نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته از روابط خانوادم با فامیل گرفته تا تا حال پدر و مادرم وضع خودم از ...

۱ ساعت پیش
17K
دیگه نمیدونم باید چیکار کنم .. خسته شدم ... ازین بودن و نبودنات ... ازین که خودتم نمیدونی چی می خوای ، میگی دوسم داری ولی نمیشه ، نباید بمونی ... که یه وقت ضربه ...

دیگه نمیدونم باید چیکار کنم .. خسته شدم ... ازین بودن و نبودنات ... ازین که خودتم نمیدونی چی می خوای ، میگی دوسم داری ولی نمیشه ، نباید بمونی ... که یه وقت ضربه نخوریم ... ! اینا همش بهونس .. :) همه میگن اینا عادیه ... تو عادت ...

۲ ساعت پیش
11K
#پارت۷۵ با افسوس گفتم: ـ ای کاش میشد پسر بزرگ اردشیرخان رو هم دعوت می‌کردیم، آخه همونطور که گفتم اردشیرخان و پسرش آقا امیر باهم قطع رابطه کردن، خانم بزرگ خیلی دلش می‌خواد پسرش دوباره ...

#پارت۷۵ با افسوس گفتم: ـ ای کاش میشد پسر بزرگ اردشیرخان رو هم دعوت می‌کردیم، آخه همونطور که گفتم اردشیرخان و پسرش آقا امیر باهم قطع رابطه کردن، خانم بزرگ خیلی دلش می‌خواد پسرش دوباره باهاشون رفت و آمد داشته باشه. بابا: خب دعوتشون می‌کنیم. ـ آقا امیر قبول نمی‌کنه. ...

۱۲ ساعت پیش
39K
#پارت_۴ #آخرین_تکه_قلبم سفیدی موهاش اذیتم میکرد ، دلم برا اون موقع ها که همیشه موهاش بلوند یا مش بود تنگ شده! _میگما مامان این هفته بریم یه رنگ خوشگلی به موهات بزن من میخوام پایین ...

#پارت_۴ #آخرین_تکه_قلبم سفیدی موهاش اذیتم میکرد ، دلم برا اون موقع ها که همیشه موهاش بلوند یا مش بود تنگ شده! _میگما مامان این هفته بریم یه رنگ خوشگلی به موهات بزن من میخوام پایین موهامو شرابی کنم! با اخم خواستنیش نیگام کرد و گفت: _شرابی رنگ کردنتو کم داریم! ...

۱۹ ساعت پیش
51K
پارت۵۷ مارنی:میچا رو روی تخت نشوندم و بهش گفتم:میچا میخوام باهات صحبت کنم. میچا:خوب میشنوم. من:خوب دیگه نیچا این مسرخه بازیارو بزار کنار و برگرد پیش تهیونگ. میچا:اخه.. من:اخه نداره،از وقتی که اومده بودی امریکا ...

پارت۵۷ مارنی:میچا رو روی تخت نشوندم و بهش گفتم:میچا میخوام باهات صحبت کنم. میچا:خوب میشنوم. من:خوب دیگه نیچا این مسرخه بازیارو بزار کنار و برگرد پیش تهیونگ. میچا:اخه.. من:اخه نداره،از وقتی که اومده بودی امریکا سر تمرین نمیرفت یا خیلی دیر میرفت غذا درست حسابی نمیخورد.بعد توی عشق تهیونگ به ...

۱ روز پیش
32K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑦② اوف چه ماشینی کاش این ماشین مال من بود آدرس نداشتم پس به ارشیا زنگ زدم سلام خوبی آدرس ندادی کجا بیام —بیا تو ماشین ها کجا کدوم قطع کرد حالا از کجا ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑦② اوف چه ماشینی کاش این ماشین مال من بود آدرس نداشتم پس به ارشیا زنگ زدم سلام خوبی آدرس ندادی کجا بیام —بیا تو ماشین ها کجا کدوم قطع کرد حالا از کجا اینو پیدا کنم یکم رفتم جلوتر وا این ماشینه چرا هی دنبالم میومد بوق زد ...

۱ روز پیش
59K
#خواننده_شیطون #پارت41 «نامجون» یعنی چی خیلی دیر کرده من:ایسو لطفا قبل از رفتن دوباره شمارشو بگیر ایسو:نامجون این هفتمین باره میگی زنگ بزن بابا جواب نمیده!من میرم خداحافظ میرا:منم میرم دیگه خداحافظ دخترا همه رفتن ...

