نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت ۳۷ حرفم نصفه موند و رو به آرمیتا گفتم : مگه تو ماشینشون رو پنچر نکردی پس اینا چجوری برگشتن ؟ آرمیتا : آره دیگه همون ماشین مشکیه . آرش زد زیر خنده و ...

پارت ۳۷ حرفم نصفه موند و رو به آرمیتا گفتم : مگه تو ماشینشون رو پنچر نکردی پس اینا چجوری برگشتن ؟ آرمیتا : آره دیگه همون ماشین مشکیه . آرش زد زیر خنده و گفت : یه ماشین مثل ماشین ما همونجا پارک شده بود لابد اشتباهی پنچر کرده ...

۴۷ دقیقه پیش
11K
#اشک حسرت #پارت۱۱۱ سعید : منشی که دید انقدر بی تابم اجازه داد برم تو اتاق یه مردم بود که وکیل داشت باهاش خداحافظی می کرد بعد با دیدن من لبخند زد وگفت : بفرمایید ...

#اشک حسرت #پارت۱۱۱ سعید : منشی که دید انقدر بی تابم اجازه داد برم تو اتاق یه مردم بود که وکیل داشت باهاش خداحافظی می کرد بعد با دیدن من لبخند زد وگفت : بفرمایید انگار خیلی عجله داشتین - به کمکتون نیاز دارم باخونسردی گفت : بشین گل پسریکم ...

۱ ساعت پیش
14K
#اشک حسرت #پارت۱۱۰ سعید : تو یه پارک منتظر موندم تا اون مرد اومد وگفت : سلام آقای سعادت - سلام ...شما منو از کجا می شناسید ؟ مرده دستی به شونه ام زد وگفت ...

#اشک حسرت #پارت۱۱۰ سعید : تو یه پارک منتظر موندم تا اون مرد اومد وگفت : سلام آقای سعادت - سلام ...شما منو از کجا می شناسید ؟ مرده دستی به شونه ام زد وگفت : منو نمی شناسی من همکار پدرت بودم - نگید شما آقای محمدرضا ستایش هستید ...

۱ ساعت پیش
10K
#اشک حسرت - پارت ۱۰۸ پانیذ : لباسامو عوض کردم ورفتم رو مبل کز کردم نشستم بیرون داشت بارون میومد یه بارون بهاری قشنگ با صدای در برگشتم وگفتم : بیا تو در آروم باز ...

#اشک حسرت - پارت ۱۰۸ پانیذ : لباسامو عوض کردم ورفتم رو مبل کز کردم نشستم بیرون داشت بارون میومد یه بارون بهاری قشنگ با صدای در برگشتم وگفتم : بیا تو در آروم باز شد وسعید اومد تو اتاق دلم می خواست روزی هزار بار فداش بشم یه سینی ...

۲ ساعت پیش
16K
#اشک حسرت #پارت ۱۰۷ سعید: من امروز به آیدین گفته بودم می خوام ازدواج کنم حرفای دایی که می خواست با دخترش ازدواج کنم وآسمان ... پانیذ: سعید خوبی نگاهی بهش انداختم وگفتم : خوبم ...

#اشک حسرت #پارت ۱۰۷ سعید: من امروز به آیدین گفته بودم می خوام ازدواج کنم حرفای دایی که می خواست با دخترش ازدواج کنم وآسمان ... پانیذ: سعید خوبی نگاهی بهش انداختم وگفتم : خوبم ولی نبودم چرا این همه مشکل باهم سراغ من اومده بود نمی شد پانیذ به ...

۲ ساعت پیش
20K
#پارت_سی میچا اروم رفت سمت استخر و از اون ور لونا و شوگا رو دید و پوفی کرد : این دوتا هم از اخر خودشونو میکشن . هی تو . روشو به سمت دختری که ...

#پارت_سی میچا اروم رفت سمت استخر و از اون ور لونا و شوگا رو دید و پوفی کرد : این دوتا هم از اخر خودشونو میکشن . هی تو . روشو به سمت دختری که داشت اینو بهش میگفت برگردوند . سه می . دختری که به شدت جلف بود ...

۵ ساعت پیش
38K
رمان تاس روزگار پارت ششم وقتی به خودم امدم ساعت دو بعداز ظهر بود و من از ساعت شیش چیزی نخورده بودم پاشدم برا خودم یه کنسرو لوبیا گرم کردمو خوردم رفتم تو اتاق مشتر ...

