ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_پایانی با بچه ها و تیام از ماشین پیاده شدیم و هر چهار تا دست ...

#پارت_پایانی
با بچه ها و تیام از ماشین پیاده شدیم و هر چهار تا دست تو دست به سمتشون حرکت کردیم.
تگین و لیدا دویدن سمت بچه ها.
بعد از سلام و احوال پرسی نشتیم کنارشون.
به خانوادم نگاه کردم...فرید و دیانا یه پسر به دنیا اورده بودن به نام هامین..مامان ترمه و مامان خزان و فرشته خانوم کنار هم صحبت میکردن..از وقتی سرپرستی لیدا رو قبول کردیم خیلی جا ها علی آقا و فرشته خانوم باهامون میومدن.
اسما هم پارسال ازدواج کرد با یه پسر خوب به نام اَتاکان.
اسما میخواست یکم هم که شده از این افسردگی نجات پیدا کنه و اتاکان باعث شد روحیه خانوادشون یکم شاد تر بشه.
آتنا هم که با اشوان یه زندگی عالی دارن و دو تا بچه دارن که هر دو پسر...اولی که سه سالش هست اسمش آروین و کوچیک تره هم اسمش اَرتان هست که دو سالشه..صدای خنه هامون کل باغ رو پر کرده بود.
بلند شدم و از جمع فاصله گرفتم و روی تاب نشستم.
تیام اومد کنارم نشست و دستش رو دور گردنم انداخت.
با عشق برگشتم و بهش خیره شدم اونم به من خیره بود هیچ کدوم دوس نداشتیم از هم دل بکنیم من واقعا اعتراف میکنم سال بعد ازدواجمون تیام با مهربونیاش من و دیونه خودش کرد طوری که دیگه حتی اسم امیرم یادم رفته چه برسه به اینکه بهش فکر کنم،تیام کسی که از اول عمرم تا به الان همیشه پشتم بوده من واقعا خدارو شکر میکنم بابت داشتنش.
تیام ـ داشتی بهمون فکر میکردی؟
+آره..
+میگم حضرت یار!
ـ جونِ دلم؟
شما که اونجوری گاهی وسط کارت تو اوج شلوغیت زنگ میزنی و حال مارو میپرسی ها ! همچین یه جوری دلمون ضعف میره و چال میفته رو گونه ی چپمون که تموم دردامون تو همون، چال گونه دفن میشه ها! بعد میریم جلو آینه قدی اتاقمون زل میزنیم به چشمای خودمون که خطر برق گرفتگیش رفته بالا! بعد همچین زندگی رو محکم تو آغوش میکشیم که انگار یه عمره به ما وفا کرده!بعد وقتایی که صداتو میاری پایین و میگی؛ بانو کارخاصی نداشتم فقط خواستم پژواک صداتو تو گوشِ ذهنم شارژ کنم! منم با ذوق میگم آخ که خدا بهت برکت بده مرد! بعد شما میگی خدا که برکت رو خیلی وقته روونه زندگیم کرده بانو!...خلاصه که اینجوری دلمون میره واستون حضرت یار.
به هم خیره شدیم.
یه نگاه به جمع انداخت... سرشو جلو اورد و با ولع لبامو وحشیانه بوسید.
تیام حظورش توی زندگیم پر بود از خواستیِ ، رد پای تیام روی دل و جونم حک شده، بس که بلده عاشق باشه.
دستی توی مچهاش کشیدم.سرشو کج کرد و گفت: منم در حال حاظر قلبم رو دادم،دادم به ماده شیر توی داستان عشق ما تو بالاخره منو دیدی و عاشقم شدی،دیگه لازم نیست داد بزنم یلــدا من رو دریـاب.عاشقتم و عاشقت میمونم تا ابد و یک روز مرد درون من همواره تو رو میخواد.

داستان عشق،فریاد های شوق...
چند قطره اشک از شوق داشتن هم.

نویسنده:یلدا.ر

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...