ویژه کنید
عکس و تصویر #هویت_مخفی_عشق #پارت۵۵ هر وقت اسم فروش دخترا میومد دوست داشتم همه چیو بزنم نابود کنم ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۵۵ هر وقت اسم فروش دخترا میومد دوست داشتم همه چیو بزنم نابود کنم ولی مجبور بودم چون تو این مرداب روز به روز میرفتم پایین تر
سرمو انداختم پایین و آروم گفتم:فروش دخترا
اردشیر یه تک خنده کرد و گفت:ای وای مسیح تو هنوز با این کار کنار نیومدی؟نه؟
الکی گفتم:کم کم دارم کنار میام
-باشه خوبه
-خوب بگو چه وقتیه؟کجاست؟
نگاش کردم و منتظر بودم حرف بزنه که گفت:شاهرخ خان قراره یه ماه  دیگه تو محمودیه تو خونش یه پارتی بگیره و آخر شبشم قرار داد
-باشه
-راستی مهنا هم باید بیاریا
-کجا باید بیارمش؟
-جشن دیگه
-ساکت شو اردشیر اون دختر رو من نمیبرم همچین جاها
-پس اگه اینطوریه فردا بیارش اینجا ببینمش دلم واسش تنگ شده
انگار هر جوری شده میخواست مهنا رو ببینه که من عمرا میذاشتم
-وقتی میگم فعلا نه یعنی نه هنوز اون دختر به این وضع عادت نکرده بعد تو هم میای بعد تر وضعشو خراب میکنی اون دختر نفس تنگیم داره عصبی میشه نفسش میگیره
چشاشو گرد کرد و گفت:واقعا؟
-آره
-پس مواظب زیباترینم باش که قول میدم تا بعد حشن شاهرخ خان پسش بگیرم
بلند شد و اومد سمتم به تابعیت ازش بلند سدم زل شدم تو چشماش زد  رو بازوم و گفت:زیاد بهش دل نبند پسر جان چون میدونی که مال منه
میدونستم اگه یه لحظه دیگه اونجا میموندم فکشو خورد میکنم بدون هیچ حرفی راه در ورودی در پیش گرفتم  و رسیدم دم در بدون اینکه ردمو بهش برگردونم گفتم:تو هم زیاد مطمئن نباش جناب هوسباز
قهقهه زد و گفت:آخ که من عاشق این کلمه ام باشه میبینمت جشن شاهرخ خان
در رو محکم بستم و سریع رفتم سوار ماشین شدم و از باغش زدم بیرون نمیدونستم تو این دوماه چم شده بود انگار روز به روز مهنا بهم نزدیک تر و تزدیک تر میشد انگار یه حسی دوباره داشت تو وجودم رشد میکرد نه نمیذارم دوباره این حس رشد کنه نمیذارم مهنا با عشوه هاش منو از راه به درکنه ولی چیکار کنم این دختر انقدر زیبا و مهربون و که نمیشه باهاش بد باشی من باید خودمو درست میکردم آره باید خودمو تبدیل به سنگ میکردم نه اینکه رابطمو با مهنا بد کنم.
وقتی رسیدم چراغای خونه روشن بود فک کنم همه اونجا جمع بودن از ماشین که پیاده شدم نزدیک خونه که رسیدم صدای آهنگ و دست مطمئنا داشتن میرقصیدن وارد خونه شدم دیدم مهنا و شیرین و نارین و ابوالفضل وسطن و دارن میرقصن نارین و ابوالفضل نگاشون به من افتاد و سریع وایسادن ولی مهنا با اینکه منو دید خندید و بازم رقصیدنشو ادامه داد تا وقتی که ابوالفضل رفت ضبطو خاموش کرد صدای مهنا در اومد:ابوالفضل خان چرا خاموش کردی؟
ابوالفضل:آقا مسیح اومدن؟
شیرین نگام کرد و گفت:ای واای حواسم نبود سلام آقا
بهجت بلند شد که گفتم:بهجت خانم بشینید راحت باشید ابوالفضل تو هم ضبطو روشن کن.....
😊 😊 😊

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...