نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#کپشن #داستان_واقعیم #مهم_ترین_اتفاق پارسال یه روزی توی زمستون ، تازه اومده بودم ویس و همه چی برام بی مزه و چرت بود . یدونه رفیق داشتم کا اونم بعد یه مدت رفت بعدش با یکی ...

#کپشن #داستان_واقعیم #مهم_ترین_اتفاق پارسال یه روزی توی زمستون ، تازه اومده بودم ویس و همه چی برام بی مزه و چرت بود . یدونه رفیق داشتم کا اونم بعد یه مدت رفت بعدش با یکی آشنا شدم که اسمش مهسا بود . یا ب قول خودمون مینهو . مامان بابای ...

۱ ساعت پیش
10K
#پارت_۶۲ #آخرین_تکه_قلبم آهو: روزنامه هارو از توی کوله پشتی نویی که سیا برای خودش خریده بود درآوردم. به نوشته هاش دقت کردم،چه شد که آقای..به یک زن سیاه پوست تبدیل شد! هیعی کشیدم وگفتم: _اینجارونیگا ...

#پارت_۶۲ #آخرین_تکه_قلبم آهو: روزنامه هارو از توی کوله پشتی نویی که سیا برای خودش خریده بود درآوردم. به نوشته هاش دقت کردم،چه شد که آقای..به یک زن سیاه پوست تبدیل شد! هیعی کشیدم وگفتم: _اینجارونیگا برگشت سمتم: _چیه؟ _اینو بخون‌،این مردسفیدوبوره؟ _خب؟ _شده این زن سیاه پوستِ ابرویی بالا داد ...

۶ ساعت پیش
35K
پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا ...

پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا که در آخر دایی برنده شد . بعد بازی شام خوردیم هر چند به خاطر ...

۱۵ ساعت پیش
63K
پارت ۳۲ ساحل : خیالت تخت آجی من بمیرمم به پسرا کمک نمی رسونم . چشمکی زدم و رو به دایی گفتم : خوب به نظرت الان چه بازی ای می چسبه ؟ دایی به ...

پارت ۳۲ ساحل : خیالت تخت آجی من بمیرمم به پسرا کمک نمی رسونم . چشمکی زدم و رو به دایی گفتم : خوب به نظرت الان چه بازی ای می چسبه ؟ دایی به حالت تفکر ژست گرفت که گفتم : فهمیدم مشاعره کنیم . دایی خندید و گفت ...

۱۵ ساعت پیش
66K
اشک حسرت پارت۹۱ سعید : پانیذ یه عطرم برداشت که من حساب کردم و رفتیم مغازه عروسک فروشی کلی ذوق می کرد واقعا خیلی بچه بود با لبخند نگاهش کردم ویه عروسک موش خوشگل پشمی ...

اشک حسرت پارت۹۱ سعید : پانیذ یه عطرم برداشت که من حساب کردم و رفتیم مغازه عروسک فروشی کلی ذوق می کرد واقعا خیلی بچه بود با لبخند نگاهش کردم ویه عروسک موش خوشگل پشمی برداشتم وبراش خریدم خیلی ذوق کرد وفروشنده بهش می خندید حمید زنگ زد ورفتیم کنارشون ...

۱۷ ساعت پیش
52K
#اشک حسرت #پارت ۸۹ سعید: برگشتم بستنی خورد تو صورتم لبشو گزید پانیذ: وای ببخشید ... - این چندمین بارگفتی ببخشید پانیذ: به خدا حواسم نبود چیزی نیست که انگشتشو کشید رو صورتم وبستنی رو ...
عکس بلند

#اشک حسرت #پارت ۸۹ سعید: برگشتم بستنی خورد تو صورتم لبشو گزید پانیذ: وای ببخشید ... - این چندمین بارگفتی ببخشید پانیذ: به خدا حواسم نبود چیزی نیست که انگشتشو کشید رو صورتم وبستنی رو برداشت و انگشتشو گذاشت دهنش واقعا بچه بود وگرنه همچین حرکتی نمی کرد پانیذ: بگیر ...

۱۷ ساعت پیش
71K
#اشک حسرت #پارت۸۷ آسمان : بعد از جشن تولد اماده ای رفتن شدیم از مهتاب خانم وهدیه خدا حافظی کردم داشتم پالتوم رو می پوشیدم حمید که بیرون بود اومد داخل وگفت : میرین ؟ ...

