نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت چهل و یک #ســـورن : از رو کاناپه بلند شدم ک با ترس نگام کرد. رفتم نزدیکش ک تو خودش جم شد . رفتم جلوش زانو زدمو گفتم : ببین من دیشب یه کاری ...

پارت چهل و یک #ســـورن : از رو کاناپه بلند شدم ک با ترس نگام کرد. رفتم نزدیکش ک تو خودش جم شد . رفتم جلوش زانو زدمو گفتم : ببین من دیشب یه کاری کردم و حالمم خوب نبود . ازت معذرت خواهی هم کردم . میدونم کارم اینطوری ...

۳۲ دقیقه پیش
3K
فیک what is love قسمت ۱ پارت ۱ اوایل ماه دسامبر بود تازه به بوسان اومده بودم دنبال کار بودم فعلا تو خونه ی دوستم هوسوک زندگی میکنم هوسوک مثل برادرم می‌مونه اون دوست خیلی ...

فیک what is love قسمت ۱ پارت ۱ اوایل ماه دسامبر بود تازه به بوسان اومده بودم دنبال کار بودم فعلا تو خونه ی دوستم هوسوک زندگی میکنم هوسوک مثل برادرم می‌مونه اون دوست خیلی خوبیه بعد از یه روز پر دردسر دیگه رفتم به کافه ی moonchil پیشخدمت اومد ...

۵۲ دقیقه پیش
3K
#پارت_هشت #میچا خمیازه ای کشیدم و جزومو آماده کردم . هرچی گفت و با بی دقتی نوشتم و بعدشم دفترو پرت کردم توی کیفم . میچا: سینی غذا رو برداشتم و به بک کیونگ آروم ...

#پارت_هشت #میچا خمیازه ای کشیدم و جزومو آماده کردم . هرچی گفت و با بی دقتی نوشتم و بعدشم دفترو پرت کردم توی کیفم . میچا: سینی غذا رو برداشتم و به بک کیونگ آروم گفتم : لونا دیشب چرا بیمارستان بود ؟ سرشو نزدیکم کرد و گفت : باباش ...

۱ ساعت پیش
6K
باور نمی آید هنوزم از دل تو کر مهریاران کهن دل بر گرفتی قدر تو من می دانم و می گویمش باز تا کس نگوید گفتنی ها را نگفتی چون گوشواری زینت گوش زمانست آن ...

باور نمی آید هنوزم از دل تو کر مهریاران کهن دل بر گرفتی قدر تو من می دانم و می گویمش باز تا کس نگوید گفتنی ها را نگفتی چون گوشواری زینت گوش زمانست آن قیمتی درهای بی همتا که سفتی عهد و عطای حاکمان چندان نپاید از مهر مردم ...

۵ ساعت پیش
5K
رمان قهوه قجری پارت۶۰: -باشه، پس تو فردا صبح به این آقای پارسیان بگو بیاد دفترت تا من هم بیام و باهم حرف بزنیم. یه دفعه یادم اومد فردا صبح با خود آقای پارسیان قرار ...

رمان قهوه قجری پارت۶۰: -باشه، پس تو فردا صبح به این آقای پارسیان بگو بیاد دفترت تا من هم بیام و باهم حرف بزنیم. یه دفعه یادم اومد فردا صبح با خود آقای پارسیان قرار دارم تا راجب همین حرف بزنیم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -من فردا صبح کار ...

۶ ساعت پیش
28K
ساعتی صدبار آن صفحه ی لعنتی را به هوای اینکه نکند پست تازه ای گذاشته باشد رفرش می کنی. اگر خبری از پست تازه نباشد وا میری، و اگر عدد آن بالا زیاد شده باشد ...

ساعتی صدبار آن صفحه ی لعنتی را به هوای اینکه نکند پست تازه ای گذاشته باشد رفرش می کنی. اگر خبری از پست تازه نباشد وا میری، و اگر عدد آن بالا زیاد شده باشد قلبت بنای تند زدن می گذارد که چه عکسی گذاشته و چه چیزی پایینش نوشته ...

