نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#کارما پارت-۱۴ صبح فردا(شرکت) تصمیم شو گرفته بودنباید می ترسید،گرایش ریسش اصلان براش مهم نبود بک این کارو می خواست و حاضر بود براش بجنگه، البته اگه چان گند نزنه توش😢 چون قرار نبود به ...

#کارما پارت-۱۴ صبح فردا(شرکت) تصمیم شو گرفته بودنباید می ترسید،گرایش ریسش اصلان براش مهم نبود بک این کارو می خواست و حاضر بود براش بجنگه، البته اگه چان گند نزنه توش😢 چون قرار نبود به اون دراز جذاب هیز پا بده، حلا که فکر می کرد می تونست معنی اون ...

۱۷ ساعت پیش
52K
واسه خیلیامون پیش اومده ب دلیل استفاده زیاد از گوشی روزی دو،سه بار حتی بیشتر گوشی رو اون روز زدیم شارژ تاحالا شده ب جای اینکه شارژ گوشیتو این همه تموم کنی ،این همه خودکار ...

واسه خیلیامون پیش اومده ب دلیل استفاده زیاد از گوشی روزی دو،سه بار حتی بیشتر گوشی رو اون روز زدیم شارژ تاحالا شده ب جای اینکه شارژ گوشیتو این همه تموم کنی ،این همه خودکار تموم کرده باشه توی ی روز به جای این که شارژ گوشیت صفر شه باز ...

۱ روز پیش
36K
حتمااا بخونید👇 ‌ ‌ ‌ نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر ...

حتمااا بخونید👇 ‌ ‌ ‌ نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر کوتاه که اگه دست میبردی لای موهاش از بین انگشت های دستت هیچ تارِ مویی ...

۱ روز پیش
78K
#رمان_مثلث_برمودا پارت∅③ گفت:خونه هم تمیز کن و بعد رفت رو کاناپه نشست ومنو نگا کرد چه پرو دوست داره حرسمو دراره باش پس ببین من چی کار می کنم گفتم:چشم و مشغول جمع بالشت و ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت∅③ گفت:خونه هم تمیز کن و بعد رفت رو کاناپه نشست ومنو نگا کرد چه پرو دوست داره حرسمو دراره باش پس ببین من چی کار می کنم گفتم:چشم و مشغول جمع بالشت و پر ها شدم و بعد رفتم آشپز خونه که مثلا پرا رو دور بریزم ولی ...

۱ روز پیش
73K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته از روابط خانوادم با فامیل گرفته تا تا حال پدر و مادرم وضع خودم از ...

۱ روز پیش
74K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑧② گفتم:چرا ها چرا من این همه دختر رنگو وارنگ دیگ چرا من چون باهمه فرق داری اخلاقت رفتارت یه جور دیگس وقتی میدم با آرام حرف میزدی و تامنو میدید ساکت میشدید برام ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑧② گفتم:چرا ها چرا من این همه دختر رنگو وارنگ دیگ چرا من چون باهمه فرق داری اخلاقت رفتارت یه جور دیگس وقتی میدم با آرام حرف میزدی و تامنو میدید ساکت میشدید برام جالب بود فکر کردم شاید ..... نزاشتم ادامه بده گفتم:نه من دوست ندارم ولی به ...

۲ روز پیش
91K
ادامه پست قبلی آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نامرتب بود؛ خسته بودم، تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان ...

ادامه پست قبلی آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نامرتب بود؛ خسته بودم، تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی ...

۲ روز پیش
142K
#رمان_ومپایراندسیلورپارت‌بیست‌ویکم #فیک‌اکسویی‌ #فیک‌های‌اکسو #فیک‌های‌اکسوالی #فیک‌_ومپایراندسیلور‌پارت‌بیست‌ویکم £×¤ وانیا: _زود باشید بیاید من:الان راه میوفتیم و قط شد پوف کشیدم و رو به رزا کردم من:رز زود باش اما ده شو بریم رزا:باشه اما مواظب باش کسی ...

#رمان_ومپایراندسیلورپارت‌بیست‌ویکم #فیک‌اکسویی‌ #فیک‌های‌اکسو #فیک‌های‌اکسوالی #فیک‌_ومپایراندسیلور‌پارت‌بیست‌ویکم £×¤ وانیا: _زود باشید بیاید من:الان راه میوفتیم و قط شد پوف کشیدم و رو به رزا کردم من:رز زود باش اما ده شو بریم رزا:باشه اما مواظب باش کسی نفهمه پوزخند زدم و گفتم من:مگه تا الان کسی فهمیدش؟ رزا ساکت موند و رفت ...

۲ روز پیش
62K
#پارت۳۷ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای ۱۸ سال با غیظ دنده را عوض کرد، آرنجش را لب پنجره قرار داد و مشغول بازی با پوست لبش شد. خیلی داشت تلاش می‌کرد تا اشکی ...

#پارت۳۷ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای ۱۸ سال با غیظ دنده را عوض کرد، آرنجش را لب پنجره قرار داد و مشغول بازی با پوست لبش شد. خیلی داشت تلاش می‌کرد تا اشکی که در چشمش حلقه زده نچکد. دلم به حالش سوخت؛ شاید من خیلی نامرد بودم ...

۳ روز پیش
108K
#فرشته_دورگه #پارت46 من:واا اعصاب مصاب یوخدی لباسامو جابه جا کردم به حامد زنگ زدم باید از دلش دربیارم هرچی نباشه داداشمه که حامد:بله؟ من:سلام منم خوبم مرسی!خوبی شما حامد:مرسی خوبم کارتو بگو من:حامد جان هنگامه ...