#اشک حسرت #پارت۸۷ آسمان : بعد از جشن تولد اماده ای رفتن شدیم از مهتاب خانم وهدیه خدا حافظی کردم داشتم پالتوم رو می پوشیدم حمید که بیرون بود اومد داخل وگفت : میرین ؟ آیدین : اره ..حمید یه لحظه بیا با رفتن اونا که رفتن بیرون امید اومد ...

۱۸ ساعت پیش
32K
#دوقلوهای_شیطون #پارت5 چان دختره خیلی بانمکی بود به حرکتش نگاه کردم ببینم دربرابر اسطوره مخ زنی به قول خودش شیومین چیکار میکنه آیسان:وای شما مشکل اعصابی دارین شیومین:نه چطور؟ آیسان:آخه ابروتون بپربپرمیکرد!! همه ازخنده ترکیدیم ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت5 چان دختره خیلی بانمکی بود به حرکتش نگاه کردم ببینم دربرابر اسطوره مخ زنی به قول خودش شیومین چیکار میکنه آیسان:وای شما مشکل اعصابی دارین شیومین:نه چطور؟ آیسان:آخه ابروتون بپربپرمیکرد!! همه ازخنده ترکیدیم آیسان:واا بچه مشکل داره خندنداره که لی با خنده:من لی هستم آیسان:چه پاستوریزه منم آیسانم ...

۱۸ ساعت پیش
33K
#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی ...

#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی مزاحم ورزشت شدیم تقصیر خاطر خواهت بود(این جمله رو با حرص گفت) _بره بمیره روانی ...

۱۹ ساعت پیش
36K
پارت سوم: میچا واقعا گاهی.....بی فکر میشد و این منو نگران میکرد . میترسیدم اتفاقی براش بیوفته . هرچی نباشه من و بک کیونگ اونو از چهار سالگی میشناسیم . میچا : روی صندلی نشسم ...

پارت سوم: میچا واقعا گاهی.....بی فکر میشد و این منو نگران میکرد . میترسیدم اتفاقی براش بیوفته . هرچی نباشه من و بک کیونگ اونو از چهار سالگی میشناسیم . میچا : روی صندلی نشسم و سعی کردم نت مقابلمو درست بخونم . نیم ساعت پیش مدرسه تعطی شده بود ...

۱۹ ساعت پیش
41K
پارت دو : از کوره در رفتم . اون هرکی هم که باشه . باباش خیلی پولدار باشه . دخترا براش غش و ضعف کنن..بازم ...بازم حق نداره به دوستم توهین کنه . + هی ...

پارت دو : از کوره در رفتم . اون هرکی هم که باشه . باباش خیلی پولدار باشه . دخترا براش غش و ضعف کنن..بازم ...بازم حق نداره به دوستم توهین کنه . + هی تو ... نگاهم کرد . + دلیل نمیشه که چون خیلی پولداری و محبوبی تو ...

۱۹ ساعت پیش
52K
#رمان_ماهک #پارت_43 ارش:زنگ میزنم به نازی باهاش صحبت کن چیزی نگفتم که ادامه داد چند لحظه پیش که رضا اینجا بود بخاطر این پسره سهیل اعصابش خورد بود با نازی بحثش شد پشت تلفن حالا ...

#رمان_ماهک #پارت_43 ارش:زنگ میزنم به نازی باهاش صحبت کن چیزی نگفتم که ادامه داد چند لحظه پیش که رضا اینجا بود بخاطر این پسره سهیل اعصابش خورد بود با نازی بحثش شد پشت تلفن حالا ناراحت شده بینشون شکرابه باهاش صحبت کن و براش توضیح بده کتابمو بستم سری تکون ...

۱۹ ساعت پیش
34K
تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست ...

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست شده بودم و همینطور هر روز قرار بعد مدرسه و قدم زدن تو کوچه پس ...

۲۰ ساعت پیش
99K
#دوقلوهای_شیطون #پارت4 آنیسا پریدم بغلش کردم اصلا برام مهم نبود چیکارم میکنه آیسان:آنیو خفه شدم آروم تر آروم آنیووو بابا بدنم درد میکنه فشارم ندع ازش یهو فاصله گرفتم من:ببینم چیزت شده بوده مگه چرا ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت4 آنیسا پریدم بغلش کردم اصلا برام مهم نبود چیکارم میکنه آیسان:آنیو خفه شدم آروم تر آروم آنیووو بابا بدنم درد میکنه فشارم ندع ازش یهو فاصله گرفتم من:ببینم چیزت شده بوده مگه چرا بهم نگفتی نشست روزمین دلشوگرفته بود میخند ید یکم کع گذشت نگام کرد آیسان:دیونه ای ...