رمان تاس روزگار پارت ششم وقتی به خودم امدم ساعت دو بعداز ظهر بود و من از ساعت شیش چیزی نخورده بودم پاشدم برا خودم یه کنسرو لوبیا گرم کردمو خوردم رفتم تو اتاق مشتر کمو (قبلا)چشم خورد به قاب عکس عروسیمون می خواستم می خواستم قاب و بردارم ولی ...

۱۰ ساعت پیش
40K
#دوقلوهای_شیطون #پارت25 آیسان اهم همه بلند شین بیاین تو حیاط اصلی همه همراهم اومدن یاد برنامه ای که جیمین برایی خواستگاری از مارنی کرد میفتم خندم میگیره (2روز پیش) جیمین باشدت از ماشین پیاده شدم ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت25 آیسان اهم همه بلند شین بیاین تو حیاط اصلی همه همراهم اومدن یاد برنامه ای که جیمین برایی خواستگاری از مارنی کرد میفتم خندم میگیره (2روز پیش) جیمین باشدت از ماشین پیاده شدم باید با آیسان میگفتم وگرنه حتما دیونه میشدم خندم گرفته از کی برام مهم شده ...

۱۱ ساعت پیش
44K
#پارت_80 . زیر لب گفتم:پسره ی کره خر... . #تپش . با سوزشی که توی دستم پیچید...زیر لب اهی کشیدم و چشمام و باز کردم....اولین چیزی که دیدم سقف سفید بالای سرم بود... . به ...

#پارت_80 . زیر لب گفتم:پسره ی کره خر... . #تپش . با سوزشی که توی دستم پیچید...زیر لب اهی کشیدم و چشمام و باز کردم....اولین چیزی که دیدم سقف سفید بالای سرم بود... . به حتم باید بیمارستان باشم...ولی اخه چرا؟...یعنی تو مردنم شانس ندارم؟... . نفس عمیقی کشیدم و ...

۲۳ ساعت پیش
73K
#پارت_بیستو_هفت میچا : دو طرف میوهامو بستم که شبیه این باربی ها شد موهام . بلوز بنفش رنگمو که تنش تنگ بود و استیناش گشاد بود و پوشیدم به همراه یک شرتک جین که پاییناش ...

#پارت_بیستو_هفت میچا : دو طرف میوهامو بستم که شبیه این باربی ها شد موهام . بلوز بنفش رنگمو که تنش تنگ بود و استیناش گشاد بود و پوشیدم به همراه یک شرتک جین که پاییناش کمی پاره بود . چوکر سیاه رنگمو گردنم کردم و کیفمو برداشتم و داد زدم ...

۱ روز پیش
71K
#پارت شونزده #قسمت دوم *تیهونگ: چشمام می سوخت و حسابی سردم بود چشمام رو باز کردم ولی خیلی تار میدیدم چند بار پلک زدم تا دیدم چنتا ادم بالا سر من یهو به خودم اومدم ...

#پارت شونزده #قسمت دوم *تیهونگ: چشمام می سوخت و حسابی سردم بود چشمام رو باز کردم ولی خیلی تار میدیدم چند بار پلک زدم تا دیدم چنتا ادم بالا سر من یهو به خودم اومدم ..... وی : من کجام؟؟؟ جونگ کوک کجاست ؟؟؟ دکتر : آروم باش عزیزم..میتونی بهم ...

۱ روز پیش
51K
#اشک حسرت #پارت۱۰۶ سعید: ناراحت نگاش کردم وگفتم : درکت می کنم پانیذ ولی چیکار کنم نمی خواستم تو ناراحت بشی هر چی خدا بخواد همون میشه با بغض گفت : نمی تونم تحمل کنم ...

#اشک حسرت #پارت۱۰۶ سعید: ناراحت نگاش کردم وگفتم : درکت می کنم پانیذ ولی چیکار کنم نمی خواستم تو ناراحت بشی هر چی خدا بخواد همون میشه با بغض گفت : نمی تونم تحمل کنم سعید ..بابام تنها کسی که برام مونده ... کنارش نشستم سرشو گذاشت رو شونه ام ...

۱ روز پیش
54K
#اشک حسرت #پارت ۱۰۵ سعید: - مگه الکیه منو تهدید به مرگ کنه اگه می خواد بکشه بیاد من ترسی از مردن ندارم امید : می دونم سعید ولی می ترسم - فکر می کنی ...

