ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_آقای_سریع #ادامه_پارت_3 پامو روی کلاچ گذاشتم و دنده رو خلاص کردم انگشتامو دور سوییچ پیچوندم ...

#رمان_آقای_سریع #ادامه_پارت_3
پامو روی کلاچ گذاشتم و دنده رو خلاص کردم
انگشتامو دور سوییچ پیچوندم و سوییچو چرخوندم
صدای کلفت ماشین بلند شد چندتا نفس عمیق کشیدم نباید به هیجانم اجازه چیره شدن به عقلمو میدادم کمربندمو بستم و مث یه راننده قانونمند بعد چک کردن آینه ها وارد جاده ی اصلی شدم
پامو با ملایمت روی پدال گاز فشار دادم و بعد رسیدن به دور موتور مطلوب دنده رو عوض کردم دنده کمی سفت شده بود و این نشون میداد از اخرین باری که روغن گیربکس عوض شده مدت زیادی گذشته دستمو دوباره سمت دنده بردم و کمی پدال گازو فشار دادم
دنده رو عوض کردم
آفتاب کاملا غروب کرده بود و آسمون رنگ تیره ای به خودش گرفته بود
ساعت شلوغی بود و باید حواسمو جمع میکردم
به هر ترتیبی بود خودمو به خونه رسوندم
مشکل اصلی صدای ماشین بود که مطمئن بودم حسابی همسایه هارو شاکی میکنه
بنابراین جلوی سراشیبی پارکینگ ماشینو خاموش کردم و با هل دادن ماشینو داخل بردم و جایی نزدیک در خروجی پارک کردم
پیاده شدم و عرق ناشی از استرس و هل دادن ماشینو که روی پیشونیم نشسته بودو پاک کردم به اسانسور داخل شدم و کلیدمو از جیبم بیرون آوردم تا در واحدو بی کسری وقت باز کنم
کلید به در انداختم و پاهامو از کتونیا بیرون کشیدم
+سلام همگی
صدای سبحان قبل از پریان بلند شد
- سلام داداش کجا بودی
با مکث جواب دادم
+رفتم ماشینمو تحویل گرفتم
-ماشین؟
از آشپزخونه بیرون اومد
+چیه خو
-ماشین به چه کارت میاد هرجا خواستی بگو ما میبریمت
بحثو به مزاح و شیطنت کشوندم
+برو بابا ... انگار پیرمرده از کار افتادم ... فردام با ماشین خودم میام مسافرت نه تو
پریان هم به جبهه سبحان اضافه شد
تا خواستن لب به اعتراض باز کنن گفتم
+همین که گفتم نظرمم عوض نمیشه
پکر شدن
پریان به اشپرخونه رفت و سبحان روی مبل ها نشست
من هم به اتاقم رفتم تا لباسامو عوض کنم
شام با طعم نگرانی و دلگیری های سبحان و پریان صرف شد
دوس نداشتم ناراحتشون کنم ولی باید براشون مشخص میکردم تا چه حدی میتونن توی زندگی من تاثیر داشته باشن
قرار بود سفرمون به مقصد کامیارانه استان کردستان که جای حسابی خوش اب و هوایی بود از فردا ساعت 9 صب با حضور بیتا سبحان پریان و من و دوتا از پسرعموها و یدونه از دختر عموها شروع بشه
بعد شام شب بخیری گفتم و به اتاقم برگشتم
امشبو باید زود میخوابیدم تا فردا سرحال باشم
چمدون و وسایلمو از قبل اماده کرده بودم و دغدغه ای نداشتم

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...