نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_۶۲ #آخرین_تکه_قلبم آهو: روزنامه هارو از توی کوله پشتی نویی که سیا برای خودش خریده بود درآوردم. به نوشته هاش دقت کردم،چه شد که آقای..به یک زن سیاه پوست تبدیل شد! هیعی کشیدم وگفتم: _اینجارونیگا ...

#پارت_۶۲ #آخرین_تکه_قلبم آهو: روزنامه هارو از توی کوله پشتی نویی که سیا برای خودش خریده بود درآوردم. به نوشته هاش دقت کردم،چه شد که آقای..به یک زن سیاه پوست تبدیل شد! هیعی کشیدم وگفتم: _اینجارونیگا برگشت سمتم: _چیه؟ _اینو بخون‌،این مردسفیدوبوره؟ _خب؟ _شده این زن سیاه پوستِ ابرویی بالا داد ...

۱ ساعت پیش
12K
پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا ...

پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا که در آخر دایی برنده شد . بعد بازی شام خوردیم هر چند به خاطر ...

۱۱ ساعت پیش
48K
part 20°~° #cruel_love تیلور♥ ️: ساعتای ۵ اینا از خواب بیدار میشم.اصن نفهمیدم کی خوابم برد.بلند میشم و یه آبی به صورتم میزنم تا یکم سرحال شم.درکمدمو باز میکنم و سریع یه لباس خاکستری با ...

part 20°~° #cruel_love تیلور♥ ️: ساعتای ۵ اینا از خواب بیدار میشم.اصن نفهمیدم کی خوابم برد.بلند میشم و یه آبی به صورتم میزنم تا یکم سرحال شم.درکمدمو باز میکنم و سریع یه لباس خاکستری با شلوار مشکی و کفشای اسپورت برمیدارم.میرم پایین و با مامان بابام خدافظی میکنم و سوار ...

۱۵ ساعت پیش
32K
پارت سوم: میچا واقعا گاهی.....بی فکر میشد و این منو نگران میکرد . میترسیدم اتفاقی براش بیوفته . هرچی نباشه من و بک کیونگ اونو از چهار سالگی میشناسیم . میچا : روی صندلی نشسم ...

پارت سوم: میچا واقعا گاهی.....بی فکر میشد و این منو نگران میکرد . میترسیدم اتفاقی براش بیوفته . هرچی نباشه من و بک کیونگ اونو از چهار سالگی میشناسیم . میچا : روی صندلی نشسم و سعی کردم نت مقابلمو درست بخونم . نیم ساعت پیش مدرسه تعطی شده بود ...

۱۵ ساعت پیش
37K
تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست ...

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست شده بودم و همینطور هر روز قرار بعد مدرسه و قدم زدن تو کوچه پس ...

۱۶ ساعت پیش
85K
پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در ...

پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در اوردم و بهش زنگ زدم ..~~~رد تماس ... کم مونده بود گریم در بیاد که ...

۱۶ ساعت پیش
42K
پارت دوازدهم ~~~~~°•○●قسمت اول *کوکی : اشک هام رو پاک کردم و چشمام رو بستم ...باید به خودم حواسم باشه من الان دارم برای آموزش تکی به اروپا میرم ....باید دیگه فراموشش کنم و به ...

پارت دوازدهم ~~~~~°•○●قسمت اول *کوکی : اشک هام رو پاک کردم و چشمام رو بستم ...باید به خودم حواسم باشه من الان دارم برای آموزش تکی به اروپا میرم ....باید دیگه فراموشش کنم و به کارم دقت کنم .......سعی کردم بخوابم .~~~~~ نامجون : اخه چرا اینکار رو کردی؟ جیمین: ...

۱۶ ساعت پیش
47K
#دوقلوهای_شیطون #پارت3 آیسان ای خدا به کدامین گناه هیع وارد خونه شدم وسایلامو گذاشتم تویی کمد باید یه خرید برم تشک انداختم زمین پتو رو کشیدم روم به سه شماره خوابم برد با صدایی کسی ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت3 آیسان ای خدا به کدامین گناه هیع وارد خونه شدم وسایلامو گذاشتم تویی کمد باید یه خرید برم تشک انداختم زمین پتو رو کشیدم روم به سه شماره خوابم برد با صدایی کسی ازجام پریدم هوا میا:کی آومدی من:ساعت4بود چطور؟ میا:میرا و مارنی و ایسو رفتن محل تولد ...

۲۰ ساعت پیش
56K
پارت یازدهم _قسمت دوم نامجون : به خودت مسئلت باش ...حدود سه ساعت. دیگه مدیر عامل داره میاد ...اون رو که میشناسی دنبال یه چیزی میگرده تا از گروه یکی رو پرت کنه بیرون ...اگه ...

