاب و زن چادری 👌 زن هنوز کاملا وارد اتوبوس نشده بود که راننده ناغافل در رو بست و چادر زن لای در گیر کرد. داشت ...

✨ ﷽✨ ✅ داستان بسیار زیبا از زن بی حجاب و زن چادری 👌 زن هنوز کاملا وارد اتوبوس نشده بود که راننده ناغافل در رو بست و چادر زن لای در گیر کرد. داشت بازحمت چادر رو بیرون میکشید که یه زن نسبتا بدحجاب طوری که همه بشنوند گفت: ...

۳ ساعت پیش
20K
دل به دل راه ندارد که به عینی دیدم دل من غرق در آشوب و لبش خندان بود... #امیر_حسین_اثنا_عشری #شهید_حمیدرضا_زمانی #شهید_میثم_مدواری پدر بزرگوار این شهید فرمانده پایگاه بسیج امام محمد باقر(ع)بودن و همین امر کمکی ...

دل به دل راه ندارد که به عینی دیدم دل من غرق در آشوب و لبش خندان بود... #امیر_حسین_اثنا_عشری #شهید_حمیدرضا_زمانی #شهید_میثم_مدواری پدر بزرگوار این شهید فرمانده پایگاه بسیج امام محمد باقر(ع)بودن و همین امر کمکی شد برای میثم عزیزتا با بسیج آشنا شود ودر بسیج نوجوانان ثبت نام کرد و ...

۴ ساعت پیش
17K
پارت ۵۱ : ( خودم ) گوشیم زنگ خورد .قبل از اینکه وی بلند شه سریع رفتم تو اتاق که گوشیمو بردارم . روی صفحه گوشیو نگا کردم . شماره ناشناس بود . جواب دادم ...

پارت ۵۱ : ( خودم ) گوشیم زنگ خورد .قبل از اینکه وی بلند شه سریع رفتم تو اتاق که گوشیمو بردارم . روی صفحه گوشیو نگا کردم . شماره ناشناس بود . جواب دادم : بله بفرمائید مامان : سلام خوبی من : اووووو چه عجب بعد پنج سال ...

۷ ساعت پیش
29K
پارت ۱۴ پس فردا اگه گند باال بیاری کاری میکنم هیونگ جونت به عزات بشینه بانی! عین یه پسر خوب و حرف گوش کن هرکاری بهت میگن میکنی. به مهمونا احترام میذاری و هر کاری ...

پارت ۱۴ پس فردا اگه گند باال بیاری کاری میکنم هیونگ جونت به عزات بشینه بانی! عین یه پسر خوب و حرف گوش کن هرکاری بهت میگن میکنی. به مهمونا احترام میذاری و هر کاری خواستن بات بکنن ناز نمیکنی و جلوشون رو نمیگیری. یه مشتری بپرونی منم زندگی رو ...

۷ ساعت پیش
23K
پارت15 ❤ شوک شده بودم! هاج و واج فقط نگاه میکردم! کو زبونی که بهش بگه آقااا جان اون پسر عمومه، هر چقدرم ازش خوشم نیاد ! تو چی میگی؟ اما قدرت تکلمم صلب شده ...

پارت15 ❤ شوک شده بودم! هاج و واج فقط نگاه میکردم! کو زبونی که بهش بگه آقااا جان اون پسر عمومه، هر چقدرم ازش خوشم نیاد ! تو چی میگی؟ اما قدرت تکلمم صلب شده بود . شهریار و بقیه کجا بودن که این اومده اینجا و با من اینجوری ...

۹ ساعت پیش
28K
دِلم برات تنگ شده... مُنتظِرم یک روز بارونی بیای، هوا گرفته باشه، بویِ نمِ بارون هوای شهرُ پر کرده باشه، همه دنبالِ یک سر پناه باشن اما تو کنار من مثلِ همه دیونهای این شهر ...

دِلم برات تنگ شده... مُنتظِرم یک روز بارونی بیای، هوا گرفته باشه، بویِ نمِ بارون هوای شهرُ پر کرده باشه، همه دنبالِ یک سر پناه باشن اما تو کنار من مثلِ همه دیونهای این شهر شوق قدم زدن داشته باشی ، منم اروم قطره های بارونو از رو پیشونیت پاک ...

۱۰ ساعت پیش
11K
جذب عواطف و صید دل های مشتاق احمد بن عبیدالله بن خاقان قمی نماینده خلیفه عصر و متصدی خراج شهر قم بود. او با اینکه یکی از دشمنان سرسخت و از آزار دهندگان اهل بیت ...

