نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

♡پارت سی و چهار♡ هوس ماکارونی کرده بودم از اون ماکارونی های مامان که بدون گوشت بود وای چه لذتی داشت خوردن دستپختش.. لبخند تلخی گوشه لبم جا خوش کرد نفس عمیقی کشیدم و به ...

♡پارت سی و چهار♡ هوس ماکارونی کرده بودم از اون ماکارونی های مامان که بدون گوشت بود وای چه لذتی داشت خوردن دستپختش.. لبخند تلخی گوشه لبم جا خوش کرد نفس عمیقی کشیدم و به طرف آشپز خونه رفتم. حدود چهل پنجاه دقیقه طول کشید تا آماده شه... نفسی تازه ...

۵۰ دقیقه پیش
7K
#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی ...

#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی مزاحم ورزشت شدیم تقصیر خاطر خواهت بود(این جمله رو با حرص گفت) _بره بمیره روانی ...

۴ ساعت پیش
24K
تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست ...

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست شده بودم و همینطور هر روز قرار بعد مدرسه و قدم زدن تو کوچه پس ...

۴ ساعت پیش
54K
#پارت۹۱ پوفی کشیدم و با بستن کتابم به اتاقم رفتم، با پوشیدن لباسم(توجه کنید این قسمت رمان مال دوران قبل انقلابه)از اتاق خارج شدم. برخلاف پدربزرگم که سعی داشت منو بدون حجاب و روسری در ...

#پارت۹۱ پوفی کشیدم و با بستن کتابم به اتاقم رفتم، با پوشیدن لباسم(توجه کنید این قسمت رمان مال دوران قبل انقلابه)از اتاق خارج شدم. برخلاف پدربزرگم که سعی داشت منو بدون حجاب و روسری در اجتماع نشون بده من حرف خودم رو به کرسی نشوندم و حجابم رو رعایت کردم. ...

۱ روز پیش
65K
#پارت۹٠ با خوردن دمنوش حس کردم کمی سرحال تر شدم. بعد از ناهار خانم بزرگ برای استراحت به اتاقش رفت منم برای کاری که بخاطرش کنجکاویم رو تا الان نگه داشتم به اتاقم رفتم. به ...

#پارت۹٠ با خوردن دمنوش حس کردم کمی سرحال تر شدم. بعد از ناهار خانم بزرگ برای استراحت به اتاقش رفت منم برای کاری که بخاطرش کنجکاویم رو تا الان نگه داشتم به اتاقم رفتم. به تخت تکیه دادم و دستم رو روی جلد دفترچه کشیدم. دفترچه رو باز کردم، صفحهٔ ...

۱ روز پیش
73K
#پارت۸۸ *** بهش خیره شدم، داشت چیکار می‌کرد؟ اصلا کی هست؟! ای کاش برمی‌گشت تا بتونم چهرش رو ببینم. زنی که با استرس و اظطراب در حال کندن زمین بود نگاهی با ترس به اطراف ...

#پارت۸۸ *** بهش خیره شدم، داشت چیکار می‌کرد؟ اصلا کی هست؟! ای کاش برمی‌گشت تا بتونم چهرش رو ببینم. زنی که با استرس و اظطراب در حال کندن زمین بود نگاهی با ترس به اطراف انداخت. در همون حین برگشتش و نگاهش به پشت سر تونستم چهرش رو ببینم، کمی ...

۱ روز پیش
56K
#رمان_ماهک #پارت_41 دوباره چشاشو بست و گفت +اذیت نکن دیگه بخواب چیزی تا صبح نمونده ناچارا همونجا خابیدم و صبح با صداهای ارش که میگفت بلند شو درستو بخون از خواب بیدار شدم ساعت هفت ...

#رمان_ماهک #پارت_41 دوباره چشاشو بست و گفت +اذیت نکن دیگه بخواب چیزی تا صبح نمونده ناچارا همونجا خابیدم و صبح با صداهای ارش که میگفت بلند شو درستو بخون از خواب بیدار شدم ساعت هفت بود کش و قوسی به خودم دادم که گف +اوووووووووووووو دست و پات کش نیاد ...

۱ روز پیش
47K
♡پارت سی و سه♡ لب زد: میخوای بریم خونه و فردا بریم پیشه آقاجون؟ سرمو به معنی آره تکون دادم. حتی اگه بگه رئیسمه.. دله بی کسم به بودنش عجیب خوش بود. راوی: (جلوی آیینه ...

