نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

برای اولین بار توی عمرم حالت کلافگی و سردرگمی رو توی چشمای بابا میدیدم +بابا...دارم نگران میشم نمیخوای چیزی بگی نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه سریع گفت -آوا ... 3ماهه بارداره بعد ...

برای اولین بار توی عمرم حالت کلافگی و سردرگمی رو توی چشمای بابا میدیدم +بابا...دارم نگران میشم نمیخوای چیزی بگی نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه سریع گفت -آوا ... 3ماهه بارداره بعد از 50 روز یه شوک دیگه لب زدم +وای وای وای دستامو روی صورت گذاشتم ...

۲ روز پیش
35K
رمان: من گلابی نیستم ❤ پارت۱۰ مهدیس : آتش... که همون لحظه آتش اومد جلوی درو وقتی که مهدیسو دید کلی تعجب کردو گفت من : مهدیس تو اینجا چیکار میکنی ؟؟ مهدیس: وایییی آتش!! ...

رمان: من گلابی نیستم ❤ پارت۱۰ مهدیس : آتش... که همون لحظه آتش اومد جلوی درو وقتی که مهدیسو دید کلی تعجب کردو گفت من : مهدیس تو اینجا چیکار میکنی ؟؟ مهدیس: وایییی آتش!! بعدم بدو بدو پرید بغل آتش. منم همچین غیرتی شدم که نگووو!!😑 من : آهای ...

۴ روز پیش
155K
تنها موضوع انشاء همیشگی من و غصه برانگیز... تنهایی مثل یک خوره میمونه و ریشه همه درد هاست... میلیاردها ادم روی سیاره زمین تنها زندگی میکنند که چرا کسی نیست درکشون کنه... درک کردن از ...

تنها موضوع انشاء همیشگی من و غصه برانگیز... تنهایی مثل یک خوره میمونه و ریشه همه درد هاست... میلیاردها ادم روی سیاره زمین تنها زندگی میکنند که چرا کسی نیست درکشون کنه... درک کردن از چیزی به اسم واگذاری یک احساس خوشایند یکی که بتونن روحشون را گره بزنن ...

۱ هفته پیش
130K
تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست ...

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست شده بودم و همینطور هر روز قرار بعد مدرسه و قدم زدن تو کوچه پس ...

۳ هفته پیش
257K
پارت ده _ #قسمت دوم *وی : حدود نیم ساعت گذشته بود و من کارت هام تموم شد بلند شدم تا برم یکم کارت بیارم که لیز خوردم و جیمین منو از کمرم گرفت که ...

پارت ده _ #قسمت دوم *وی : حدود نیم ساعت گذشته بود و من کارت هام تموم شد بلند شدم تا برم یکم کارت بیارم که لیز خوردم و جیمین منو از کمرم گرفت که لبش به لبم خورد ..تا اومدم خودم رو جمع کنم یه صدا اومد برگشتم سمت ...

۴ هفته پیش
72K
پارت دهم _____~~_____قسمت اول *وی : ولی نمی تونستم ببینم که جیمین کوکی رو بغل کنه ...برگشتم سمت کوکی جین داشت باهاش حرف میزد .... جیمین : هی حواست کجاست وی : همین جا ...اوه ...

پارت دهم _____~~_____قسمت اول *وی : ولی نمی تونستم ببینم که جیمین کوکی رو بغل کنه ...برگشتم سمت کوکی جین داشت باهاش حرف میزد .... جیمین : هی حواست کجاست وی : همین جا ...اوه شوگا رو شوگا : سلام از دیدنت خوشحال شدم تیهونگ وی : منم همین طور ...

۴ هفته پیش
97K
پارت نهم ~~+~~+~~+ *وی : خواستم دباره دنیام رو ببوسم که یه پرستار اومد .... پرستار : آقای کیم تیهونگ شما اینجایید؟ مریضتون داره دنبال شما میگرده.. وی : بهش بگید من برای همیشه ولش ...

پارت نهم ~~+~~+~~+ *وی : خواستم دباره دنیام رو ببوسم که یه پرستار اومد .... پرستار : آقای کیم تیهونگ شما اینجایید؟ مریضتون داره دنبال شما میگرده.. وی : بهش بگید من برای همیشه ولش کردم..... اوه داشت یادم میرفت لطفا گوشیش رو بر دارید و به جانی آدرس بیمارستان ...

۴ هفته پیش
118K
#اشک حسرت #پارت ۴۸ آسمان : امید وهدیه سخت مشغول خرید بودن وبه زودی شاهد عقدشون بودیم منم گاهی وقت ها کمکی می کردم ونظری می دادم ولی هدیه وامید خودشون می خواستن کاراشون رو ...

#اشک حسرت #پارت ۴۸ آسمان : امید وهدیه سخت مشغول خرید بودن وبه زودی شاهد عقدشون بودیم منم گاهی وقت ها کمکی می کردم ونظری می دادم ولی هدیه وامید خودشون می خواستن کاراشون رو انجام بدن دل تنگ سعید بودم بجز مسیج فرستادن نمی تونستیم همدیگرو ببینیم نه من ...

۱۴ آبان 1398
86K
دستکشامو در آوردم یهو یاد یه چیزی افتادم و گفتم_علی؟._جان علی ._از این قضیه سعید و بقیه چیزی نفهمن لطفا بین خودمون بمونه ._توقع داری از سعید پنهون کنم؟واقعا خدا رحم کرد که بلایی سرت ...

دستکشامو در آوردم یهو یاد یه چیزی افتادم و گفتم_علی؟._جان علی ._از این قضیه سعید و بقیه چیزی نفهمن لطفا بین خودمون بمونه ._توقع داری از سعید پنهون کنم؟واقعا خدا رحم کرد که بلایی سرت نیومد._خب حالا که سالمم رفیق جانم نگو بهش باشه؟بعدا خودم میگم._به روی چشم خانوم کارآگاه ...