پارت یازدهم _قسمت دوم نامجون : به خودت مسئلت باش ...حدود سه ساعت. دیگه مدیر عامل داره میاد ...اون رو که میشناسی دنبال یه چیزی میگرده تا از گروه یکی رو پرت کنه بیرون ...اگه پیش اون درست رفتار نکنی باعث میشه دیگه نتونی کوکی رو ببینی ... بیا بریم ...

۱ روز پیش
63K
پارت یازدهم ~~~~قسمت اول نامجون: جیمین میبینی اعصبانی..گمشو بیرون ببینم چشه.. (جیمین رفت ) وی در حال گریه کردنه ** نامجون : گریه نکن بگو ببینم چی شده وی : ولم کن میخوام برم......وایسا ببینم ...

پارت یازدهم ~~~~قسمت اول نامجون: جیمین میبینی اعصبانی..گمشو بیرون ببینم چشه.. (جیمین رفت ) وی در حال گریه کردنه ** نامجون : گریه نکن بگو ببینم چی شده وی : ولم کن میخوام برم......وایسا ببینم کوکی کجا رفت ؟؟؟ نامجون : اون رو یه دفعه مدیر عامل خواست ..اونم رفت ...

۱ روز پیش
53K
(از اینجا داستان دختراتموم میشه و داستان آنیساوآیسان و دوشخصیت دیگه چان ویکی دیگه راجبش هنوز تصمیم نگرفتم کیه شروع میشه اسم رمان به دوقلوهای_شیطون شروع میشه) #دوقلوهای_شیطون #پارت1 آنیسا من:بیدار شین دخترا آهای باشمام ...

(از اینجا داستان دختراتموم میشه و داستان آنیساوآیسان و دوشخصیت دیگه چان ویکی دیگه راجبش هنوز تصمیم نگرفتم کیه شروع میشه اسم رمان به دوقلوهای_شیطون شروع میشه) #دوقلوهای_شیطون #پارت1 آنیسا من:بیدار شین دخترا آهای باشمام میرا:سر اوردی بزار بخوابیم مارنی:خروس بی محل خفه شو میا:بیا باهم بیدارشون کنیم من:باشه هردوتامون:زلزلههههه ...

۱ روز پیش
51K
پارت سی و پنج # ســـورن : رفتم سوار شاستی بلندم شدمو حرکت کردم سمت پارتی . ویلای شایان یکم پایین تر بودو اون ورام بیشتر ویلا بود . صدای اهنگ کم بودو خیلی بلند ...

پارت سی و پنج # ســـورن : رفتم سوار شاستی بلندم شدمو حرکت کردم سمت پارتی . ویلای شایان یکم پایین تر بودو اون ورام بیشتر ویلا بود . صدای اهنگ کم بودو خیلی بلند نبود . رفتم تو حیاط و ماشینمو پارک کردم مثلا گفته خودمونیه و کمن دویست ...

۲ روز پیش
72K
پارت سی و سه #پوزخنذی زدمو رومو برگردوندم . دوباره صدای پیام گوشیم اومد رفتم تو وات و بازش کردم از دوستم شایان بود . شایان : سلام دادش خوبی فردا یه پارتی کوچیک میخوام ...

پارت سی و سه #پوزخنذی زدمو رومو برگردوندم . دوباره صدای پیام گوشیم اومد رفتم تو وات و بازش کردم از دوستم شایان بود . شایان : سلام دادش خوبی فردا یه پارتی کوچیک میخوام بگیرم میای ؟؟ سورن : سلام تو خوبی پسر اره اگه وقت داشتم میام شایان ...

۲ روز پیش
73K
پارت سی و دو #چڪاوڪــ : کفشامم پوشیدمو و مانتو کتی مشکیمو با شالم برداشتم بدو اومدم بیرون . سورن کت شلوار مشکی با پیرهن سفید و کراوات سیاه . لباس بهترم داشتم ولی پوشیده ...

پارت سی و دو #چڪاوڪــ : کفشامم پوشیدمو و مانتو کتی مشکیمو با شالم برداشتم بدو اومدم بیرون . سورن کت شلوار مشکی با پیرهن سفید و کراوات سیاه . لباس بهترم داشتم ولی پوشیده تررو برداشتم . به سورن محل ندادمو رفتم پایین . مادرجون مثل همیشه کت دامن ...

۳ روز پیش
66K
#پارت_71 . از هر حرکتش خبر میبرد....و و و و و .... . اشغال هرزه....میدونم باهات چکار کنم... . هنوز سرم پایین بود و نگاهم خیره به پرونده...که حس کردم بهوش اومد.... . بدون این ...

