نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا ...

پارت ۳۳ این بار که نوبت من شد افتادم رو حرف ی که کل ذخیره هام رو گفته بودن این شد که در بدترین حالت باختم . بعدشم آراد باخت و بعدش دایی و بابا که در آخر دایی برنده شد . بعد بازی شام خوردیم هر چند به خاطر ...

۸ ساعت پیش
40K
پارت سی و نه #ماجرای دیشبو گفتمو تندی بردمش سمت اتاق چکاوک . خاله رف تو و درم بست و نزاشت منم برم تو بعد نیم ساعت با اخم اومد بیرون و گف : پسرم ...

پارت سی و نه #ماجرای دیشبو گفتمو تندی بردمش سمت اتاق چکاوک . خاله رف تو و درم بست و نزاشت منم برم تو بعد نیم ساعت با اخم اومد بیرون و گف : پسرم اعصابت خورد بوده درست ولی چرا اون چیزای چرت و پرتو میخوری ک اینجور شه ...

۸ ساعت پیش
26K
پارت ۳۲ ساحل : خیالت تخت آجی من بمیرمم به پسرا کمک نمی رسونم . چشمکی زدم و رو به دایی گفتم : خوب به نظرت الان چه بازی ای می چسبه ؟ دایی به ...

پارت ۳۲ ساحل : خیالت تخت آجی من بمیرمم به پسرا کمک نمی رسونم . چشمکی زدم و رو به دایی گفتم : خوب به نظرت الان چه بازی ای می چسبه ؟ دایی به حالت تفکر ژست گرفت که گفتم : فهمیدم مشاعره کنیم . دایی خندید و گفت ...

۸ ساعت پیش
43K
♡پارت سی و پنج♡ ابروش رو داد بالا.با صدای دو رگه شده ای گفت:اینجا چیکار میکنی؟؟ من منی کردم و گفتم: خو..ب اومدم بگم نها..ر حاظره‌. گوشی رو که دست از زنگ خوردن کشیده بود ...

♡پارت سی و پنج♡ ابروش رو داد بالا.با صدای دو رگه شده ای گفت:اینجا چیکار میکنی؟؟ من منی کردم و گفتم: خو..ب اومدم بگم نها..ر حاظره‌. گوشی رو که دست از زنگ خوردن کشیده بود رو به طرف آراز گرفتم :بفرمایین گوشیتو خواستم بهتون بدم یک آقایی به اسم عماد ...

۸ ساعت پیش
24K
#پارت_پنجاه_و_پنجم #من_و_تنهایی مثل همیشه کلاس خسته کننده بود....کلاس که تموم شد گوشیم زنگ خورد....جواب دادم !! علی : الو‌ سلام یه وقت حالی از من نپرسی !! مارال : سلام این چند روز سرم شلوغ ...

#پارت_پنجاه_و_پنجم #من_و_تنهایی مثل همیشه کلاس خسته کننده بود....کلاس که تموم شد گوشیم زنگ خورد....جواب دادم !! علی : الو‌ سلام یه وقت حالی از من نپرسی !! مارال : سلام این چند روز سرم شلوغ بود!! علی : عجب....امروز جایی نمیخوای بری ؟ مارال : نه چرا مگه ؟ علی ...

۹ ساعت پیش
40K
part 20°~° #cruel_love تیلور♥ ️: ساعتای ۵ اینا از خواب بیدار میشم.اصن نفهمیدم کی خوابم برد.بلند میشم و یه آبی به صورتم میزنم تا یکم سرحال شم.درکمدمو باز میکنم و سریع یه لباس خاکستری با ...

part 20°~° #cruel_love تیلور♥ ️: ساعتای ۵ اینا از خواب بیدار میشم.اصن نفهمیدم کی خوابم برد.بلند میشم و یه آبی به صورتم میزنم تا یکم سرحال شم.درکمدمو باز میکنم و سریع یه لباس خاکستری با شلوار مشکی و کفشای اسپورت برمیدارم.میرم پایین و با مامان بابام خدافظی میکنم و سوار ...

۱۲ ساعت پیش
30K
#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی ...

#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی مزاحم ورزشت شدیم تقصیر خاطر خواهت بود(این جمله رو با حرص گفت) _بره بمیره روانی ...