#خواننده_شیطون #پارت41 «نامجون» یعنی چی خیلی دیر کرده من:ایسو لطفا قبل از رفتن دوباره شمارشو بگیر ایسو:نامجون این هفتمین باره میگی زنگ بزن بابا جواب نمیده!من میرم خداحافظ میرا:منم میرم دیگه خداحافظ دخترا همه رفتن ومنو بچه ها منتظر آنیسا بودیم که بیاد باهم بریم جین:دیگه دارم نگرانش میشم شوگا:نکنه ...

۱ روز پیش
49K
بچه که بودم حیاط خونه مون درخت خرمالو داشت،یه درخت قدیمی و خوشگل که وقتی خرمالوهاش میرسید انگار شاخه هاشو ریسه کشی کرده بودن! از اولین سبدی که بابا چید،خوشگلترینشو برداشتم،بُردم توی اتاقم...ساعت ها نگاهش ...

بچه که بودم حیاط خونه مون درخت خرمالو داشت،یه درخت قدیمی و خوشگل که وقتی خرمالوهاش میرسید انگار شاخه هاشو ریسه کشی کرده بودن! از اولین سبدی که بابا چید،خوشگلترینشو برداشتم،بُردم توی اتاقم...ساعت ها نگاهش میکردم و قربون صدقه ی خوشگلیاش میرفتم! خیلی دوستش داشتم،دلم میخواست برای همیشه بین عروسکام ...

۱ روز پیش
20K
#پارت۳۷ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای ۱۸ سال با غیظ دنده را عوض کرد، آرنجش را لب پنجره قرار داد و مشغول بازی با پوست لبش شد. خیلی داشت تلاش می‌کرد تا اشکی ...

#پارت۳۷ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای ۱۸ سال با غیظ دنده را عوض کرد، آرنجش را لب پنجره قرار داد و مشغول بازی با پوست لبش شد. خیلی داشت تلاش می‌کرد تا اشکی که در چشمش حلقه زده نچکد. دلم به حالش سوخت؛ شاید من خیلی نامرد بودم ...

۱ روز پیش
84K
#پارت۳۶ #رمان_شیطان_زاده به دلیل سخنان بازکلامی مناسب بالای ۱۸ سال از نظرم او یک دختر وراج بود و اصلاً از او خوشم نیامد. ولی کمی که گذشت، فهمیدم آن دختر بی‌نظیر است. مهربان، دل‌رحم، خوش ...

#پارت۳۶ #رمان_شیطان_زاده به دلیل سخنان بازکلامی مناسب بالای ۱۸ سال از نظرم او یک دختر وراج بود و اصلاً از او خوشم نیامد. ولی کمی که گذشت، فهمیدم آن دختر بی‌نظیر است. مهربان، دل‌رحم، خوش صحبت...! کافی بود دلم بگیرد و خبرش کنم، به ثانیه نمی‌کشید که پیشم حاضر می‌شد ...

۱ روز پیش
87K
پارت ۲۷ خسته خودم رو روی صندلی انداختم و به وسایلی که مال ناهار بود نگاه کردم . میز جا نداشت . از پیاز خورد کردن متنفر بودم چون چشام رو می سوزوند و مجبور ...

پارت ۲۷ خسته خودم رو روی صندلی انداختم و به وسایلی که مال ناهار بود نگاه کردم . میز جا نداشت . از پیاز خورد کردن متنفر بودم چون چشام رو می سوزوند و مجبور بودم واسه ۱ ساعت همش درگیر چشام باشم اما خوب مجبور بودم می فهمید مجبور ...

۱ روز پیش
77K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑥② گفتم:نه من حسی بهت ندارم همونم بهتر چون از اولم کار اشتباهی کردم که شغلو قبول کردم درس می خونم یا پلیس میشم یا کارمند شرکت یه ماه بعد دیگ تموم میشه فقط ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑥② گفتم:نه من حسی بهت ندارم همونم بهتر چون از اولم کار اشتباهی کردم که شغلو قبول کردم درس می خونم یا پلیس میشم یا کارمند شرکت یه ماه بعد دیگ تموم میشه فقط یه ماه به زورم شده تحمل می کنم چیزی نگفت کنف شده بود گفتم:هروقت خوب ...

۱ روز پیش
95K
انگار مشق هایم مانده باشد و انگار هزار و یک امتحان نخوانده داشته باشم ؛ وقتی که هوا اینقدر هوای قدم زدن و بیخیالی است و من قلاب شده ام به زمین اتاق و زل ...