۲۰ ساعت پیش
43K
پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در ...

پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در اوردم و بهش زنگ زدم ..~~~رد تماس ... کم مونده بود گریم در بیاد که ...

۲۱ ساعت پیش
47K
پارت سی و هشتم #چڪاوڪــ : ک نفسم رف چونمو ول کردو دستشو برد سمت شلوارم ک جیغم هوا رف . چکاوک : جییییییغ وللللللم کن تروخداااا . اصلا انگار نمیشنید و ب حرفام میخندید ...

پارت سی و هشتم #چڪاوڪــ : ک نفسم رف چونمو ول کردو دستشو برد سمت شلوارم ک جیغم هوا رف . چکاوک : جییییییغ وللللللم کن تروخداااا . اصلا انگار نمیشنید و ب حرفام میخندید . هرچی جفتک و لگد پروندم انگار ن انگار شلوارمو از پام در اوردو رف ...

۲۳ ساعت پیش
31K
#پارت_پنجاه #من_و_تنهایی از زبون امیر : از ارسلان دور شدم.....رفتم تو ویلا....میترا هم نبود...همه ی بچه ها رفته بودن...فقط مارال تو سالن بود...اونم خسته و بی حال بود....رفتم پیشِ مارال و گفتم : سلام مارال ...

#پارت_پنجاه #من_و_تنهایی از زبون امیر : از ارسلان دور شدم.....رفتم تو ویلا....میترا هم نبود...همه ی بچه ها رفته بودن...فقط مارال تو سالن بود...اونم خسته و بی حال بود....رفتم پیشِ مارال و گفتم : سلام مارال خانوم میترا کجاست ؟ مارال : اومم حالش خوب نبود...رفت بیرون امیر : اها... مارال ...

۲۳ ساعت پیش
49K
رمان قهوه قجری پارت۵۹: شاهرخ خیلی باهوش بود...باهوش‌تر از اون چیزی که فکرش رو می‌کردم...یک لحظه بازی دادن شاهرخ از نظرم کاری غیرممکن اومد...اما وقتی به دانیال و ازدواجمون فکر کردم مصمم شدم که این ...

رمان قهوه قجری پارت۵۹: شاهرخ خیلی باهوش بود...باهوش‌تر از اون چیزی که فکرش رو می‌کردم...یک لحظه بازی دادن شاهرخ از نظرم کاری غیرممکن اومد...اما وقتی به دانیال و ازدواجمون فکر کردم مصمم شدم که این غیرممکن رو انجام بدم، من هیچوقت تاحالا به خانوادم دروغ نگفتم اما بخاطر دانیال اینکار ...

۱ روز پیش
28K
پارت یازدهم _قسمت دوم نامجون : به خودت مسئلت باش ...حدود سه ساعت. دیگه مدیر عامل داره میاد ...اون رو که میشناسی دنبال یه چیزی میگرده تا از گروه یکی رو پرت کنه بیرون ...اگه ...

پارت یازدهم _قسمت دوم نامجون : به خودت مسئلت باش ...حدود سه ساعت. دیگه مدیر عامل داره میاد ...اون رو که میشناسی دنبال یه چیزی میگرده تا از گروه یکی رو پرت کنه بیرون ...اگه پیش اون درست رفتار نکنی باعث میشه دیگه نتونی کوکی رو ببینی ... بیا بریم ...

۱ روز پیش
65K
پارت یازدهم ~~~~قسمت اول نامجون: جیمین میبینی اعصبانی..گمشو بیرون ببینم چشه.. (جیمین رفت ) وی در حال گریه کردنه ** نامجون : گریه نکن بگو ببینم چی شده وی : ولم کن میخوام برم......وایسا ببینم ...

پارت یازدهم ~~~~قسمت اول نامجون: جیمین میبینی اعصبانی..گمشو بیرون ببینم چشه.. (جیمین رفت ) وی در حال گریه کردنه ** نامجون : گریه نکن بگو ببینم چی شده وی : ولم کن میخوام برم......وایسا ببینم کوکی کجا رفت ؟؟؟ نامجون : اون رو یه دفعه مدیر عامل خواست ..اونم رفت ...

۱ روز پیش
55K