نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_۶۶ #آخرین_تکه_قلبم (پلی بک به گذشته ) هات چاکلت هارو که رفیق امیر برامون‌آورد،یکم ازش نوشیدم..سرد بود ،به روی خودم نیاوردم. بعد از اینکه همه هات چاکلت هاشون رو نوشیدن. به آرزو اشاره کردم . ...

#پارت_۶۶ #آخرین_تکه_قلبم (پلی بک به گذشته ) هات چاکلت هارو که رفیق امیر برامون‌آورد،یکم ازش نوشیدم..سرد بود ،به روی خودم نیاوردم. بعد از اینکه همه هات چاکلت هاشون رو نوشیدن. به آرزو اشاره کردم . _بریم. ما بلند شدیم اونا هم مجبوری بلند شدن. نیما و امیر که رفتن واسه ...

۷ ساعت پیش
30K
پارت ششم. از زبان تهیونگ: روندم سمت خونه. این دختر کیه؟ چرا دوست دارم دربارش بدونم؟وای اون لحطه که یه لحطه زیر بارون بود. لبخنداش یه لحطه از جلو چشمام محو نمیشه لعنتی. باید فردا ...

پارت ششم. از زبان تهیونگ: روندم سمت خونه. این دختر کیه؟ چرا دوست دارم دربارش بدونم؟وای اون لحطه که یه لحطه زیر بارون بود. لبخنداش یه لحطه از جلو چشمام محو نمیشه لعنتی. باید فردا بدم جیمین امارسو دراره. اینطوری ادامه بدم از فضولی می میرم..... از زبان جینی یک ...

۱۰ ساعت پیش
47K
پارت ۹ فیک معجزه ی عشق ناره چشماش رو باز کرد . توی چادر سهون بود . جایی که سهون هیچوقت نمیزاشت اون اونجا باشه . یکمی سر گیجه داشت . بلند شد و نشت ...

پارت ۹ فیک معجزه ی عشق ناره چشماش رو باز کرد . توی چادر سهون بود . جایی که سهون هیچوقت نمیزاشت اون اونجا باشه . یکمی سر گیجه داشت . بلند شد و نشت و دستش رو روی پیشونیش گذاشت. سهون سرشو از چادر اورد داخل _پاشو دردسر خانوم...اگه ...

۱۰ ساعت پیش
30K
#اشک حسرت #پارت۱۱۶. سعید : انقدر منو حمید مشغول جشن شده بودیم یادمون رفت عروسی خواهرمونه ولی جشن عالی بود وامید سنگ تموم گذاشته بود - سعید رفتم کنار پانیذ وگفتم : چی شده کارم ...

#اشک حسرت #پارت۱۱۶. سعید : انقدر منو حمید مشغول جشن شده بودیم یادمون رفت عروسی خواهرمونه ولی جشن عالی بود وامید سنگ تموم گذاشته بود - سعید رفتم کنار پانیذ وگفتم : چی شده کارم داشتی پانیذ: بهتر نیست یکم به خودت برسی همش که مشغول مهمونی هستی لیوان شربتی ...

۱۳ ساعت پیش
33K
#اشک حسرت #پارت ۱۱۵ آسمان : چون خواهر داماد بودم وهنوز عروس داماد نیومده بودن من مجبور بودم مهمونها رو بهم معرفی کنم واین حسابی عصبیم می کرد چون برای همع سوال بود کی ازدواج ...

#اشک حسرت #پارت ۱۱۵ آسمان : چون خواهر داماد بودم وهنوز عروس داماد نیومده بودن من مجبور بودم مهمونها رو بهم معرفی کنم واین حسابی عصبیم می کرد چون برای همع سوال بود کی ازدواج کردم که کسی خبر دار نشده با دیدن سعید یه لحظه نزدیک بود قلبم وایسه ...

۱۳ ساعت پیش
43K
#اشک حسرت #پارت ۱۱۴ سعید : دستی به کتم کشیدم واز آینه خودمو نگاه کردم خوب بود نشستم رو کاناپه وداشتم ساعتم رو می بستم در زدن - بیا تو در باز شد وپانیذ اومد ...

#اشک حسرت #پارت ۱۱۴ سعید : دستی به کتم کشیدم واز آینه خودمو نگاه کردم خوب بود نشستم رو کاناپه وداشتم ساعتم رو می بستم در زدن - بیا تو در باز شد وپانیذ اومد تو اتاق بهش لبخند زدم اومد کنارم وگفت : قصد رفتن نداری - چرا آماده ...

۱۳ ساعت پیش
40K
#اشک حسرت #پارت ۱۱۳ پانیذ : واسه شام رفتیم رستوران وبلاخره تونستم با سعید راحت حرف بزنم - سعید سعید که داشت باچنگال لا سالادش بازی می کرد سرشو آورد بالا ونگاهم کرد - با ...

