ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_105 . #بهت_میرسم سرشو خم کرد و ریز خندید... . #ایزابلا . سرش رو شونم ...

#پارت_105
. #بهت_میرسم

سرشو خم کرد و ریز خندید...
. #ایزابلا
.
سرش رو شونم بود و نفس های عمیق میکشید...
.
نبودش برای همون چند ساعت...قلبم رو به درد اورد...
.
به حدی به وجودش...به عطر تنش...به لمس دستاش...به بوسیدن و اغوش گرمش وابسته شده بودم ک تحمل دوریش برای ثانیه ای هم برام سخت بود...
.
اهی کشیدم ک خندید و روی شونه ی برهنم و بوسید و گفت:بریم پیش بقیه؟...الکس العان همه جارو میزاره رو سرش...
.
لبخندی زدم و سرم و تکون دادم و دستشو گرفتم ک کوتاه لبمو بوسید و چشمکی زدو دوتایی از اتاق خارج شدیم...
.
دست تو دست از پله ها پایین اومدیم و در مقابل لبخند خدمتکارا لبخندی زدیم و به سمت اتاق نشیمن رفتیم و وارد شدیم ک ویلیام با دیدن ما مشروبی ک داشت میخورد و رو زمین گزاشت و از جاش بلند شدو شروع مرد به دست زدن و گفت:وااااااوووووو....زوج رویایی....
.
همه برگشتن به سمتمونو لبخند زدن و از جاشون بلند شدن و داد و بیداد کردن ک خندیدم و نگاهی به نیک انداختم ک با دیدن ستاره بارون توی چشماش محو دیدنش شدم.ـ..
.
صورتش میخندید...چشماش میخندید...با بچه ها احوال پرسی میکرد و شیطنت میکرد و من دست به سینه یه گوشه ایستاده بودم و به مردم خیره شده بودم...
.
درسته نیک مثل بقیه نیست...درسته مثل بقیه مغرور و خشک نیست...درسته ک خنگ میزنه..ـدرستع ک همه ی کاراش بچه گانست...
.
ولی کنارش ماندن یه حسی داره ک کم کسی میتونه درکش کنع...من اینو مردو میخام...تا عبدـ..
.
خوشحالم...خوشحالم ک با مردی معنیه عشق و فهمیدم ک از همه ی مردای اطرافم فرق دارع...شوخ طبعیش...خنگ بازیاش...دیوونه بازیاش و حتی گاهی اوقات بد اخلاقیا و خشونتش به قدری شیرینه ک قلبم رو میلرزونه...لبریز از شادی و عشق میکنه...
.
همینطوری ک بهش خیره بودم...متوجه شدم ک داره دنبالم میگرده...
.
یکم ک نگاهش بین جمعیت چرخید...پیدام کرد و لبخندی زدو از بین بچه ها ک با اهنگ ریخته بودن وسط و میرخسیدن رد شدو سمتم اومد و کمرم گرفت و گفت:تنها اینجا نباش...بیا قر بده ببینم...

.دستمو کشید ک خندیدم و رفتم وسط...میخاستم جزبش کنم...هر جوری ک شده...میخاستم بهش نشون بدم منم میتونم دلبری منم...
.
پس ازش جدا شدم و شیطون نگاهش کردم و به الما اشاره کردم ک اومد سمتم و بهش سفارش اهنگی کردم ک خندید و چشمی گفت و تعظیمی کرد و عقب گرد کرد...
.
وسط بچه ها ایستاده بودم و بهش ک دست ب سینه بهم خیره شده بود نگاه میکردم ک یهو اهنگ عوض شدو همه از حرکت ایستادن...
.
خندیدم ک همه با دیدن من با تعجب عقب رفتن و گوشه ای ایستادن ک با ریتم گرفتن اهنگ شروع کردم به رقصیدن...
.
نگاهم از روی صورتش برداشته نمیشد...میخاستم عکس العملش و ببینم....دیگه طاقتم تموم شده بود...میخاستم با این اهنگ بهش برسونم ک باید هر چه زود تر همه چیزو تموم کنه...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...