♡پارت سی و سه♡ لب زد: میخوای بریم خونه و فردا بریم پیشه آقاجون؟ سرمو به معنی آره تکون دادم. حتی اگه بگه رئیسمه.. دله بی کسم به بودنش عجیب خوش بود. راوی: (جلوی آیینه به دو گوی مشکی که از عصبانیت و فشار به قرمزی میزد نگاه کرد. دنیای ...

۱ روز پیش
62K
#رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌باتو‌پارت‌بیست‌‌وپنجم میچا: راستش ناراحت شدم برای پونی حداقل من یونگی رو میدیدم اما... خب پونی خیلی بچه تر از این حرفاست اون نسبت به سنش افکار کیوتو بچه گونه ای داره ...که دلم میخواد ازش ...

#رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌باتو‌پارت‌بیست‌‌وپنجم میچا: راستش ناراحت شدم برای پونی حداقل من یونگی رو میدیدم اما... خب پونی خیلی بچه تر از این حرفاست اون نسبت به سنش افکار کیوتو بچه گونه ای داره ...که دلم میخواد ازش مراقبت کنم..راستش از موقعی که دلش بشکنه میترسم... زنگ درو زدم و در باز شد ...

۱ روز پیش
53K
#پارت-یک شونه رو روی میز گذاشتم و بعد از پوشیدن کفش پاشنه بلندی که مخصوص دبیرستان بود از خونه خارج شدم . خوبی این کفشا این بود که نه خیلی پاشنش بلند بود نه خیلی ...

#پارت-یک شونه رو روی میز گذاشتم و بعد از پوشیدن کفش پاشنه بلندی که مخصوص دبیرستان بود از خونه خارج شدم . خوبی این کفشا این بود که نه خیلی پاشنش بلند بود نه خیلی کوتاه بود . گوشیمو در آوردم و به ساعت خیره شدم . هفت و بیست ...

۱ روز پیش
104K
پارت سی و شش #یـــورن : ولم کنین . اشغاااالا . و دوباره یه لگد محکم زدم به پسره . دیگه از سرو صدای ما بقیه هم جم شده بودن .کثافتا اونقدر خورده بودن ک ...

پارت سی و شش #یـــورن : ولم کنین . اشغاااالا . و دوباره یه لگد محکم زدم به پسره . دیگه از سرو صدای ما بقیه هم جم شده بودن .کثافتا اونقدر خورده بودن ک هنوز مستیشون نپریده بودو میخندیدن . اترینا ک یکم مستیش پریده بود اومد طرفم ک ...

۲ روز پیش
50K
#رمان_ماهک #پارت_39 سری تکون دادم و گفتم خیلی خوبه خنده ی بلندی سر داد که گوشیش زنگ خورد ریجکت داد و گفت +اگه گرسنه بودی میتونی برا خودت یچیزی سفارش بدی، یکی از کارتای بانکیشو ...

#رمان_ماهک #پارت_39 سری تکون دادم و گفتم خیلی خوبه خنده ی بلندی سر داد که گوشیش زنگ خورد ریجکت داد و گفت +اگه گرسنه بودی میتونی برا خودت یچیزی سفارش بدی، یکی از کارتای بانکیشو هم گزاشت رو اپن و رفت سمت در انگار که یچیزی یادش اومده برگشت و ...

۲ روز پیش
58K
#پارت_72 . که زد به سرش و دیوونه شدو... . نتونستم دیگه تحمل کنم و به سرعت از جام بلند شدم و بی اهمیت به جنسیتش.... با پا محکم کوبیدم تو سینش که به عقب ...

#پارت_72 . که زد به سرش و دیوونه شدو... . نتونستم دیگه تحمل کنم و به سرعت از جام بلند شدم و بی اهمیت به جنسیتش.... با پا محکم کوبیدم تو سینش که به عقب پرت شد و جیغی از درد کشید... . امیر علی سعی کرد جولوم و بگیره ...

۲ روز پیش
94K
#رمان_ماهک #پارت_37 نظرش برام مهم نبود یه راس رفتم توی اشپز خونه نرگس خانم همه جارو تمیز کرده بود ناهار و شام رو درست کرده بود ورفته بود ناهارو کشیدم برا خودم و شروع کردم ...