۶ ساعت پیش
23K
داد زدم :مانییییی پرید و دستشو رو قلبش گذاشت مانی__خدا بگم چیکارت نکنه ورپریده وایییی افسوننننن کیمیاا برادرشش ساعت چنده وایی دیرم شد لابد بیا ی کاری کن همه لباسام انگار خوب نیستن... با لبخند ...

داد زدم :مانییییی پرید و دستشو رو قلبش گذاشت مانی__خدا بگم چیکارت نکنه ورپریده وایییی افسوننننن کیمیاا برادرشش ساعت چنده وایی دیرم شد لابد بیا ی کاری کن همه لباسام انگار خوب نیستن... با لبخند رفتم سمتش ی لباس خیلی شیکی براش انتخاب کردم پیراهن و شلوارنقره ایی خیلیم شیک ...

۷ ساعت پیش
17K
امروز یه پشه اومد تو اتاقم گفت : هوا هنوز گرم نشده؟!؟! گفتم : نه گفت : ممنون و رفت 😐 #جوک_جوک

امروز یه پشه اومد تو اتاقم گفت : هوا هنوز گرم نشده؟!؟! گفتم : نه گفت : ممنون و رفت 😐 #جوک_جوک

۹ ساعت پیش
3K
پارت چهل #ســـورن : بقیشم ک خودت میدونی چ اتفاقی بینشون افتاده . دختره ی هرزه ی اشغال یکی دوسال خودمو مث عروسک دادم دستش.واقعا خنگ بودم ک نمیدونستم فقط ب خاطر پول باهامه . ...

پارت چهل #ســـورن : بقیشم ک خودت میدونی چ اتفاقی بینشون افتاده . دختره ی هرزه ی اشغال یکی دوسال خودمو مث عروسک دادم دستش.واقعا خنگ بودم ک نمیدونستم فقط ب خاطر پول باهامه . ببین چکاوک اولین باریه ک از کسی عذر خواهی میکنم نزار از حرفم پشیمون شم ...

۲۳ ساعت پیش
43K
. نمیدونم به خاطر چی بود؟ اینکه قشنگ میخندید یا اینکه بلد بود حالمو خوب کنه! یا اینکه وقتی حافظ میخوند من دوست داشتم دیگه همه صداها قطع بشن و فقط اون بگه و من ...

. نمیدونم به خاطر چی بود؟ اینکه قشنگ میخندید یا اینکه بلد بود حالمو خوب کنه! یا اینکه وقتی حافظ میخوند من دوست داشتم دیگه همه صداها قطع بشن و فقط اون بگه و من گوش بشمو بشنومو بمیرم از خوشی! نمیدونم بخاطرِ کدومِمون بود! بخاطر خودم که خوش بودم ...

۱ روز پیش
28K
یه #عمر گذشت برام روز اولی که فهمیدم دیگه دلت با من نیست، بهم گفتن رفتی، چمدونتم بزرگ بوده! چمدون بزرگ می‌دونی یعنی چی؟! یعنی حالا حالا قراره چشمم به آسمون باشه... یعنی خدا می‌دونه ...

یه #عمر گذشت برام روز اولی که فهمیدم دیگه دلت با من نیست، بهم گفتن رفتی، چمدونتم بزرگ بوده! چمدون بزرگ می‌دونی یعنی چی؟! یعنی حالا حالا قراره چشمم به آسمون باشه... یعنی خدا می‌دونه بازم میتونم ببینمت از نزدیک یا نه! چمدون بزرگ مهم نیست. چمدون بزرگی که برای ...

۱ روز پیش
87K
♡پارت سی و پنج♡ ابروش رو داد بالا.با صدای دو رگه شده ای گفت:اینجا چیکار میکنی؟؟ من منی کردم و گفتم: خو..ب اومدم بگم نها..ر حاظره‌. گوشی رو که دست از زنگ خوردن کشیده بود ...

