ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_96 . #بهت_میرسم بلند زدم زیر خنده ک اخمی کرد و گفت:چیه؟... . با خنده ...

#پارت_96
. #بهت_میرسم

بلند زدم زیر خنده ک اخمی کرد و گفت:چیه؟...
.
با خنده گفتم:وای قیافروو...وای ببینش..خخخ...
.
با همون اخم و اندکی تعجب برگشت سمت ایینه ی حموم ک با دیدن قیافه ی خودش...بعد از مکثی زد زیر خنده و گفت:جیییگررررموووو...
.
با این حرفش شدت خندم بیشتر شد..ـ
.
پیژامه ای ک تنش بود کمی گشاد بود و سینشم ک برهنده...با یه پیشبند بلند اشپزی ک دور گردن و کمرش بسته بود و به زور فقط یک سوم سینش رو پوشونده بود ....با همون موهای داغون و یه سینی ک دستش بود...یه صحنه ای ساخته بود دیدنی ـ
.
با عشوه جولوم ادا اسول در میورد و گوشه های پیشبند و مثل دامن رقصنده های کاواره بالا گرفته بودو با ناز تکون میداد و قر میداد و منم از شدت خنده رو ویبره بودم...
.
دیگه اینقد خندیده بودیم دوتامون ک دلدرد گرفته بودیم...
.
سمتم اومد و با لبخند پیشونیم و بوسید و چیزی تو گوشم گفت ک معنیشو نفهمیدم...اینجوری نمیشه باید فارسی رو یاد بگیرم...
.
چیزی نگفتم ک سینی ک دستش بود و سمتم گرفت و گفت:همینجا یکم از اینا بخور...حالت بهتر میشه...
.
نگاهی به ظرف انداختم...نه بوش خوب بود نه رنگش...
.
با چندش زدمش کنار و گفتم:اوغ...دورش کن حالمو بد کرد...این چیه دیگه؟..
.
اخمی کرد و گفت:اولا باید بخوریش زوریه...دوما...بهش نگاه نکن...این قیافه و رنگ و بو نداره ولی برات خوبه...بخورش...
.
من:نمیخورم...
.
نیک با تشر گفت:بلا؟..
.
لبامو قنچه کردم و گفتم:نمیخورم ...ازیتم نکن...اصلا این چیه؟...
.
دستی به موهام کشید و گفت:بخاطر من...فقط چند قاشق...لطفاـ.ـبرات خوبه بخور دیگه عزیز من...ما بهش میگیم...کاچی...بخور دیگه باور کن بدنت العان به این نیاز داره...
.
پوفی کردم و با اخم یه قاشق سمت دهنم بردم ک حس کردم نزدیکه بالا بیارم...
.
اینجوری نمیشه...دماقم رو گرفتم و چشمام و بستم و سه تا قاشق تند تند تو دهنم ریختم و سعی کردم قورتش بدم...

مزش زیاد بد نبود ولی بازم من دوست نداشتمـ..
.
بالاخره با کلی ناز و نوازش و اینا...من تا اخرین قاشقش رو خوردم و ظرف و سمت نیک گرفتم ک لبمو ک یکم کثیف شده بودو بوسید و عقب کشید ک گفتم:عه نیک...لبم کثیف بود...
.
نیک:عه؟...نمیدونستم لب کثیفتم اینقدر خوشمزست...
.
لبخندی زدم ک چشمکی زدو ظرف و روی زمین گزاشت و خم شدو بغلم کرد و بیرون از حموم رفت...
.
منو کنار کمد روی زمین گزاشت ک ایستادم و خاستم لباسی بیرون بیارم ک خودش دست به کار شدو اول خشکم کرد و بعد یه لباس سفید ابی رنگ خیلی خوشگل بیرون کشید و کمک کرد تا تنم کنم...
.
با هم از پله ها پایین اومدیم و رفتیم سر میز صبحانه...دیگه اجازه ندادم بغلم کنه...چلاغ ک نشدم یکم درد داشتم ک اونم رفع شد...
.
بعد از خوردن صبحانه ک به زور نیک بعد از چند،سال من تخم مرغ خوردم...به سمت ماشین من رفتیم و دوتایی رفتیم شرکت...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...