نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت20: قیافه ی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - ولی داداش این واقعا ذهنم رو درگیر کرده که چرا مامان با دونستن کار بابا بازم هم باهاش مونده و ترکش نکرده؟ صورتم رو نوازش ...

#پارت20: قیافه ی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - ولی داداش این واقعا ذهنم رو درگیر کرده که چرا مامان با دونستن کار بابا بازم هم باهاش مونده و ترکش نکرده؟ صورتم رو نوازش کرد و گفت: - منم نمیدونم عزیزم! خب دیگه بخواب ساعت 4صبحه. لبخندی زدم و ...

۴ ساعت پیش
26K
*راز دل* ماه وش : مامان که رفت اومد طرفم وگفت: به منم ماکارونی میدی - نچ کیهان : خسیس برای خودمونه شما مرغ بخورید برگشت پشت سرشو نگاه کرد انگار دنبال چیزی بود - ...

*راز دل* ماه وش : مامان که رفت اومد طرفم وگفت: به منم ماکارونی میدی - نچ کیهان : خسیس برای خودمونه شما مرغ بخورید برگشت پشت سرشو نگاه کرد انگار دنبال چیزی بود - دنبال چیزی می گردی ؟ ! کیهان : اخه کسی اینجا نیست - مگه قراره ...

۴ ساعت پیش
25K
*راز دل* کیهان: کیارش متعجب گفت: می دونستم توبه گرگ مرگه . - چی بودفرستادی ؟ کیارش : دیگه مهم نیست - چرا مهمه کیارش نگام کرد وگفت : بی خیال شو نگاش کردم نفسشو ...

*راز دل* کیهان: کیارش متعجب گفت: می دونستم توبه گرگ مرگه . - چی بودفرستادی ؟ کیارش : دیگه مهم نیست - چرا مهمه کیارش نگام کرد وگفت : بی خیال شو نگاش کردم نفسشو فوت کرد وموبایلشو داد بهم یه فیلم بود نگاه نکرده دادمش وگفتم : خوب کیارش ...

۵ ساعت پیش
24K
موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتر تا «خان ببین» مانده بود. گفت:«دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم.ساعدم گرفت به گل سرِ ...

موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتر تا «خان ببین» مانده بود. گفت:«دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم.ساعدم گرفت به گل سرِ ورم کرده اش.انگشت هایم که به شانه اش رسید،لرزیدم. صدای بابا تو سرم پیچید:«نامحرم؟ حیا ...

۵ ساعت پیش
33K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۵ بابا به منو مسیح نگاه کرد و با لبخند شروع کرد به حرف زدن -یادته بهت گفته بودم که یه مامور مخفی داریم که پیش اردشیره و یادته که.... دیگه بقیه حرفاشو نمیشنیدم ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۵ بابا به منو مسیح نگاه کرد و با لبخند شروع کرد به حرف زدن -یادته بهت گفته بودم که یه مامور مخفی داریم که پیش اردشیره و یادته که.... دیگه بقیه حرفاشو نمیشنیدم باورم نمیشد یععععنی مسیح هموون مامور مخفیه بود یعنی مسیح یکی از بابا اینا بود ...

۶ ساعت پیش
29K
*راز دل* کیهان - مواظب حرف زدنت باش که کار دیشبتو تلافی می کنم ماه وش : چیکار می کنی مثلا کنارش زدم ورفتم سراغ لب تاپم و روشنش کردم سیستم دوربین ها بهش وصل ...

*راز دل* کیهان - مواظب حرف زدنت باش که کار دیشبتو تلافی می کنم ماه وش : چیکار می کنی مثلا کنارش زدم ورفتم سراغ لب تاپم و روشنش کردم سیستم دوربین ها بهش وصل بود فیلم ها رو پشت سرهم ردکردم تا رسیدم به اون شبی که اسم نازنین ...

۶ ساعت پیش
31K
*راز دل* ماه وش : به در اشاره کردم وگفتم : بیرون اومد کنارم وایساد تو چشام نگاه کرد وگفت : تو که گفتی نمی خوای باهاش ادامه بدی چطوره که دخالت می کنی کیهان ...

*راز دل* ماه وش : به در اشاره کردم وگفتم : بیرون اومد کنارم وایساد تو چشام نگاه کرد وگفت : تو که گفتی نمی خوای باهاش ادامه بدی چطوره که دخالت می کنی کیهان خودش خواسته - نه اون گفت بری من هستم نیازی نیست کسی که باهاش نسبتی ...

۷ ساعت پیش
26K
*راز دل* کیهان : رفتم دستشوی وداشتم صورتمو نگاه می کردم بدجور تو دید بود قشنگ معلوم بود جای چنگ زدنه خیلی هم می سوخت ماه وش انقدر از دستم عصبی بود رفتم تو سالن ...