۱۲ ساعت پیش
31K
پارت دو : از کوره در رفتم . اون هرکی هم که باشه . باباش خیلی پولدار باشه . دخترا براش غش و ضعف کنن..بازم ...بازم حق نداره به دوستم توهین کنه . + هی ...

پارت دو : از کوره در رفتم . اون هرکی هم که باشه . باباش خیلی پولدار باشه . دخترا براش غش و ضعف کنن..بازم ...بازم حق نداره به دوستم توهین کنه . + هی تو ... نگاهم کرد . + دلیل نمیشه که چون خیلی پولداری و محبوبی تو ...

۱۲ ساعت پیش
43K
تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست ...

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست شده بودم و همینطور هر روز قرار بعد مدرسه و قدم زدن تو کوچه پس ...

۱۳ ساعت پیش
79K
کشیش:آیا کسی از حاضرین به عروسی اعتراضی داره ... اون ته شاه شب: داداش نکن دوغ یخ زده نخور... جکسون:دوغت را بنوش یا که بشین نارنگیت رو بپوش مهرش بزنم دلم یک ارامش فراگیر این ...

کشیش:آیا کسی از حاضرین به عروسی اعتراضی داره ... اون ته شاه شب: داداش نکن دوغ یخ زده نخور... جکسون:دوغت را بنوش یا که بشین نارنگیت رو بپوش مهرش بزنم دلم یک ارامش فراگیر این راه من تمام میشدم جهانگیر مرا مراد دلم نشوم از عشق سیر تو را باید ...

۱۳ ساعت پیش
63K
پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در ...

پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در اوردم و بهش زنگ زدم ..~~~رد تماس ... کم مونده بود گریم در بیاد که ...

۱۴ ساعت پیش
40K
پارت دوازدهم ~~~~~°•○●قسمت اول *کوکی : اشک هام رو پاک کردم و چشمام رو بستم ...باید به خودم حواسم باشه من الان دارم برای آموزش تکی به اروپا میرم ....باید دیگه فراموشش کنم و به ...

پارت دوازدهم ~~~~~°•○●قسمت اول *کوکی : اشک هام رو پاک کردم و چشمام رو بستم ...باید به خودم حواسم باشه من الان دارم برای آموزش تکی به اروپا میرم ....باید دیگه فراموشش کنم و به کارم دقت کنم .......سعی کردم بخوابم .~~~~~ نامجون : اخه چرا اینکار رو کردی؟ جیمین: ...

۱۴ ساعت پیش
44K
#پارت_پنجاه_و_دوم #من_و_تنهایی مهرناز : افرین کوچولوو میترا : اخ اخ بزرگ!! مهرناز : درد میترا : تو جونت مهرناز : ایشاالله میترا : بریم پایین ؟ مهرناز : اره بریم....مارال داره چیکار میکنه ؟ میترا ...

#پارت_پنجاه_و_دوم #من_و_تنهایی مهرناز : افرین کوچولوو میترا : اخ اخ بزرگ!! مهرناز : درد میترا : تو جونت مهرناز : ایشاالله میترا : بریم پایین ؟ مهرناز : اره بریم....مارال داره چیکار میکنه ؟ میترا : شام درست میکنه مهرناز : چرا زودتر بهم نگفتی ؟ میترا : چرا مگه ...

۱۵ ساعت پیش
27K
بیاین برگردیم به گذشته ها، یک سال،نه دوسال‌، نه چهارده سال؛چهارده سال گذشت... چهارده سال پیش همین موقع ی اتفاق افتاد یه اتفاق بزرگ، ی اتفاق بزرگی که هنوزم میتونی حسش کنی، الان میخام از ...

بیاین برگردیم به گذشته ها، یک سال،نه دوسال‌، نه چهارده سال؛چهارده سال گذشت... چهارده سال پیش همین موقع ی اتفاق افتاد یه اتفاق بزرگ، ی اتفاق بزرگی که هنوزم میتونی حسش کنی، الان میخام از اون اتفاق بگم،15تا ستاره؛15تافرشته باهم یه گروهو تشکیل دادن که اسمشو گذاشتن سوپر جونیور،یعنی جوانان ...

۱۶ ساعت پیش
49K
رمان قهوه قجری پارت۶۰: -چیشد انقدر زود عقب‌نشینی کردی؟! شک کرد، شهرزاد چرا انقدر نسنجیده حرف می‌زنی!...اضطرابم رو کنار زدم و با لحن آرومی گفتم: -عقب‌نشینی نکردم، فقط می‌خوام ببینم حق با دانیالِ یا تو. ...

