ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت دویست وبیست و سه... #جانان... نزدیکای صبح بود که خوابم برد... صبح ساعت 9بود ...

#پارت دویست وبیست و سه...
#جانان...
نزدیکای صبح بود که خوابم برد...
صبح ساعت 9بود بیدار شدم و رفتم بیرون باید یه کاری پیدا میکردم تا کی میتونستم با این پولی که عادل واس داده سر کنم هر چند که گفته هر ماه واسم پول میریزه...
رفتم از دکه ای و یه نیاز مندی ها گرفتم...
از سوپری هم یه کیک و اب میوه خریدم رفتم توی پارک ..
یه سایه پیدا کردمو نشستم و شروع کردم همین جوری که میخوردم نگاه کردن و گشتن دنبال کار....
چند جایی زنگ زدم که هیچ کدومشون به درد نمی خوردن
یا مددرک من که یه دیپلم بود به دردشون نمیخورد..
خسته پاشدم برم مسافر خونه...
توی راه چند تا مغازه ای که اگهی دم درشون بود رفتم که یا کارشون زیادی سنگین بود یا منو نمیخواستن...
نا امید رفتم مسافر خونه...
چند جایی هم زنگ زدم باز که بازم هیچی...
بی حوصله روی تخت دراز کشیدم و واسه خودم فکر میکردم به ایندم....
یعنی چی میشه ایندم....
داشتم به کارن فکر میکردم ...
داشتم بچه بغل تصورش میکردم ...☺
تو فکر بودم که گرشیم زنگ خورد...
نگاه که کردم عادل بود...
جوابش رو دادم..
من: سلام اقا عادل گل..
عادل: سلام جانانی ...چطوری ...
من: ممنون خوبم...ارزو خوبه؟..
عادل: اره خوبه مگه میشه کنار من باشه بد باشه حالش...
خندیدم که گفت: چی شد بابات بخشیدت ..رفتارش تغییر نکرده...
من: اره خیلی تغیییر کرده ...
عادل: خدارو شکر ...زنگ زدم حالتو بپرسم و بگم پول ریختم به حسابت ...
من: ممنون واقعا ...نمیدونم چطوری جبران کنم..
عادل: حرف الکی نزنا ...
خوب دیگه من برم ی جلسه دارم شرمنده..
من: برو گلم خدافظ ممنون زنگ زدی...
خداحافظی کردو و قطع..
نمیخواستم بهش بگم که بابا بیرونم کرده یا حامله ام ...
بازم خوبه گول ریخت به حسابم ...
حوابیدم ...خیلی خسته بودم و دلم خواب میخواست فقط...
#کارن... #سه ماه بعد...
کامین هنوز نتونسته با بچه ها طرف رو پیدا کنن ...
با اصرار تیام و کامین
برگشتم شرکت ولی هنوز بیمارستان نمیرم
بی حوصله داشتم پرونده رو به روم رو نگاه میکردم که تلفن زنگ خورد...
برداشتم که امید گفت که سورین اینجاست و میخواد ببینم...
گفت اجازه بده..
بعد چند دقیقه سورین اومد تو اشاره کردم مه بشینه که گفت ..
نیومدم بشینم اومدم قرار بزارم یه جای خلوت امشب دونفری حرف بزنیم...
فک کنم چیزای جالبی واست باسه که بخوای بشنوی...
من: نمیشه اینجا بگی....اصلا راستش رو بخوای حال ندارم..
سورین: حرفام راجب جانانه فک کنم این حالت رو سر جاش بیاره...
با تعجی گفتم: راجب جانان...
سورین: اره جانان...امشب کجا..؟؟
من: بیا خونه من شام دونفره و بعد امید وارم حرف مهمی باشه ...
سورین: مهمه خیلی مهم....
شب می بینمت...
من: تا شب..
رفت و من روی صندلی اوار شدم...یعنی راجب جانان چی میدونه...چی میخواد بگه...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...