♡پارت سی و پنج♡ ابروش رو داد بالا.با صدای دو رگه شده ای گفت:اینجا چیکار میکنی؟؟ من منی کردم و گفتم: خو..ب اومدم بگم نها..ر حاظره‌. گوشی رو که دست از زنگ خوردن کشیده بود رو به طرف آراز گرفتم :بفرمایین گوشیتو خواستم بهتون بدم یک آقایی به اسم عماد ...

۱ روز پیش
47K
#رمان_ماهک #پارت_43 ارش:زنگ میزنم به نازی باهاش صحبت کن چیزی نگفتم که ادامه داد چند لحظه پیش که رضا اینجا بود بخاطر این پسره سهیل اعصابش خورد بود با نازی بحثش شد پشت تلفن حالا ...

#رمان_ماهک #پارت_43 ارش:زنگ میزنم به نازی باهاش صحبت کن چیزی نگفتم که ادامه داد چند لحظه پیش که رضا اینجا بود بخاطر این پسره سهیل اعصابش خورد بود با نازی بحثش شد پشت تلفن حالا ناراحت شده بینشون شکرابه باهاش صحبت کن و براش توضیح بده کتابمو بستم سری تکون ...

۲ روز پیش
42K
تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست ...

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست شده بودم و همینطور هر روز قرار بعد مدرسه و قدم زدن تو کوچه پس ...

۲ روز پیش
143K
پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در ...

پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در اوردم و بهش زنگ زدم ..~~~رد تماس ... کم مونده بود گریم در بیاد که ...

۲ روز پیش
59K
#پارت_پنجاه_و_دوم #من_و_تنهایی مهرناز : افرین کوچولوو میترا : اخ اخ بزرگ!! مهرناز : درد میترا : تو جونت مهرناز : ایشاالله میترا : بریم پایین ؟ مهرناز : اره بریم....مارال داره چیکار میکنه ؟ میترا ...

#پارت_پنجاه_و_دوم #من_و_تنهایی مهرناز : افرین کوچولوو میترا : اخ اخ بزرگ!! مهرناز : درد میترا : تو جونت مهرناز : ایشاالله میترا : بریم پایین ؟ مهرناز : اره بریم....مارال داره چیکار میکنه ؟ میترا : شام درست میکنه مهرناز : چرا زودتر بهم نگفتی ؟ میترا : چرا مگه ...

۲ روز پیش
34K
#پارت_پنجاه #من_و_تنهایی از زبون امیر : از ارسلان دور شدم.....رفتم تو ویلا....میترا هم نبود...همه ی بچه ها رفته بودن...فقط مارال تو سالن بود...اونم خسته و بی حال بود....رفتم پیشِ مارال و گفتم : سلام مارال ...

#پارت_پنجاه #من_و_تنهایی از زبون امیر : از ارسلان دور شدم.....رفتم تو ویلا....میترا هم نبود...همه ی بچه ها رفته بودن...فقط مارال تو سالن بود...اونم خسته و بی حال بود....رفتم پیشِ مارال و گفتم : سلام مارال خانوم میترا کجاست ؟ مارال : اومم حالش خوب نبود...رفت بیرون امیر : اها... مارال ...

۲ روز پیش
60K
#پارت پنجم #برایه من تو این اخرش نیست تویه مکان دیگه ای بودن تویه پارک جنگلی... *فلش بک* -نگفته بودم... پسر با سر در گمی عقب رفت یکی از افرادش که موهایه لوهان دستش بود ...

#پارت پنجم #برایه من تو این اخرش نیست تویه مکان دیگه ای بودن تویه پارک جنگلی... *فلش بک* -نگفته بودم... پسر با سر در گمی عقب رفت یکی از افرادش که موهایه لوهان دستش بود خشکش زده بود... بکهیون به سمتش برگشت...پسر ازجا پرید... اروم به سمتش قدم برداشت...پسر وحشت ...

۲ روز پیش
32K