#اشک حسرت #پارت ۱۱۳ پانیذ : واسه شام رفتیم رستوران وبلاخره تونستم با سعید راحت حرف بزنم - سعید سعید که داشت باچنگال لا سالادش بازی می کرد سرشو آورد بالا ونگاهم کرد - با بابام حرف زدم گفت هر چی شما بخواید برای حرفی که گفتی سعید : تا ...

۱۳ ساعت پیش
45K
#اشک حسرت #پارت۱۱۲ پانیذ : با اومدن سعید یه نفس راحت کشیدم چقدر نگرانمون کرده بود حمید بلند شد وگفت : پسرتو که مارو نصفه جون کردی سعید لبخندی زد وگفت : یه کاری برام ...

#اشک حسرت #پارت۱۱۲ پانیذ : با اومدن سعید یه نفس راحت کشیدم چقدر نگرانمون کرده بود حمید بلند شد وگفت : پسرتو که مارو نصفه جون کردی سعید لبخندی زد وگفت : یه کاری برام پیش اومد ببخشید ترسوندمتون بعد به من لبخندی زد وگفت : اگه خسته نیستی بریم ...

۱۳ ساعت پیش
27K
#رمان_نه‌نگونمیشه‌باتوپارت‌بیست‌وپنجم میچا: _تمرین اعتراف به عشق هوم؟... ( گاهی از پشت سر میرسی بر دادم... ای وای که آخر داده ای بر بادم... حنانه‌...توت فرنگی) (ز تو من همیشه راضی...اما... دنیا با لبخندای ما ناراضی.... ...

#رمان_نه‌نگونمیشه‌باتوپارت‌بیست‌وپنجم میچا: _تمرین اعتراف به عشق هوم؟... ( گاهی از پشت سر میرسی بر دادم... ای وای که آخر داده ای بر بادم... حنانه‌...توت فرنگی) (ز تو من همیشه راضی...اما... دنیا با لبخندای ما ناراضی.... حنانه ...توت فرنگی) *******نه نگو نمیشه با تو********* پونی : من:ای جاااانننننن با عشق موافقت ...

۱۳ ساعت پیش
45K
پارت چهل و هشت #چڪاوڪـ : بزارم زمین نهنگگگگ سورن : ببند بچه . پاهامو تکون تکون میدادم ک میخورد ب شکمش چون رو کولش انداخته بودم . چکاوک : گودزیلااا ولم کن مخم برعکس ...

پارت چهل و هشت #چڪاوڪـ : بزارم زمین نهنگگگگ سورن : ببند بچه . پاهامو تکون تکون میدادم ک میخورد ب شکمش چون رو کولش انداخته بودم . چکاوک : گودزیلااا ولم کن مخم برعکس شد . سورن : عیب نداره کوچولو مخت یکم کار میکنه . چکاوک : جیـــــغ ...

۱۴ ساعت پیش
36K
یه لیوان چایی دارچین کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا. فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت: بازم نیست دخترم… بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست این چندمین بار ...

یه لیوان چایی دارچین کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا. فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت: بازم نیست دخترم… بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود ...

۱۵ ساعت پیش
44K
#پارت_سی_و_دو #میجو #بک_کیونگ لونا: لبمو گاز گرفتم . این که واقعیت نداشت داشت ؟ اصلا نمی تونستم باور کنم . ایشی گفتم و هنذفریمو در آوردم . صب کن ...اصلا زنگ میزنم به میچا. نه ...

#پارت_سی_و_دو #میجو #بک_کیونگ لونا: لبمو گاز گرفتم . این که واقعیت نداشت داشت ؟ اصلا نمی تونستم باور کنم . ایشی گفتم و هنذفریمو در آوردم . صب کن ...اصلا زنگ میزنم به میچا. نه . اگه بفهمه . بازم دهن لق میشه و میره همه جا رو پر میکنه ...

۱۷ ساعت پیش
39K
#the_moon_is_for_me #part_11 #سوم_شخص رسیدن به خونه و سهون در رو باز کرد. چانیول کلافه دستش توی موهاش بور . بکهیون داشت راه میرفت و میگفت : جونگهو. دی او داشت ظرف میشست با عصبانیت رو ...

#the_moon_is_for_me #part_11 #سوم_شخص رسیدن به خونه و سهون در رو باز کرد. چانیول کلافه دستش توی موهاش بور . بکهیون داشت راه میرفت و میگفت : جونگهو. دی او داشت ظرف میشست با عصبانیت رو به چانیول:خاک تو سرت . دیدی چجوری دله آجیمو شکوندی . میکشمت. کای : بد ...

