ویژه کنید
عکس و تصویر #54 لبخند بی جونی زدم و رو به اسما گفتم ـ داداشت لطف داره ولی،من ...

#54
لبخند بی جونی زدم و رو به اسما گفتم
ـ داداشت لطف داره ولی،من خوش ندارم از کسی کمک بگیرم
لب ورچید
ـ اون نامزدته،وایس ببینم اصلا شما حسی هم به هم دارین؟
یه پوزخند زدم
+نه چه حسی؟
اسما با ابخند خبیث گفت
ـ ولی از رفتارتـ
پریدم بین حرفش
+ببین اسما جان،داداش تو نه تا به حال به من حرفی زده
نه میلی به نزدیکی به من داره
دلیلی نداره که این حرف رو بزنی
لبش رو غنچه کرد
ـ نمیدونم چی بگم،امروز برنامت چیه؟
+یه سر میرم با فرهام صحبت میکنم تا ببینم میتونه عکس های که میگیرم رو بزاره تویه قاب برام
ـ ولی تو چطور میتونی این همه مشعله کاری رو تحمل کنی،تویی که تا به حال دست به سیاه و سفید نزدی الآن میخوای چهار تا کار رو تویه یک روز انجام بدی ولی چجوری؟چی قراره بشه
به اسمون نگاه کردم که با ابر هایه سیاه مشکی پوشیده شده بود و خورشید تویه اون ساعت روز(۱۱:۳۰) مخفی بود،اسما دوباره سوالش رو با نگاه پرسید با لبخند گفتم
+خدا روزی رسونه،نمیدونم حکمت این اتفاق شوم چی بود ولی من زندگیمون رو درستش میکنم،شاید مثل قبل نشه ولی میدونم که میتونم.
با صدایه سمانه خانوم که میگفت غذا حاظره به سمت خونه حرکت کردیم
سمانه خانوم خدمتکار بود که بعضی اوقات برا نظافت میومد و اگر جشنی چیزی بود اون غذا درست میکرد یک بار از مامان امیر شنیدم که میگفت دست پختش عالیه،وارد خونه شدم
دلم راضی نبود سر سفره بشینم،معلوم نیست بابام کجاست مامانم چی میکنه،من تویه این شرایط باید پیش مامانم باشم نه اینجا به عیش و نوش برسم
با یه ببخشید از سر میز بلند شدم
فرشته خانوم(مامان امیر) ـ کجا دختر،تو که صبحانه هم نخوردی؟
+ممنون سیرم،گرسنه شدم چیزی میخرم خودم
لبخندی زد
ـ باشه هر جور راحتی
به سمت اتاقم حرکت کردم،یه مانتو کوتاه مشکی که یه گوشش گلدوزی شده بود رو بیرون کشیدم،شلوار مازراتی سرمه ای رنگم هم پوشیدم دو تا ظربه به در خورد
+بفرما
اسما با چهره در هم وارد شد
ـ میخوای منم همراهت بیام؟
جلو آینه قدی ایستادم و سرم رو به نشانه نه تکون دادم
روسریه سه گوش مشکی رنگم رو هم که یه کوچولو گلدوزی بود رو رویه سرم انداختم،تلفنم به صدا در اومد،امیر بود،ارتباط رو وصل کردم
ـ سلام،سریع بیا شرکت برات کار اضافه گرفتم
یکم مکث کردم،درامدی که شرکت میده بهتره
+باشه الآن میام.
گوشی رو قطع کردم و رو به اسما گفتم
+میرم شرکت
ـ باشه برو منم آماده میشم میام
سرم رو تکون دادم و حرکت کردم بیرون حیاط،اه من که ماشین ندارم،خیلی سریع زنگ زدم تاکسی بیاد،بعد از ۲۵ مین اومد
در ورودی شرڪت پیاده شدم
وارد شدم،هر کس من و میدیدرسلامم میکرد
وارد اتاق عکاسی شدم،امیر سخت مشغول کار کردن بود
نوید ـ آقا این چطر ها رو کجا بزاریم
×یه جا بزار دیگه.
نگاهش قفل شد تو چشمام.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...