رمان قهوه قجری پارت۶۰: -چیشد انقدر زود عقب‌نشینی کردی؟! شک کرد، شهرزاد چرا انقدر نسنجیده حرف می‌زنی!...اضطرابم رو کنار زدم و با لحن آرومی گفتم: -عقب‌نشینی نکردم، فقط می‌خوام ببینم حق با دانیالِ یا تو. انگار شکش برطرف شد چون با لحن مصممی گفت: -باشه بهت ثابت می‌کنم شهرزاد، مطمئن ...

۱۷ ساعت پیش
31K
من بلدم پاییز باشد و تنهایی تمام خیابان را صفحه صفحه ورق بزنم و از هوای ناب پاییز ، جرعه جرعه بنوشم و زیر باران های مدام ، بخندم و دیوانه باشم ... بلدم گودال ...

من بلدم پاییز باشد و تنهایی تمام خیابان را صفحه صفحه ورق بزنم و از هوای ناب پاییز ، جرعه جرعه بنوشم و زیر باران های مدام ، بخندم و دیوانه باشم ... بلدم گودال های کوچک انباشته از قطرات باران را تنهایی فتح کنم ، آب بریزد توی کفش ...

۱ روز پیش
32K
من بلدم پاییز باشد و تنهایی تمام خیابان را صفحه صفحه ورق بزنم و از هوای ناب پاییز ، جرعه جرعه بنوشم و زیر باران های مدام ، بخندم و دیوانه باشم ... بلدم گودال ...

من بلدم پاییز باشد و تنهایی تمام خیابان را صفحه صفحه ورق بزنم و از هوای ناب پاییز ، جرعه جرعه بنوشم و زیر باران های مدام ، بخندم و دیوانه باشم ... بلدم گودال های کوچک انباشته از قطرات باران را تنهایی فتح کنم ، آب بریزد توی کفش ...

۱ روز پیش
44K
#پارت_۶۰ #آخرین_تکه_قلبم دختر مجهول و گمنام (همونی که توی مهمونی نیما و عرفان سرش دعوا کردن) : صدای پارس بیسکیت(سگم) به گوشم خورد ، برگشتم سمتش.. اومد کنارم .. دستی روش کشیدم و گفتم: _رفیق ...

#پارت_۶۰ #آخرین_تکه_قلبم دختر مجهول و گمنام (همونی که توی مهمونی نیما و عرفان سرش دعوا کردن) : صدای پارس بیسکیت(سگم) به گوشم خورد ، برگشتم سمتش.. اومد کنارم .. دستی روش کشیدم و گفتم: _رفیق روزهای سخت .. زبونشو درآورد و خودشو برام لوس کرد... قربون صدش رفتم. صدای موج ...

۱ روز پیش
37K
#پارت۸۹ فورا به انباری رفتم تا برای کندن زمین چیزی پیدا کنم. حسم وادارم می‌کرد که این کار رو کنم، مخصوصا اینکه کابوس قبلیم واقعیت داشت؛ برای همین حس می‌کنم اینم مثل کابوس قبلی واقعیت ...

#پارت۸۹ فورا به انباری رفتم تا برای کندن زمین چیزی پیدا کنم. حسم وادارم می‌کرد که این کار رو کنم، مخصوصا اینکه کابوس قبلیم واقعیت داشت؛ برای همین حس می‌کنم اینم مثل کابوس قبلی واقعیت داره. یه کلنگ ورداشتم و برگشتم همونجا، کسی از خدمتکارا اینور نمیومد و نگهبانا هم ...

۱ روز پیش
60K
#پارت۸۸ *** بهش خیره شدم، داشت چیکار می‌کرد؟ اصلا کی هست؟! ای کاش برمی‌گشت تا بتونم چهرش رو ببینم. زنی که با استرس و اظطراب در حال کندن زمین بود نگاهی با ترس به اطراف ...

#پارت۸۸ *** بهش خیره شدم، داشت چیکار می‌کرد؟ اصلا کی هست؟! ای کاش برمی‌گشت تا بتونم چهرش رو ببینم. زنی که با استرس و اظطراب در حال کندن زمین بود نگاهی با ترس به اطراف انداخت. در همون حین برگشتش و نگاهش به پشت سر تونستم چهرش رو ببینم، کمی ...

۱ روز پیش
59K