ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_80 . #بهت_میرسم همونی ک یه عمره همتونو به بازی گرفته.... کسی نیست جز...رومعو...پدر من...پدر ...

#پارت_80
. #بهت_میرسم

همونی ک یه عمره همتونو به بازی گرفته.... کسی نیست جز...رومعو...پدر من...پدر ناتنیه ایزابلا...یه اشغال که تمام بدبختیامون زیر سر اونه...
.
با دهن باز بهش خیره شدم....نه....نه این امکان نداره...چطور ممکنه ک رومعو اینجوری نفوض پیدا کنه و اخرش؟....خدایا...
.
کلی سوال تو ذهنم بود و دیگه داشت حالم بد میشد...من خانوادم و دوستام و کل زندگی و ایندم و سپردم سمت اون اشغال...بهش اعتماد کردم...نه تنها من...بلکه کلی جوون دیگه و ...کلی شهید و...لعنتی...
.
لبمو به دندون گرفتم و سرم و انداختم پایین ک الکس ک متوجه حال بدم شد سمتم اومد و بازومو گرفت و گفت:بیا بشین حالت بده...تو شکی...بیا تا...

.عصبی دستشو پس زدم و اروم گفتم:لازم به محبت هیچ کس ندارم...فقط هر چی میدونیو بگو...لطفا...
.
باشه ای گفت و نشست رو مبل و اشاره کرد بشینم ک اخمی کردم و نفسم و با شدت بیرون فرستادم و نشستم و منتظر شدم تا حرف بزنه...
.
روی زانوهاش خم شد به جولو و دستاشو تکیه داد به پاشو در حالی ک نگاهش خیره به چشمای پر از استرس و متعجب من میکرد گفت:قبل از این ک اون نقشه ی مرگ طراحی شده رو بکشم...و براش برنامه بریزم...خبر دار شدیم ک رومعو تو ایران داره کارایی میکنه ک خوب از انتظار ما دور نیست ولی مطمعنن ضربه های کاری داره...نمیشد کسیو فرستاد...من خودم باید شخصا میرفتم و میدیدم ک چه غلطی داره میکنه...دامون و مجبور کردم ک یه جوری ک کاملا واقعی به نظر بیاد این اتفاق و طراحی کنه...خیلی طول کشید ولی در هر حال مجبور بودیم یکی رو این وسط قربانی کنیم...
.
اخمی کردم ک به پشتیه مبل تکیه داد و ادامه داد:ماشین و روی یه منبع یا بهتر بگم چاله ی پر از اب ک از اون طرفش راهی به بیرون داشت قرار دادیم....ساخت منبع و به دست اوردن و رسیدن به اون اب هم نقشه و تلاش دامون بودـ...اون راننده ای ک توی ماشین بود و قربانی شد یکی از جاسوسای شیخ حسن(یکی از بزرگ ترین شیخ های عرب ک در دبی زندگی میکرد و پول زیادی داشت و یکی از مشتریای پروپا قرص ژنرال بوده....ولی این بین جاسوساییم میفرسته تا از داخل شرکت خبر براش ببرن)بوده ک ماهم خبر داشتیم و با این اتفاق یه تیر و هفت هشتا نشون میشد قطعا...
.
عصبی دستی به موهام کشیدم و گفتم:اینا به من ربطی نداره...به ایزابلا و کاترینا باید توضیح بدی نه من...تو فقط برو سمت همون خره...رومعو...
.
الکس اخمی کرد و گفت:حرف نباشه...بزار خودم میدونم چی کار کنم...
.
پوفی کردم ک ادامه داد:خلاصه این ک وقتی اون انفجار اتفاق افتاد ما زیر ماشین و سوراخ کرده بودم و به محض این ک من مثلا خم شدم ک نشون بدم دارم کفشم رو درست میکنم...در محفضه رو باز کردم و خودمو انداختم تو اب و همون لحظه بود ک انفجار اتفاق افتاد و فکرشو نمیکردم ک

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...