#اشک حسرت #پارت ۱۰۵ سعید: - مگه الکیه منو تهدید به مرگ کنه اگه می خواد بکشه بیاد من ترسی از مردن ندارم امید : می دونم سعید ولی می ترسم - فکر می کنی بدتر ازاین به سر خواهرت میاد؟ امید: مجبورم - اومدم اگه کمکی لازم داشتی بگم ...

۱ روز پیش
39K
#اشک حسرت #پارت.۱۰۳ سعید: آخر وقت بود کارم تموم شد ومیزرو جم کردم واز اتاق اومدم بیرون به منشی گفتم کارش تموم شده می تونه بره وخودمم از شرکت اومدم بیرون سوار ماشینم وراه افتادم ...

#اشک حسرت #پارت.۱۰۳ سعید: آخر وقت بود کارم تموم شد ومیزرو جم کردم واز اتاق اومدم بیرون به منشی گفتم کارش تموم شده می تونه بره وخودمم از شرکت اومدم بیرون سوار ماشینم وراه افتادم وقتی جلو در خونه ای امید رسیدم یه نفس عمیق کشیدم وزنگ خونش رو فشردم ...

۱ روز پیش
50K
#اشک حسرت #پارت ۱۰۴ سعید: چقدر بی انصاف بود دلخور نگاهش کردم با گریه گفت : از اول پانیذ رو می خواستی - خیلی بی انصافی آسمان : مجبور شودم - کسی مجبورت نکرده بود ...

#اشک حسرت #پارت ۱۰۴ سعید: چقدر بی انصاف بود دلخور نگاهش کردم با گریه گفت : از اول پانیذ رو می خواستی - خیلی بی انصافی آسمان : مجبور شودم - کسی مجبورت نکرده بود به چشام نگاه کردم اشک هاش داشت دیونه ام می کرد سرمو انداختم پایین آسمان ...

۱ روز پیش
44K
#پارت_بیستو_پنج اوه چه خفن خجالت کشید . عا. صبر کن ببینم من الان تو بغلشم هنوز ؟ میچا : من :خیلی چندشین . دقیقا همون موقع معلم زبان که مردی امریکایی بود وارد کلاس شد ...

#پارت_بیستو_پنج اوه چه خفن خجالت کشید . عا. صبر کن ببینم من الان تو بغلشم هنوز ؟ میچا : من :خیلی چندشین . دقیقا همون موقع معلم زبان که مردی امریکایی بود وارد کلاس شد و شروع کرد به زر زدن : خب بچه ها ..همونطور که میدونید سه هفته ...

۱ روز پیش
61K
#اشک حسرت #پارت ۱۰۱ سعید : برگشتم خونه اصلا حال حوصله نداشتم ویه راست رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم در اتاق با شتاب باز شد برگشتم وبا سرزنش هدیه رو نگاه کردم - چه خبرته ...

#اشک حسرت #پارت ۱۰۱ سعید : برگشتم خونه اصلا حال حوصله نداشتم ویه راست رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم در اتاق با شتاب باز شد برگشتم وبا سرزنش هدیه رو نگاه کردم - چه خبرته هدیه هدیه : داداش می دونی چی شد ؟ - چی شد ؟ هدیه : ...

۱ روز پیش
58K
#اشک حسرت #پارت۹۹ سعید: پانیذ کجای دلم می زاشتم نگاهش می کردم گریه می کرد - لطفا گریه نکن وبرو تا بیام پانیذ : سعید بخدا دوست دارم تو درک می کنی دوست داشتن چیه ...

#اشک حسرت #پارت۹۹ سعید: پانیذ کجای دلم می زاشتم نگاهش می کردم گریه می کرد - لطفا گریه نکن وبرو تا بیام پانیذ : سعید بخدا دوست دارم تو درک می کنی دوست داشتن چیه عشق چیه چرا عشق منو حوس می دونی - پانیذ گفتم برو تا بیام برسونمت ...

۱ روز پیش
32K
#اشک حسرت #پارت ۹۸ سعید : آسمان همراه مامان وهدیه اومده بود تو خونه وبیرون تو سالن نشسته بود اومده بودم از بالای کمد چمدون رو برای پانیذ در بیارم چون بعد از این مدت ...

#اشک حسرت #پارت ۹۸ سعید : آسمان همراه مامان وهدیه اومده بود تو خونه وبیرون تو سالن نشسته بود اومده بودم از بالای کمد چمدون رو برای پانیذ در بیارم چون بعد از این مدت می خواست بره خونه ای خودشون دایی رو هم مرخص کرده بودن واون می خواست ...

۱ روز پیش
43K