انگار مشق هایم مانده باشد و انگار هزار و یک امتحان نخوانده داشته باشم ؛ وقتی که هوا اینقدر هوای قدم زدن و بیخیالی است و من قلاب شده ام به زمین اتاق و زل زده ام به سایه ی غمگینِ لامپ روی سقف و به هزار و یک هدف ...

۱ روز پیش
30K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑤② ولی من بهشون می گفتم لنز زدم شهاب تو بخش بود حالش زیاد خوب نبود و من همراهش بودم اونم چه همراهی حالا که فکر می کنم خوبه که نمی خوابم چون اونوقت ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑤② ولی من بهشون می گفتم لنز زدم شهاب تو بخش بود حالش زیاد خوب نبود و من همراهش بودم اونم چه همراهی حالا که فکر می کنم خوبه که نمی خوابم چون اونوقت دیقه به دیقه خوابم می برد دکتر گفته بود خیلی مراقبش باشم چون تبش بالاس ...

۱ روز پیش
62K
#رمان_مثلث_برمودا پارت④② گفت:برو یه نوشیدنی بیار —چشم و رفتم تو آشپز خونه و آب توت فرنگی و طالبی رو میکس کردم نمی دونم خوب میشه یانه ولی این که نمی خواد منو اخراج کنه پس ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت④② گفت:برو یه نوشیدنی بیار —چشم و رفتم تو آشپز خونه و آب توت فرنگی و طالبی رو میکس کردم نمی دونم خوب میشه یانه ولی این که نمی خواد منو اخراج کنه پس مهم نی برای شیطنت یکم زرد چوبه هم ریختم بردم بالا و در زدم گفت:بیا ...

۱ روز پیش
88K
#پارت سه نه من به این کار نیاز داشتم حتی با فکر اینکه به خونه برگردم و منو به اون پست فطرت بفروشن به لرزه می افتم پس سعی کردم برای اولین بار کوتاه بیام ...

#پارت سه نه من به این کار نیاز داشتم حتی با فکر اینکه به خونه برگردم و منو به اون پست فطرت بفروشن به لرزه می افتم پس سعی کردم برای اولین بار کوتاه بیام وبا بغض سنگینی که خیلی وقته باهامه کاری که گفت رو انجام بدم معلوم می ...

۲ روز پیش
76K
#رمان_مثلث_برمودا پارت②② صبحا که میره سرکار ساعت ۷ شب برمیگرده منم که صبح تا شب بیدارم (خون آشاما اینجورین)اگر خون نخورم به احتمال زیاد باغبون خونشونو میکشم خونه رو سپردم به باغبون ساعت۱۲ بود تا ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت②② صبحا که میره سرکار ساعت ۷ شب برمیگرده منم که صبح تا شب بیدارم (خون آشاما اینجورین)اگر خون نخورم به احتمال زیاد باغبون خونشونو میکشم خونه رو سپردم به باغبون ساعت۱۲ بود تا ۵ وقت داشتم یه تاکسی گرفتم و رفتم به سمت خونه ی جانی خون لازم ...

۲ روز پیش
86K
#پارت_28 . تند گفتم:نمیشه... . با تعجب نگاهم کرد که با خجالت گفتم:اخه میدونید خانوم...من عادت ندارم خونه غریبه ها بخابم...یعنی چیزه...نمیخام مزاحم بشم...به خدا یه هتل این نزدیکیا هست میرم و... . ماهرخ سلطان ...

#پارت_28 . تند گفتم:نمیشه... . با تعجب نگاهم کرد که با خجالت گفتم:اخه میدونید خانوم...من عادت ندارم خونه غریبه ها بخابم...یعنی چیزه...نمیخام مزاحم بشم...به خدا یه هتل این نزدیکیا هست میرم و... . ماهرخ سلطان پرید وسط حرفم و با اخم گفت:اولا به من نگو خانوم ...دوما تو مهمون منی ...

۲ روز پیش
81K
#پارت_27 . چشمام دوخت که به خودم اومدم و سیخ نشستم و با خجالت در حالی که با دستم میکشیدم رو صورتم گفتم:اممم...چیز...مرسی میگفتین خودم پاک میکردم... . اول با تعجب بعد لبخند محوی زدو ...

#پارت_27 . چشمام دوخت که به خودم اومدم و سیخ نشستم و با خجالت در حالی که با دستم میکشیدم رو صورتم گفتم:اممم...چیز...مرسی میگفتین خودم پاک میکردم... . اول با تعجب بعد لبخند محوی زدو مغرورانه و دست به سینه به صندلی تکیه زدو گفت:خاستم بی دردسر کارو پیش ببرم... ...

۲ روز پیش
74K