#فرشته_دورگه #پارت46 من:واا اعصاب مصاب یوخدی لباسامو جابه جا کردم به حامد زنگ زدم باید از دلش دربیارم هرچی نباشه داداشمه که حامد:بله؟ من:سلام منم خوبم مرسی!خوبی شما حامد:مرسی خوبم کارتو بگو من:حامد جان هنگامه اینطوری نکن خواهش میکنم حامد:آیسان توقع داری الآن بگم فدای سرت دختر من معاونتم بدون ...

۳ روز پیش
56K
«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش ...

«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش بدم میاد. اگه یه دوربین فیلم برداری تو چشمای من بود و داشتی فیلم رو ...

۳ روز پیش
94K
#رمان_مثلث_برمودا پارت④② گفت:برو یه نوشیدنی بیار —چشم و رفتم تو آشپز خونه و آب توت فرنگی و طالبی رو میکس کردم نمی دونم خوب میشه یانه ولی این که نمی خواد منو اخراج کنه پس ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت④② گفت:برو یه نوشیدنی بیار —چشم و رفتم تو آشپز خونه و آب توت فرنگی و طالبی رو میکس کردم نمی دونم خوب میشه یانه ولی این که نمی خواد منو اخراج کنه پس مهم نی برای شیطنت یکم زرد چوبه هم ریختم بردم بالا و در زدم گفت:بیا ...

۳ روز پیش
99K
#پارت سه نه من به این کار نیاز داشتم حتی با فکر اینکه به خونه برگردم و منو به اون پست فطرت بفروشن به لرزه می افتم پس سعی کردم برای اولین بار کوتاه بیام ...

#پارت سه نه من به این کار نیاز داشتم حتی با فکر اینکه به خونه برگردم و منو به اون پست فطرت بفروشن به لرزه می افتم پس سعی کردم برای اولین بار کوتاه بیام وبا بغض سنگینی که خیلی وقته باهامه کاری که گفت رو انجام بدم معلوم می ...

۴ روز پیش
84K
یاد کودکی هایم بخیر شیطنت دختربچه ای مرموز و کنجکاو با کفش های قرمز و براق تق تقی ! یاد چادر مادرم بخیر که بی اجازه تکه ای از آن را بریدم و برای عروسکم ...

یاد کودکی هایم بخیر شیطنت دختربچه ای مرموز و کنجکاو با کفش های قرمز و براق تق تقی ! یاد چادر مادرم بخیر که بی اجازه تکه ای از آن را بریدم و برای عروسکم لباس دوختم خانه ی دنج و آرامی که با بالش و رختخواب می ساختم قابلمه ...

۴ روز پیش
108K
«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش ...

«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش بدم میاد. اگه یه دوربین فیلم برداری تو چشمای من بود و داشتی فیلم رو ...

۴ روز پیش
87K
✳ روش های امر به معروف و نهی از منکر✳ #جلسه_اول_روشـــها 💟 برای انجام #امر_به_معروف و #نهی_از_منکر روش‌های مختلفی وجود دارد که ما باید بسته به نوع گناه و موقعیت گناهکار و احتمال تأثیر یکی ...

✳ روش های امر به معروف و نهی از منکر✳ #جلسه_اول_روشـــها 💟 برای انجام #امر_به_معروف و #نهی_از_منکر روش‌های مختلفی وجود دارد که ما باید بسته به نوع گناه و موقعیت گناهکار و احتمال تأثیر یکی از روش های زیر را انجام دهیم 1⃣ اشاره کردن 🌷 یعنی با اشاره خودمان ...

۴ روز پیش
68K
#پارت ۱۵۶ نازنین : امیر علی باز خندیدوگفت : یک ساعته برای من قیافه می گیری بخاطر اینکه رها منو بوسیده - امیر علی ... من بلند گفتم واون آروم گفت : جون امیر علی ...

#پارت ۱۵۶ نازنین : امیر علی باز خندیدوگفت : یک ساعته برای من قیافه می گیری بخاطر اینکه رها منو بوسیده - امیر علی ... من بلند گفتم واون آروم گفت : جون امیر علی ... - عصبیم نکن می زنمت هان امیر علی : بزن تو جونمو بگیر کیه ...

۵ روز پیش
72K
این بار کمی دورتر از خانه ی شادلین این ها، زیر درختی پَت و پهن ماشین را پارک کرد. حوصله ای که برای کشیک دادن داشتند، ستودنی بود. توجه شادلین به بارمانی که مداوم داشبورد ...

این بار کمی دورتر از خانه ی شادلین این ها، زیر درختی پَت و پهن ماشین را پارک کرد. حوصله ای که برای کشیک دادن داشتند، ستودنی بود. توجه شادلین به بارمانی که مداوم داشبورد را زیر و رو می کرد جلب شد. _چی شده؟ _یه بسته قهوه داشتم اینجاها... ...

۵ روز پیش
68K
#پارت_25 . اروم و خشن لب زدم:بدش به من... . با ترس نگاهم کرد که دستمو سمتش گرفتم و گفتم:دوربین....یالا... . با دستایی که لرز بهش نشسته بود دوربین و سمتم گرفت که از دستش ...

#پارت_25 . اروم و خشن لب زدم:بدش به من... . با ترس نگاهم کرد که دستمو سمتش گرفتم و گفتم:دوربین....یالا... . با دستایی که لرز بهش نشسته بود دوربین و سمتم گرفت که از دستش کشیدم و نگاهی بهش انداختم... با دیدن چند تا عکسی از منو اون فتنه گرفته ...

۶ روز پیش
80K