#پارت_71 . از هر حرکتش خبر میبرد....و و و و و .... . اشغال هرزه....میدونم باهات چکار کنم... . هنوز سرم پایین بود و نگاهم خیره به پرونده...که حس کردم بهوش اومد.... . بدون این که سرم و بلند کنم گفتم:صبح بخیر ...حالتون چطوره خانوم سحر فارخ؟... . چیزی نشنیدم ...

۳ روز پیش
108K
پارت ده _ #قسمت دوم *وی : حدود نیم ساعت گذشته بود و من کارت هام تموم شد بلند شدم تا برم یکم کارت بیارم که لیز خوردم و جیمین منو از کمرم گرفت که ...

پارت ده _ #قسمت دوم *وی : حدود نیم ساعت گذشته بود و من کارت هام تموم شد بلند شدم تا برم یکم کارت بیارم که لیز خوردم و جیمین منو از کمرم گرفت که لبش به لبم خورد ..تا اومدم خودم رو جمع کنم یه صدا اومد برگشتم سمت ...

۳ روز پیش
62K
پارت دهم _____~~_____قسمت اول *وی : ولی نمی تونستم ببینم که جیمین کوکی رو بغل کنه ...برگشتم سمت کوکی جین داشت باهاش حرف میزد .... جیمین : هی حواست کجاست وی : همین جا ...اوه ...

پارت دهم _____~~_____قسمت اول *وی : ولی نمی تونستم ببینم که جیمین کوکی رو بغل کنه ...برگشتم سمت کوکی جین داشت باهاش حرف میزد .... جیمین : هی حواست کجاست وی : همین جا ...اوه شوگا رو شوگا : سلام از دیدنت خوشحال شدم تیهونگ وی : منم همین طور ...

۳ روز پیش
81K
توی زمین چمن بودم. مشــغول فوتبال. یکدفعه دیدم ابراهیم در کنار سکو ایســتاده. سریع رفتم به سراغش. سالم کردم و باخوشحالی گفتم: چه عجب، این طرفها اومدی؟! مجلهای دستش بود. آورد باال و گفت: عکست ...

توی زمین چمن بودم. مشــغول فوتبال. یکدفعه دیدم ابراهیم در کنار سکو ایســتاده. سریع رفتم به سراغش. سالم کردم و باخوشحالی گفتم: چه عجب، این طرفها اومدی؟! مجلهای دستش بود. آورد باال و گفت: عکست رو چاپ کردن! از خوشــحالی داشــتم بال در میآوردم، جلوتر رفتم و خواستم مجله را ...

۴ روز پیش
79K
#پارت_صد_و_نه #گم_شده_ها زینب: سریعو با ترس برگشتم... این چرا باهاشون نرفتههههههههه؟؟؟ اه... اومد نزدیکتر +حالت خوبه؟ سرمو به نشونه مثبت تکون دادمو بعدم سرمو انداختم پایین. +مطمئنی؟ -آ... آره... +خیلی خب... من خستم میخوام کمی ...

#پارت_صد_و_نه #گم_شده_ها زینب: سریعو با ترس برگشتم... این چرا باهاشون نرفتههههههههه؟؟؟ اه... اومد نزدیکتر +حالت خوبه؟ سرمو به نشونه مثبت تکون دادمو بعدم سرمو انداختم پایین. +مطمئنی؟ -آ... آره... +خیلی خب... من خستم میخوام کمی استراحت کنم... تا موقعی ک بچه ها برگردن تو باید همینجا بمونی... باشه؟ -باشه... از ...

۴ روز پیش
75K
#پارت_صد_و_هشت #گم_شده_ها سهون: وقتی حرف زدنم با برادرم تموم شد رفتم تو اتاقمو درو بستم. اما خشکم زد... دیدم یه نفر رو تختم خوابیده... با عصبانیت رفتم سمتشو پتو رو کشیدم.... -زینب؟؟... خوابیده بود.از اینکه ...

#پارت_صد_و_هشت #گم_شده_ها سهون: وقتی حرف زدنم با برادرم تموم شد رفتم تو اتاقمو درو بستم. اما خشکم زد... دیدم یه نفر رو تختم خوابیده... با عصبانیت رفتم سمتشو پتو رو کشیدم.... -زینب؟؟... خوابیده بود.از اینکه منو یادش نمیاد خیلی ناراحتم.. -کاری میکنم ک منو یادش بیاد... ولی چیکار؟؟ نفس عمیقی ...

۴ روز پیش
88K