۱۷ ساعت پیش
26K
#the_moon_is_for_me #part_10 #سوم_شخص سهون _میدونی چقد دنبالت گشتم؟؟ جونگهو_میدونی چقد آبرومو جلو بچه ها بردی با داد زدنت؟ سهون_براچی.....براچی رفتی. الان همه استرس دارن . سوهو برگرده و تو نباشی هممونو یه جا میکشه. جونگهو_اونم ...

#the_moon_is_for_me #part_10 #سوم_شخص سهون _میدونی چقد دنبالت گشتم؟؟ جونگهو_میدونی چقد آبرومو جلو بچه ها بردی با داد زدنت؟ سهون_براچی.....براچی رفتی. الان همه استرس دارن . سوهو برگرده و تو نباشی هممونو یه جا میکشه. جونگهو_اونم اون محدثه رو ببینه دیگه منو یادش میره . جونگهو*رو به امیر*_اوپا من زشتم؟؟ +نه. ...

۱۷ ساعت پیش
53K
#the_moon_is_for_me #part_9 #سوم_شخص با احساس نوازش صورتش از خواب بیدار شد . _امیر بلند شو . ساعت 10 صبحه . مگه نمیخواستی بری بیرون. + ها؟؟؟؟ از جا پرید و رفت صورتشو شست . همین ...

#the_moon_is_for_me #part_9 #سوم_شخص با احساس نوازش صورتش از خواب بیدار شد . _امیر بلند شو . ساعت 10 صبحه . مگه نمیخواستی بری بیرون. + ها؟؟؟؟ از جا پرید و رفت صورتشو شست . همین چشمش خورد به میز دهنش باز موند . +کی اینا رو چیدی؟؟! 0_0 _وقتی که ...

۱۷ ساعت پیش
24K
#the_moon_is_for_me #part_8 #سوم_شخص پاشو از در ماشینه فرودگاه گذاشت بیرون و یه نفس عمیق کشید : بلاخره به آرزوم رسیدم:) رفت توی هتل و وسایلشو گذاشت و پرید تو حموم .دوش گرفت لباسشو عوض کرد ...

#the_moon_is_for_me #part_8 #سوم_شخص پاشو از در ماشینه فرودگاه گذاشت بیرون و یه نفس عمیق کشید : بلاخره به آرزوم رسیدم:) رفت توی هتل و وسایلشو گذاشت و پرید تو حموم .دوش گرفت لباسشو عوض کرد و پرید بیرون . رفت سمت پاساژه روبه روی هتل . فقط قیافه ی تهیونگ ...

۱۷ ساعت پیش
42K
#the_moon_is_for_me #part_7 آیرین رفت درو باز کرد . صدای یه پسر میومد که داشت با آیرین حرف میزد . وارد سالن شدن . پسره سرشو آورد بالا ولی بقیه رو نگاه کرد. آشنا به نظر ...

#the_moon_is_for_me #part_7 آیرین رفت درو باز کرد . صدای یه پسر میومد که داشت با آیرین حرف میزد . وارد سالن شدن . پسره سرشو آورد بالا ولی بقیه رو نگاه کرد. آشنا به نظر میاد. سرشو چرخوند سمت من و قیافه ی جفتمون اینجوری شد 0_0 سهون بود . ...

۱۷ ساعت پیش
37K
#the_moon_is_for_me #part_5 #سوم_شخص توی پارک نشسته بودن و حرف میزدن . امیر*ساعتشو نگاه کرد*: بپاش بریم. +کجا؟ _باید برم اداره. +خب من کجا برم؟:( _با من میای. پاشو. _بریم^^ . ساعت 3:58 . اداره (حال ...

#the_moon_is_for_me #part_5 #سوم_شخص توی پارک نشسته بودن و حرف میزدن . امیر*ساعتشو نگاه کرد*: بپاش بریم. +کجا؟ _باید برم اداره. +خب من کجا برم؟:( _با من میای. پاشو. _بریم^^ . ساعت 3:58 . اداره (حال ندارم اسمشو بنویسم) منشی : سلام بفرمایید. _سلام. با رئیس کانگ کار داشتم. منشی : ...

۱۷ ساعت پیش
30K
#the_moon_is_for_me #part4 #سوم_شخص _زیییییینننننگگگگگ زیییینننننگگگگگ آروم از روی تخت پاشد و به زور خودشو به ساعت نزدیک کرد . زنگشو خاموش کرد و ساعتو نگاه کرد : 10 و نیم؟؟؟؟؟!!!!! با عجله دویید سمت تخت ...

#the_moon_is_for_me #part4 #سوم_شخص _زیییییینننننگگگگگ زیییینننننگگگگگ آروم از روی تخت پاشد و به زور خودشو به ساعت نزدیک کرد . زنگشو خاموش کرد و ساعتو نگاه کرد : 10 و نیم؟؟؟؟؟!!!!! با عجله دویید سمت تخت تا بیدارش کنه . رفت بالا سرش و هی تکونش داد : آیرین . آیرین. ...

۱۷ ساعت پیش
30K