۶ آبان 1398
157K
#پریود زرد جوجه ای یه بار یکی از مراجعینم یه دختر سوئدی بود. دختری بود به غایت زیبا و مهربون که بعد از فوت مادرش در اثر سرطان، دچار افسردگی شده بود و می اومد ...

#پریود زرد جوجه ای یه بار یکی از مراجعینم یه دختر سوئدی بود. دختری بود به غایت زیبا و مهربون که بعد از فوت مادرش در اثر سرطان، دچار افسردگی شده بود و می اومد که باهام حرف بزنه. راجع به مادرش هر چی بیشتر حرف میزد من بیشتر به ...

۳ آبان 1398
303K
#خواننده_شیطون #پارت45 «آنیسا» من ماندم تنها و بی کسسسسس من ماندم تنها جیهوپ:آنیسا آنیسا بیا بیا من:باشه الان میام رفتم تو اتاقش که به اتاق جونگ کوک دید داشت من:خوب چیکارم داری جیهوپ:خخ ببین هردوشون ...

#خواننده_شیطون #پارت45 «آنیسا» من ماندم تنها و بی کسسسسس من ماندم تنها جیهوپ:آنیسا آنیسا بیا بیا من:باشه الان میام رفتم تو اتاقش که به اتاق جونگ کوک دید داشت من:خوب چیکارم داری جیهوپ:خخ ببین هردوشون قرمز شدن من:هان ببینم شوگا کجا مونده من باید برم یعنی چی همسرمو از دستم ...

۱ آبان 1398
95K
پارت پنجم آرمان: _یعنی چی خانم نیازی دیگه نمیتونین کار کنین؟ _خب آقای رادمنش یه مشکلی برام پیش اومده نمی تونم دیگه کار کنم؟ _خب شما میگین من آلان منشی از کجا بیارم؟ _بخدا آقای ...

پارت پنجم آرمان: _یعنی چی خانم نیازی دیگه نمیتونین کار کنین؟ _خب آقای رادمنش یه مشکلی برام پیش اومده نمی تونم دیگه کار کنم؟ _خب شما میگین من آلان منشی از کجا بیارم؟ _بخدا آقای رادمنش یهویی شد وگرنه از قبل بهتون خبر میدادم که دنبال منشی باشین...🙁 _باشه مرخصین ...

۳۰ مهر 1398
86K
ادامه پست قبلی آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نامرتب بود؛ خسته بودم، تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان ...

ادامه پست قبلی آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نامرتب بود؛ خسته بودم، تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی ...

۲۶ مهر 1398
247K
#خواننده_شیطون #پارت41 «نامجون» یعنی چی خیلی دیر کرده من:ایسو لطفا قبل از رفتن دوباره شمارشو بگیر ایسو:نامجون این هفتمین باره میگی زنگ بزن بابا جواب نمیده!من میرم خداحافظ میرا:منم میرم دیگه خداحافظ دخترا همه رفتن ...

#خواننده_شیطون #پارت41 «نامجون» یعنی چی خیلی دیر کرده من:ایسو لطفا قبل از رفتن دوباره شمارشو بگیر ایسو:نامجون این هفتمین باره میگی زنگ بزن بابا جواب نمیده!من میرم خداحافظ میرا:منم میرم دیگه خداحافظ دخترا همه رفتن ومنو بچه ها منتظر آنیسا بودیم که بیاد باهم بریم جین:دیگه دارم نگرانش میشم شوگا:نکنه ...

۲۶ مهر 1398
67K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑮ که یه گاز گرفت اونقدر محکم نبود که خون بیاد یا چی گفتم:لطفا لطفا بعد یهو سرشو برگردوند و چشم تو چشمم شد اصلا حس خوبی نداشتم برای اولین بار بیش از حد ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑮ که یه گاز گرفت اونقدر محکم نبود که خون بیاد یا چی گفتم:لطفا لطفا بعد یهو سرشو برگردوند و چشم تو چشمم شد اصلا حس خوبی نداشتم برای اولین بار بیش از حد ترسیده بودم که بوسه ای کوتاه رو لبم زد رفت عقب و دستامو پاهامو باز ...

۲۳ مهر 1398
79K
#پارت ۱۴۶ امیر علی : رُززد زیر دستم وبا گریه رفت بالا نشستم وصورتمو گرفتم بین دستام بابا : وقتی نتونی راضی اش کنی این میشه امیر علی ... سرمو بلند کردم وگفتم : چیکار ...

#پارت ۱۴۶ امیر علی : رُززد زیر دستم وبا گریه رفت بالا نشستم وصورتمو گرفتم بین دستام بابا : وقتی نتونی راضی اش کنی این میشه امیر علی ... سرمو بلند کردم وگفتم : چیکار کنم دیگه حاجی برم بیفتم به دست وپاش بگم منو به زور به عنوان شوهرت ...

۲۱ مهر 1398
109K
#پارت ۱۴۲ نازنین: نگاهی به امیر علی انداختم که چه اروم خواب بود چراغ رو خاموش کردم - انگار از جنگ اومده سرمو گذاشتم رو بالش ولی چرا بالش انقدر داغ بود متعجب نگاه کردم ...

#پارت ۱۴۲ نازنین: نگاهی به امیر علی انداختم که چه اروم خواب بود چراغ رو خاموش کردم - انگار از جنگ اومده سرمو گذاشتم رو بالش ولی چرا بالش انقدر داغ بود متعجب نگاه کردم خندم گرفته بود بازوی امیر علی چه شباهتی به بالش داشت سرمو گذاشتم رو بازوش ...

۲۱ مهر 1398
57K