#رمان_ماهک #پارت_37 نظرش برام مهم نبود یه راس رفتم توی اشپز خونه نرگس خانم همه جارو تمیز کرده بود ناهار و شام رو درست کرده بود ورفته بود ناهارو کشیدم برا خودم و شروع کردم به خوردن اما بعد از چند قاشقی شدیدا زد زیر دلم و با دو پریدم ...

۳ روز پیش
31K
#پارت_71 . از هر حرکتش خبر میبرد....و و و و و .... . اشغال هرزه....میدونم باهات چکار کنم... . هنوز سرم پایین بود و نگاهم خیره به پرونده...که حس کردم بهوش اومد.... . بدون این ...

#پارت_71 . از هر حرکتش خبر میبرد....و و و و و .... . اشغال هرزه....میدونم باهات چکار کنم... . هنوز سرم پایین بود و نگاهم خیره به پرونده...که حس کردم بهوش اومد.... . بدون این که سرم و بلند کنم گفتم:صبح بخیر ...حالتون چطوره خانوم سحر فارخ؟... . چیزی نشنیدم ...

۳ روز پیش
106K
#پارت_۵۸ #آخرین_تکه_قلبم دستی روی غبار ماشین کشیدم .. عرفان با موهای حالت داده نشست توی ماشین و گفت: _چقدر آرایش کردی تو .. براش شکلک درآوردم و گفتم: _ریمل زدن و رژ ساده کشیدن رو ...

#پارت_۵۸ #آخرین_تکه_قلبم دستی روی غبار ماشین کشیدم .. عرفان با موهای حالت داده نشست توی ماشین و گفت: _چقدر آرایش کردی تو .. براش شکلک درآوردم و گفتم: _ریمل زدن و رژ ساده کشیدن رو لب، میگی آرایش زیاد؟؟ _آخه تو تا چند وقت پیش همینم نمیزدی.. نفس عمیقی کشیدم: ...

۳ روز پیش
142K
#پارت_چهل_و_دوم #من_و_تنهایی با مهرناز به طبقه ی بالا رفتیم... مهرناز خوابید و من رفتم کناره پنجره و به دریا خیره شدم.... رفتم پشت میز مطالعه نشستم و تو دفتره مهرناز شروع کردم به نوشتن.... چراغ ...

#پارت_چهل_و_دوم #من_و_تنهایی با مهرناز به طبقه ی بالا رفتیم... مهرناز خوابید و من رفتم کناره پنجره و به دریا خیره شدم.... رفتم پشت میز مطالعه نشستم و تو دفتره مهرناز شروع کردم به نوشتن.... چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست درین ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا، ...

۴ روز پیش
82K
#پارت_صد_و_هشت #گم_شده_ها سهون: وقتی حرف زدنم با برادرم تموم شد رفتم تو اتاقمو درو بستم. اما خشکم زد... دیدم یه نفر رو تختم خوابیده... با عصبانیت رفتم سمتشو پتو رو کشیدم.... -زینب؟؟... خوابیده بود.از اینکه ...

#پارت_صد_و_هشت #گم_شده_ها سهون: وقتی حرف زدنم با برادرم تموم شد رفتم تو اتاقمو درو بستم. اما خشکم زد... دیدم یه نفر رو تختم خوابیده... با عصبانیت رفتم سمتشو پتو رو کشیدم.... -زینب؟؟... خوابیده بود.از اینکه منو یادش نمیاد خیلی ناراحتم.. -کاری میکنم ک منو یادش بیاد... ولی چیکار؟؟ نفس عمیقی ...

۴ روز پیش
87K
#رمان_ماهک #پارت_36 بعد از تموم شدنش گزاشتمش روی میز چقدر خوشگل شده بود چقدر به وجود مامان بابا نیاز داشتم خزیدم زیر پتو و خوابیدم و نزدیکای صبح با دل درد افتضاحی از خواب بلند ...

#رمان_ماهک #پارت_36 بعد از تموم شدنش گزاشتمش روی میز چقدر خوشگل شده بود چقدر به وجود مامان بابا نیاز داشتم خزیدم زیر پتو و خوابیدم و نزدیکای صبح با دل درد افتضاحی از خواب بلند شدم پد بهداشتی برداشتم و بله از درد مزخرفش مشخص بود که چه مرگمه دوباره ...

۴ روز پیش
52K