ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_93 . #بهت_میرسم نجوا کنان گفت:به داداشت سلام کن عشقم.... . با تعجب سرمو بلند ...

#پارت_93
. #بهت_میرسم

نجوا کنان گفت:به داداشت سلام کن عشقم....
.
با تعجب سرمو بلند کردم و برگردوندم سمتش ک نگاهشو از چشمام کند و به رو به رو خیره شدو لبخندی زدو کمرشو صاف کرد...
.
برگشتم و رد نگاهشو زدم تا رسیدم به کسی ک از دیروز تا حالا سخت به یادش بودم و هر لحظه نبودشو با اشک پر میکردم...
.
چشمام گرد شدو شک زده بهش خیره شدم...
.
این...این درست نیست...من جولوی چشمام جسد سوختشو دیدم...این...این فردی ک جولومه...نمیتونه الکس باشه...نه ...نه...نه...
.
ناخداگاه پشت چشمام سدی از اشکایی ک از روی دلتنگی بود جمع شد...بغض راه تنفسم رو گرفته بود...ضدای بلند گریه ی کاترینا روی مخم بود و من بدون این ک درکی از اطراف داشته باشم ...تمام وجودم چشم شده بودو زل زده بودم بهش...
.
با فرو رفتن کاترینا در اغوشش...سد اشک پشت پلکای منم شکست....بد شکست...خیلی بد...
.
اشکام بدون غرور روی گونه هام روان بودن و نیکلاس از پشت منو نگه داشته بود،تا نیافتم...حتی قدرت این ک روی پاهام بایستم هم نداشتم...
.
با نزدیک شدن الکس...نفس لرزوندم رو بیرون دادم ک صداش به گوشم خورد:سلام قوربونت برم...نمیخای بیای بغلم؟...
.
حالا ک از بودنش مطمعن شدم ....تمام وجودمو خشم گرفت...
.
به خودم مثلط شدم و دستای نیکلاس و از دورم باز کردم و به سمت الکس رفتم و محکم ترین سیلیه عمرم رو توی صورت مردونش کوبیدم...
.
صورتش به سمت راست خم شده بود ولی بازم سرشو بلند کردو بهم خیره شد...
.
باپشت دستم اشکای روی صورتم رو پاک کردم ک باز صورتم خیس بود...انگار این اشکا تمومی نداشتن...
.
جولو رفتم و با مشت به سینش کوبیدم...حرکتی نکرد...باز زدم...باز زدم...اینقدر زدم ک خسته شدم و بیحال سرمو پایین انداختم...
.
صدای هق هق گریه ی کاترینا برام عزاب بود...برام نشونه ی اینو داشت ک همه ی اینا واقعیتن و هیچ کدوم خاب نیستن...
.
الکس دستشو دورم حلقه کرد و منو سمت خودش کشید...
.
با فرو رفتن تو اغوشش تمام حس هام برگشت...قلبم لرزید...دستام مشت شد...پاهام بی حس شدن...گریه هام شدت گرفت و روی لبم لبخند محوی نشست...
.
صداشو بغل گوش سالمم میشنیدم ک ازم معذرت میخاست و میبوسیدم و قوربون صدقم میرفت...
.
نمیدونم چقدر تو بغلش بودم ک یهو نیکلاس گفت:اهم...میگم برادر زن عزیز...میشه نامزد مارو برگردونی؟...
.
همه زدن زیر خنده و منم با خنده از الکس جدا شدم و برگشتم سمتش و بهش خیره شدم ک چشمکی زدو گفت:چیه جیگر؟...میبینم ک بسیاررررر سوپرایز شدی...
.
خندم و خوردم و لبخند محوی زدم و برگشت سمت الکس...
.
با عشق بهم خیره شده بود...درسته ک از بودنش ...از زنده موندنش....از دیدن و حس کردنش کنار خودم خوشحال بودم ولی این دلیل نمیشه به این اسونیا اون کارشو ببخشم...
.
اخمی کردم و ازش جدا شدم و گفتم:خوش اومدی...ولی نمیخام ببینمت...برو بیرون...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...