جذب عواطف و صید دل های مشتاق احمد بن عبیدالله بن خاقان قمی نماینده خلیفه عصر و متصدی خراج شهر قم بود. او با اینکه یکی از دشمنان سرسخت و از آزار دهندگان اهل بیت علیهم السلام بود، در مورد ویژگی های اخلاقی امام حسن عسکری علیه السلام می گوید: ...

۱۵ ساعت پیش
67K
❣

❣ "مَردُم" چیست؟ مَردم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی. برای مردم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟ کجا میری؟ چند سالته؟ بابات چیکارس؟ ناهار چی خوردی؟ چند روز یه بار حموم میری؟ چرا حالت خوب ...

۱۶ ساعت پیش
36K
. تو این چند سال هیچ خبری ازش نبود... نه با کسی در تماس بود نه کسی ازش خبر داشت... فقط دورادور شنیده بودیم که این سال ها مدام تو سفر بوده... بالاخره پیداش شد... ...

. تو این چند سال هیچ خبری ازش نبود... نه با کسی در تماس بود نه کسی ازش خبر داشت... فقط دورادور شنیده بودیم که این سال ها مدام تو سفر بوده... بالاخره پیداش شد... یه قرار گذاشتیم تو کافه ای که خاطراتمون رو از حفظ بود... مشغول خاطره بازی ...

۱۶ ساعت پیش
54K
. یک زمان هایی هست که برای بهتر شدنِ حالت ، زمان می خواهی دلت میخواهد بی هیچ توضیحی گوشه ای بنشینی و بدون دخالت آدم ها باخودت خلوت کنی ، دستی به قفسه ی ...

. یک زمان هایی هست که برای بهتر شدنِ حالت ، زمان می خواهی دلت میخواهد بی هیچ توضیحی گوشه ای بنشینی و بدون دخالت آدم ها باخودت خلوت کنی ، دستی به قفسه ی خاک گرفته ی افکارت بکشی ، تا شاید بتوانی با خودت کنار بیایی و آرامش ...

۱۶ ساعت پیش
37K
#داستان #کافه #دانشگاه مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان. اما ...

#داستان #کافه #دانشگاه مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان. اما این یکی فرق داشت وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم ...

۱۹ ساعت پیش
21K
پارت ۱۳ ای خدا لعنتت کنه با این بساطاتون! چند بار بهت بگم من کمک الزم دارم تکی نمیتونم! -قبال تونستی این بارم میتونی! حواست جمع باشه این بار هم شلوغ تره هم یه مشت ...

پارت ۱۳ ای خدا لعنتت کنه با این بساطاتون! چند بار بهت بگم من کمک الزم دارم تکی نمیتونم! -قبال تونستی این بارم میتونی! حواست جمع باشه این بار هم شلوغ تره هم یه مشت کله گنده جدید میان. باید کاری کنیم پای ثابت شن. سوهو اه عمیقی کشید. -اون ...

۱۹ ساعت پیش
66K
پارت ۱۲ هیونگ! سوهو دست از ظرف شستن کشید و برگشت سمتش. -جانم؟ -به نظرت واسه اینکه قوی و زمخت به نظر بیام باید چیکار کنم؟ -زمخت؟؟؟؟؟ سوهو پقی زد زیر خنده و باعث شد ...

پارت ۱۲ هیونگ! سوهو دست از ظرف شستن کشید و برگشت سمتش. -جانم؟ -به نظرت واسه اینکه قوی و زمخت به نظر بیام باید چیکار کنم؟ -زمخت؟؟؟؟؟ سوهو پقی زد زیر خنده و باعث شد بک لباش رو با ناراحتی جمع کنه. -یااااا هیونگ نخند. جدی میگم... بقیه همش حرفای ...

۱۹ ساعت پیش
70K
#رویای_غیرممکن #پارت19 #قسمت1 بعد از اینکه از اتاق بنگ شی هیوک دور شدیم؛ همه دخترا شروع کردن به جیغ و داد و بغلم کردن. لیسا تقریبا داد زد : وواااااییی بالاخره میتونی بیایی و با ...

#رویای_غیرممکن #پارت19 #قسمت1 بعد از اینکه از اتاق بنگ شی هیوک دور شدیم؛ همه دخترا شروع کردن به جیغ و داد و بغلم کردن. لیسا تقریبا داد زد : وواااااییی بالاخره میتونی بیایی و با ما زندگی کنیییی ههووورراااا!!!!. رزی هم جوری منو بغل کرده بود که به زور میتونستم ...