*راز دل* کیهان : رفتم دستشوی وداشتم صورتمو نگاه می کردم بدجور تو دید بود قشنگ معلوم بود جای چنگ زدنه خیلی هم می سوخت ماه وش انقدر از دستم عصبی بود رفتم تو سالن نشسته بود پیش مادر پویا سعی می کردم سرم پایین باشه کسی صورتمو نبینه عروس ...

۷ ساعت پیش
34K
رمان زیبای دیانه😍 به قلم توانای نویسنده محبوب فریده بانو نویسنده ی رمان زیبا و جنجالی کاتیا دختر ارباب 🔴 #داستان_دیانه👱 ‍♀ 🍻 #پارت_2 با صدای محکم و مردونه ای آروم سر بلند کردم. نگاهم ...

رمان زیبای دیانه😍 به قلم توانای نویسنده محبوب فریده بانو نویسنده ی رمان زیبا و جنجالی کاتیا دختر ارباب 🔴 #داستان_دیانه👱 ‍♀ 🍻 #پارت_2 با صدای محکم و مردونه ای آروم سر بلند کردم. نگاهم به مردی مسن و اخمو افتاد. در نگاه اول چهره ی نورانی داشت. ریش یه ...

۷ ساعت پیش
31K
پارت ۲۰ سریع وسایلمو جمع کردم و از کلاس زدم بیرون.دیگه طافت نداشتم باید جواب سوالایی که توی سرم بودو به دست میاوردم ولی فقط یه راه داشت.اونم درست کردن شیشه ها بود.هرجوری شده باید ...

پارت ۲۰ سریع وسایلمو جمع کردم و از کلاس زدم بیرون.دیگه طافت نداشتم باید جواب سوالایی که توی سرم بودو به دست میاوردم ولی فقط یه راه داشت.اونم درست کردن شیشه ها بود.هرجوری شده باید درستشون میکردم.هرچند...هیچ ایده ای برای درست کردنش نداشتم... ... میلاد روی صندلی میز تحریرم نشسته ...

۷ ساعت پیش
28K
#پارت_۲۱۰ اما یه پسری که تا به حال ندیده بودمش درو برام باز کرد. وقتی اون پسر که بعداً فهمیدم اسمش ساتیاره از جلوی در کنار رفت ، همه شروع کردن به دست زدن و ...

#پارت_۲۱۰ اما یه پسری که تا به حال ندیده بودمش درو برام باز کرد. وقتی اون پسر که بعداً فهمیدم اسمش ساتیاره از جلوی در کنار رفت ، همه شروع کردن به دست زدن و جیغ و هورا و آهنگ تولدت مبارک پخش شد . سیمین چند روز جلوتر از ...

۷ ساعت پیش
34K
#پارت_۲۰۹ برای آرامش دل پر آشوبم پرسیدم : _کی هست؟ کی نیست؟ سیمین خندید و گفت : _منظورت از کی سیاوشه؟ خیالت راحت شازده هم هست . خندیدم و او گفت: _ نمی‌خوای بدونی دیگه ...

#پارت_۲۰۹ برای آرامش دل پر آشوبم پرسیدم : _کی هست؟ کی نیست؟ سیمین خندید و گفت : _منظورت از کی سیاوشه؟ خیالت راحت شازده هم هست . خندیدم و او گفت: _ نمی‌خوای بدونی دیگه کی هست؟ البته که نبایدم بدونی. استاده عشقت که هست ،دیگه کافیه . دونستن یا ...

۷ ساعت پیش
28K
#پارت_208 مثل دختر دبیرستانی ها عاشقی میکردم و ته کتابام اسمشو می‌نوشتم . اس اول اسمش شده بود برای من قشنگترین حرف الفبا . اگر اسمشو جایی می‌شنیدم یا تیتراژ سریالی میخوندم ، گل از ...

#پارت_208 مثل دختر دبیرستانی ها عاشقی میکردم و ته کتابام اسمشو می‌نوشتم . اس اول اسمش شده بود برای من قشنگترین حرف الفبا . اگر اسمشو جایی می‌شنیدم یا تیتراژ سریالی میخوندم ، گل از گلم می‌شکفت . همون‌طور که گفتم سیاوش خیلی حرکات و رفتارش شبیه احسان علیخانی بود ...

۷ ساعت پیش
33K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۳ رفت سمت مهنا و صورت زیباشو با دستش آورد بالا و گفت:آماده باش که زن من بشی خانوم وکیل بعد این حرف شروع کرد به قهقهه زدن اومد سمت من و منو به ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۳ رفت سمت مهنا و صورت زیباشو با دستش آورد بالا و گفت:آماده باش که زن من بشی خانوم وکیل بعد این حرف شروع کرد به قهقهه زدن اومد سمت من و منو به زور برد و نشوند رو صندلی دیگه جون نداشتم بلند شم از جام اردشیر دستشو ...

