ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_90 . #بهت_میرسم با حرص چسبوندمش به دیوار و تا خاست چیزی بگه لبامو رو ...

#پارت_90
. #بهت_میرسم

با حرص چسبوندمش به دیوار و تا خاست چیزی بگه لبامو رو لباش گزاشتم و اجازه ندادم حرفی بزنه...
.
با حرص و ولع میبوسیدمش...سعی میکرد دورم کنه ولی موفق نمیشد...با مشت به سینم میکوبید و منم درحالی ک سعی میکردم خندم رو محار کنم لباشو بین لبام فشار میدادم و از عشقم انرژی میگرفتم و تمام دلتنگی هامو به دست فراموشی میسپردم...
.
خوب ک حرصمو خالی کردم...دراخر گاز کوچولویی از لباش گرفتم و ازش جدا شدم و لبخند مغروری زدم ک حرصی با نفس نفس دستی به لباش کشید و گفت:ت..و..نمی...خای ادم شی؟...چطور جر..عت...می...
.
پریدم وسط حرفشو خندیدم و در خونرو باز کردم و گفتم:نه تا وقتی ک تو اینجوری دیوونم کنی...بیا تو کارت دارم...درضمن...برای بوسیدن تو نیازی به جرعت ندارم...
.
کشیدمش تو خونه و درو بستم ک ریز ریز خندید و پالتوشو در اورد و گفت:اوم خوبه...خوشم میاد شجاع شدی...
.
با دلخوری گفتم:مگه من شجاع نیستم؟...
.
زیر چشمی بهم خیره شدو گفت:بیشتر به خنگولا و گیجا میخوری عزیزم...
.
با حرص لبمو گاز گرفتم ک روی تخت نشست و پالتوشو کنارش گزاشت و پاشو روی اون پاش برگردوند و گفت:خوب...مگه من نگفتم نیا از خونه بیرون؟...سرپیچی از من عواقب بدی داره نیک....
.
لبخندی زدم و لنگ لنگون سمت اشپزخونه رفتم و درحالی ک در یخچال و باز میکردم گفتم:تو که منو فراموش کردی...این دوتا خولو چلو هم ک گزاشتی نگهبانم...بخاطر گچ پام هم ک نمیتونم راحت اینورو اونور برم و اعصابم خورد میشه...اون موقع انتظار داری سرپیچی نکنم؟...اونم کی؟...منی ک همیشه در حال فعالیتم؟...دست برداااااررر...

.یکم شربت اب لیمو ک خودم به شخصه عاشقش بودم و توی یه لیوان دسته دار بلند ریختم و برگشتم سمت بلا ک متوجه اخم های در همش و دست های قفل شده رو سینش شدم...

لبخند مهربونی زدم و دوباره لنگ لنگون رفتم سمتشو لیوان و سمتش گرفتم ک نگاه خیره و اخمیشو ازم کند و به لیوان دوخت و ازم گرفتش و طبق عادتش جولو بینیش گرفتتش...
.
نگاه پر تعجبی به چشمام انداخت و گفت:لیمو؟..
.
خندیدم و کنارش خودمو رو تخت انداختم و گفتم:اره...ولی خوشمزست...من عاشقشم..

بلا کودکانه پرسید:پس چرا خودت نمیخوری؟...
.
لپشو کشیدم و گفتم:من خیلی خوردم بیشتر بخورم حالم بد میشه...ببین مزش چطوره کوچولو...
.
اخمی بهم کرد و دستشو کوبید به پشت دستم و گفت:امیدوارم واقعا خوشمزه باشه چون خیلی تشنمه...
.
یکم از شربت و مزه مزه کرد ک با دقت به عکس العملش خیره شدم...
.
زبونشو روی لبش کشید و اخمی کرد و گفت:اووم...خوبه...عالی نیست ولی خوبه...خوشم اومد...
.
درحالی ک نگاهم به روی لبای خیسش بود اروم گفت:نوش..
.
بعد از خوردن شربت و یکم گپ زدن...بلا نگاهی به ساعتش انداخت و از جاش بلند شدو قصد رفتن کرد...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...