ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت دویست و بیست و هفت... #جانان... با شوق وسایل بچه ها رو حساب کردمو ...

#پارت دویست و بیست و هفت...
#جانان...
با شوق وسایل بچه ها رو حساب کردمو و اومدم بیرون این قدر دستام پر بود که مجبور شدم سریع یه تاکسی دربست گرفتم و وسایل رو کم که راننده دید باردارم کمکم کرد تا بزار توی ماشین ...
ادرس خونه رو دادم و بعد از حساب دوباره اقاهه کمکم کردو بعد از تشکر ازش رفت ..
وسایل رو بردم داخل که طیبه خانم اومد کمکم دوتایی نشستیم و لباسا رو دیدیم ...
کلی قربون صدقه بچه هام رفتم و منتظرموندم تا یه روزی تو این لباسا ببینمشون...
بعد از خوردن غذا رفتم که بخوابم...
این چند وقته این قدر میخوابم که فک کنم اخرش باید زخم بستر بگیرم...
طیبه خانم میگه واسه باردای هستش...
.... #کارن...
یک ماهی هست که در به در دنبال جابر عوضی هستیم ...
بهش خبر رسیده که منو سورین در به در دنبالشیم که خودش رو گم و گور کرده...
گوشیم زنگ خورد نگاه کردم که سورینه ....
جواب دادم ..
من: سلام سورین ...
سورین: سلام کارن بجمب بیا خونه من که جابر رو پیدا کردیم...
من: راست میگی اومدم اومدم...
سریع سوییچ رو برداشتم و زدن بیرون از دفتر...
با سرعت روندم طرف خونه سورین...
خدا رحم که سالم رسیدم...
رفتم تو که سورین گفت که توی یکی از ویلاهاش توی اطراف شهر هستش ...
سوار شدیم و به عمادم زنگ زدم با بچه ها بیان ...
رسیدیم دم در ویلا...
بچه ها از در رفتن بالا و درو باز کردن ...
رفتیم تو...
اقا نشسته بود و چند تا دخترم دورش...
پوزخندی زدم....
ادمام گرفتنش ...
تعجب کرده بود و ترس رو میشد از توی چشماش دید...
خودم و سورین افتادیم به جونش....
تا میخورد زدیمش ...
به بچه ها هم گفتم ازش پذیرایی کنن...
دلم نمیخواست به خون این مردک کثیف اغشته شه ...
قرار شد بچه ها یه گوشمالی حسابی بدنش و یه نقاشی خوشگل رو صورتش کنن....
سورین هم کاری کرد چند تا کارخونه ای که داره ورشکست کنه....
شب که اومدم خونه ...
فک میکردم حالم بهتر میشه...ولی نشد...
نمیدونم جانان کجاست ...
سورین هم داره کمک میکنه ولی چیزی دستگیرمون نشده...
سویل همچنان توی کماست ولی مثل این که درصد هوشیاریش داره بهتر میشه...
همه چی داره خوب میشه...
ترانه بار دار شده ...
کارین و تیام کنار هم خوشن ...
ولی ...
من بی جانان ...
بی جوجه رنگیم روز هام رو میگذرونم....
به خاطر یه بار دیگه کنار خودم دیدنش هر چند توهم شروع کردم به خوردن مشروب...
نمیدونم چقدر خوردم ولی ادامه دادم...
نمیدونم چقدر خوردم که جلو چشمام سیاه شد...
#کامین...
عادل واسه کاری اومده بود دبی با تیام قرار شد شب بریم پیش کارن تا شاید کمی از این حال در بیاد...
شام خریدم و راهی خونه کارن شدیم...
درو باز کردم و رفتیم داخل...
با شوخی و خنده وارد خونه شدیم که...
با دیدن کارن که افتاده بود روی زمین غذا از دستم افتاد ...
نمیدونم چی طوری خودم رو رسوندم بهش...
نبضش رو گرفتم خیلی ضعیف میزد...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...