۸ ساعت پیش
29K
#معرفی_کتاب 💟 😍 قسمتی از متن کتاب اسرار و رازهای موفقیت نوشته مهندس دین پرست تو پست قبلی کلی توضیح نوشته بودم برا این کتاب ولی متاسفانه وقتی ارسال کردم دیدم فقط چند خطش پست ...

#معرفی_کتاب 💟 😍 قسمتی از متن کتاب اسرار و رازهای موفقیت نوشته مهندس دین پرست تو پست قبلی کلی توضیح نوشته بودم برا این کتاب ولی متاسفانه وقتی ارسال کردم دیدم فقط چند خطش پست شده😐 😞 خلاصه قیافم دیدنی بود 😑 😓 😖 😤 😢 😭 😦 😓 😣 ...

۸ ساعت پیش
20K
#پارت11 رمان تقدیر خاکستری... #دنیل... چشمم که به گودال افتاد فهمیدم چرا وحشت دیگه نمیدویید.. میدونست اینجا دام گذاشتن واسه شکار... از موتور پیاده شدم و رفتم لبه گودال... دختره افتاده بود و توی رون ...

#پارت11 رمان تقدیر خاکستری... #دنیل... چشمم که به گودال افتاد فهمیدم چرا وحشت دیگه نمیدویید.. میدونست اینجا دام گذاشتن واسه شکار... از موتور پیاده شدم و رفتم لبه گودال... دختره افتاده بود و توی رون پاش هم از اون نیزه های که واسه این که دام رو زخمی کنه رفته ...

۸ ساعت پیش
26K
#کپشن.طولانی: وقتی خوابگاه بودم خیلی دوست داشتم بدون اینکه بفهمم ملاقاتی داشته باشم ولی همیشه خدا از یک ماه قبلش هرکی میخواست بیاد هماهنگ میکرد و در بیشتر مواقع هم نمیومد😐 👊 ولی یکی از ...

#کپشن.طولانی: وقتی خوابگاه بودم خیلی دوست داشتم بدون اینکه بفهمم ملاقاتی داشته باشم ولی همیشه خدا از یک ماه قبلش هرکی میخواست بیاد هماهنگ میکرد و در بیشتر مواقع هم نمیومد😐 👊 ولی یکی از چهارشنبه های پاییزی ۹۸ بود که اتفاق خیلی عجیبی افتاد...اونقدر عجیب که باعث شد من ...

۹ ساعت پیش
30K
داستان عجیب شیعه شدن مردی از اهل اصفهان نزد امام هادی (ع) هادی (ع) : قطب راوندی (ره) از جماعتی از مردم اصفهان نقل می ‏کند که گفتند: در اصفهان مردی بود به نام عبد ...

داستان عجیب شیعه شدن مردی از اهل اصفهان نزد امام هادی (ع) هادی (ع) : قطب راوندی (ره) از جماعتی از مردم اصفهان نقل می ‏کند که گفتند: در اصفهان مردی بود به نام عبد الرّحمن و شیعه شده بود [با اینکه در آن وقت شیعیان در اصفهان، بسیار کم ...

۹ ساعت پیش
29K
مهربانی و محبت امام هادی علیهم السلام امام بسیار مهربان بود و همواره در رفع مشکلات اطرافیان تلاش می کرد و حتی گاه خودرا به مشقّت می انداخت. آن هم در دورانی که شدت سخت ...

مهربانی و محبت امام هادی علیهم السلام امام بسیار مهربان بود و همواره در رفع مشکلات اطرافیان تلاش می کرد و حتی گاه خودرا به مشقّت می انداخت. آن هم در دورانی که شدت سخت گیری های حکومت بر شیعیان به اوج خود رسیده بود. «محمد بن علی» از «زید ...

۹ ساعت پیش
17K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۲ دیگه واقعا حوصله حرف زدن براشونو نداشتم -بعدا با هم حرف میزنیم فعلا فقط دعا کنید نارین و شیرین هی میگفتن خوب جرا به ما بگید چی شد یهو آخه به حرفاشون توجهی ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۲ دیگه واقعا حوصله حرف زدن براشونو نداشتم -بعدا با هم حرف میزنیم فعلا فقط دعا کنید نارین و شیرین هی میگفتن خوب جرا به ما بگید چی شد یهو آخه به حرفاشون توجهی نکردم و سریع رفتم تو اتاقم رفتم سریع یه دوش گرفتم با موهای خیس و ...

۱۰ ساعت پیش
44K