نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

"Part15" گیلدا (طبیب کوچک) کدخدا : ارباب مگه چی شد ؟؟؟ چرا اینجوری برخورد میکنین با کسی که جونتون نجات داده ؟؟؟ _اینا همه اش دروغه ، این دختر تا حالا اصلا منو ندیده ، جای زخمم هم اشتباه گفت ولی بد بلایی به سرش میارم که دفعه دیگه جرعت ...

۱ ساعت پیش
13K
مهسا♥ ️ واقعا شب زیبایی واسم بود حس میکردم براش مهمم و دوستم داره رابطمون هر روز قشنگتر و بهتر میشد و دیگ ترسم ریخته بود یه جورایی اعتماد بهش کرده بودم و گاهی وقتا ...

مهسا♥ ️ واقعا شب زیبایی واسم بود حس میکردم براش مهمم و دوستم داره رابطمون هر روز قشنگتر و بهتر میشد و دیگ ترسم ریخته بود یه جورایی اعتماد بهش کرده بودم و گاهی وقتا خونشون میرفتم اما فقط زمانی که دورهمی بود یه شب ک خونشون دورهمی بود منم ...

۱ ساعت پیش
11K
عروس مرگ-قسمت ۳۱ #عروس_مرگ با تعجب به اقلیما نگاه کرد! -اِقلی...ما؟! زبانش بند آمده بود.ولی اگر انکار نمیکرد،همه چیز خراب میشد!کسی نباید از وجود اقلیما خبر دار میشد،مخصوصا یک آشنا! با هر سختی که بود،خونسردی ...

عروس مرگ-قسمت ۳۱ #عروس_مرگ با تعجب به اقلیما نگاه کرد! -اِقلی...ما؟! زبانش بند آمده بود.ولی اگر انکار نمیکرد،همه چیز خراب میشد!کسی نباید از وجود اقلیما خبر دار میشد،مخصوصا یک آشنا! با هر سختی که بود،خونسردی اش را بدست آورد. -ببخشید؟! با رنگ پریده و چشمانی که هر لحظه درشت تر ...

۱ ساعت پیش
18K

"خودت رو دوست داری؟! " این اولین سوالی بود که ازم پرسید...بهش نگاه کردم و زدم زیر خنده ... گفتم اصلا مگه میشه کسی خودشو دوست نداشته باشه... گفت : آره میشه . زل زد تو چشامو شروع کرد به تعریف کردن "چند سال پیش یکی که دوسش داشتم همین ...

۱ ساعت پیش
12K
مهسا💙 شب تولدم امیر علی رسید و من و مهتاب هم دعوت بودیم مهتاب ی پیراهن کوتاه دکلته پوشید و هرچی گفتم نپوش زشته میگفت نه میخام لج امیر علی در بیارم من یه شلوار ...

مهسا💙 شب تولدم امیر علی رسید و من و مهتاب هم دعوت بودیم مهتاب ی پیراهن کوتاه دکلته پوشید و هرچی گفتم نپوش زشته میگفت نه میخام لج امیر علی در بیارم من یه شلوار جین و کت کوتاه جین پوشیدم درسته لباسام مناسب تولد نبود اما باهاش راحت بودم ...

۱ ساعت پیش
14K
وقتی که من عاشق شدم من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر ...

وقتی که من عاشق شدم من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود ! اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره. از قضا ...

۱ ساعت پیش
17K
مهسا💜 فردا شبش سعی کردم زودتر خونه بیام ک با امیر حسین رو به رو نشم اما جلوی در بود _مهسا با هم حرف بزنیم _نه _یعنی چی این بچه بازی بریم خونه ما _نه ...

مهسا💜 فردا شبش سعی کردم زودتر خونه بیام ک با امیر حسین رو به رو نشم اما جلوی در بود _مهسا با هم حرف بزنیم _نه _یعنی چی این بچه بازی بریم خونه ما _نه _موقع پیام دادن ک خوب زبون میریزی میام خونتون حالا اینجا مظلوم شدی کم کم ...

۲ ساعت پیش
17K
http://mroman.ir/ نام رمان :چشمان نفرین شده نویسنده :پروانه قهارزاده تعداد صفحات: ۴۵۸ ژانر :عاشقانه ، معمایی خلاصه رمان : دانلود رمان داستان ام رمان لب صخره ایستادم و به درون آب خیره شدم. حیوان درون ...

http://mroman.ir/ نام رمان :چشمان نفرین شده نویسنده :پروانه قهارزاده تعداد صفحات: ۴۵۸ ژانر :عاشقانه ، معمایی خلاصه رمان : دانلود رمان داستان ام رمان لب صخره ایستادم و به درون آب خیره شدم. حیوان درون رودخانه کف بالا می‌آورد و وحشیانه پیش می‌‎رفت…….. اگر یک قدم برمی‌داشتم و خودم را ...

۲ ساعت پیش
5K
پارت ۵۳ آیدا : عکس با لبخند عمیق یه نگاه به دوربین انداختم و آیدا هم رو سلفی تنظیم کرد و یه لبخند عمیق مثل من زد که چالاش پیدا شد و یه عکس انداختیم ...

پارت ۵۳ آیدا : عکس با لبخند عمیق یه نگاه به دوربین انداختم و آیدا هم رو سلفی تنظیم کرد و یه لبخند عمیق مثل من زد که چالاش پیدا شد و یه عکس انداختیم . من : بده ببینم . آیدا گوشی رو داد که وقتی عکسا رو دیدم ...

۲ ساعت پیش
24K
پارت ۵۲ یهو عصبی شد و رنگ صورتش رو به قرمزی رفت و کبود شد . این چرا داره اینجوری میشه ؟ وجدان : انتظار نداری که بیاد وسط بندری برقصه ؟ من : حالا ...

پارت ۵۲ یهو عصبی شد و رنگ صورتش رو به قرمزی رفت و کبود شد . این چرا داره اینجوری میشه ؟ وجدان : انتظار نداری که بیاد وسط بندری برقصه ؟ من : حالا نه تا اون حد . وجدان : اونو دریاب داره تو رو نگاه میکنه . ...

۲ ساعت پیش
21K
#داستان عاشقانه-غمگین...قسمت سوم آرش و مریم هر وقت بهم میرسیدند هفت شاخه گل به نشانه عشق بهم میدادند. و هر روز از روز قبل بیشتر عاشق یکدیگر میشدند. ولی یک روز که با هم قرار ...

#داستان عاشقانه-غمگین...قسمت سوم آرش و مریم هر وقت بهم میرسیدند هفت شاخه گل به نشانه عشق بهم میدادند. و هر روز از روز قبل بیشتر عاشق یکدیگر میشدند. ولی یک روز که با هم قرار گذاشته بودند. مریم هر چه منتظر شد دید آرش نیومد.یک ساعت،دوساعت آخر سر تصمیم گرفت ...

۲ ساعت پیش
16K
HW♡Pink Hair یکی از فوبیاهای بزرگ کیپاپرا عوض کردن یهویی رنگ موی بایسه که میتونه آدمو تا مرز سکته برسونه! و چی میشه اگه دیشب دلت برای موهای صورتیش تنگ شده باشه و امروز با ...

HW♡Pink Hair یکی از فوبیاهای بزرگ کیپاپرا عوض کردن یهویی رنگ موی بایسه که میتونه آدمو تا مرز سکته برسونه! و چی میشه اگه دیشب دلت برای موهای صورتیش تنگ شده باشه و امروز با موهای صورتی توی فن کان ببینیش!♡ توت فرنگی کیوت من♡ #love #pink #hair #hyungwon #monstax ...

۴ ساعت پیش
4K