۲۰ ساعت پیش
93K
کپشن 👇 «تو فرشته داری؟» صداش هنوز تو گوشم پخش میشه. تو تاکسی دیدمش. پنج ، شش سالش بود. یه عروسک گرفته بود تو بغلش و داشت واسش لالایی می خوند.‌‌ مادرش داشت با تلفن ...

کپشن 👇 «تو فرشته داری؟» صداش هنوز تو گوشم پخش میشه. تو تاکسی دیدمش. پنج ، شش سالش بود. یه عروسک گرفته بود تو بغلش و داشت واسش لالایی می خوند.‌‌ مادرش داشت با تلفن حرف می‌زد و منم سرم تو گوشی بود. انقدر با عشق برای عروسکش لالایی می ...

۲۰ ساعت پیش
79K
#خاطرات_شهید تیم ما یک تیم ۱۲ نفره بود وقتی رسیدم سوریه و باتوجه به رسته ی بچه ها گروه ها و گردان ها رو به صورت تخصصی تقسیم کردن ؛ بنده تک تیرانداز بودم و ...

#خاطرات_شهید تیم ما یک تیم ۱۲ نفره بود وقتی رسیدم سوریه و باتوجه به رسته ی بچه ها گروه ها و گردان ها رو به صورت تخصصی تقسیم کردن ؛ بنده تک تیرانداز بودم و شهید میلاد یک نیروی تک ور بود «یعنی با اسلحه کلاش کار میکرد» هر تیمی ...

۲۰ ساعت پیش
87K
گوشیو روی صندلی پرت کردم و تلاش کردم که منفی بافی نکنم شاید اینبار خبری از تصمیم های عجیب و غریب بابا نبود شاید فقط میخواست رخت عزا رو از تنمون در بیاره نمیدونم هرچی ...

گوشیو روی صندلی پرت کردم و تلاش کردم که منفی بافی نکنم شاید اینبار خبری از تصمیم های عجیب و غریب بابا نبود شاید فقط میخواست رخت عزا رو از تنمون در بیاره نمیدونم هرچی که بود نمیخواستم بیشتر این مسئله رو انگولک کنم و ازش برای خودم دلمشغولی درست ...

۲۱ ساعت پیش
96K
پارت یازدهم خفه میشی بابا اروم. سوهو لیوان ابی جلو بک گذاشت و با مهربونی بهش خیره شد. یه هفته بود که بک اومده بود اینجا و با اومدنش سوهو دوباره بیشتر لبخند میزد. اون ...

پارت یازدهم خفه میشی بابا اروم. سوهو لیوان ابی جلو بک گذاشت و با مهربونی بهش خیره شد. یه هفته بود که بک اومده بود اینجا و با اومدنش سوهو دوباره بیشتر لبخند میزد. اون ادم تنهایی بود که نمیتونست با ادمای اینجا صمیمی شه. چان هم درگیر کاراش بود. ...

۲۲ ساعت پیش
42K
❤ صداش رشته ی افکارم رو پاره کرد. + شما چند سالتونه؟ - مطمئنا اگر با آژانس میومدم کنجکاو سن و سالم نمیشد! یکم جا خورد اما خودشو نباخت و بی لبخند گفت: اما من ...

❤ صداش رشته ی افکارم رو پاره کرد. + شما چند سالتونه؟ - مطمئنا اگر با آژانس میومدم کنجکاو سن و سالم نمیشد! یکم جا خورد اما خودشو نباخت و بی لبخند گفت: اما من آژانس نیستم! دیدم حرف خوبی نزدم .برای همین جواب دادم : بیست و یک سال! ...

۲۲ ساعت پیش
71K
ادامه پارت دوازدهم ا❤ رومو کردم سمت خیابون و کیان راه افتاد . اصلا یادم رفت باید آدرس بدم . اونم همینجوری انداخت تو خیابون اصلی و رفت. دیگه خودش به صدا در اومد : ...

ادامه پارت دوازدهم ا❤ رومو کردم سمت خیابون و کیان راه افتاد . اصلا یادم رفت باید آدرس بدم . اونم همینجوری انداخت تو خیابون اصلی و رفت. دیگه خودش به صدا در اومد : ببخشید ارغوان خانم ! مزاحم خلوتتون میشم ! رومو کردم سمتش و از اینه به ...

۲۲ ساعت پیش
60K