ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_18 . .. #بهت_میرسم . چون قوانینی ک گفتم رو زیر پا گزاشتن.... . باچشم ...

#پارت_18
.
.. #بهت_میرسم
.

چون قوانینی ک گفتم رو زیر پا گزاشتن....
.
باچشم های گرد شده بهش خیره شدم...یعنی چی؟...مسخرمون کردن؟...اقااا این همه خودمو به درو دیوار کوبیدم حالا خانوم میگه نه...مگه دست اینه اصلا؟...

.خاستم چیزی بگم ک پوزخندی زدو روی پاشنه ی پاش چرخی زدو پشت به من و رو به بقیه حضار گفت:مسخره بازی در حین مسابقه...شوخی و خنده بی جا...تقلب...کتک کاری...دلیل بیشتر از این بیارم یا همینا کافیه؟...
.
کنترلم و ازدست دادم و با خشم گفتم:این همه زحمت نکشیدم ک به همین سادگی کنار زده بشم...به غیر از تقلب و کتک کاری بقیشو قبول دارم...شما نمیتونین با این دلیل های غیر منطقی منو بیرون بندازین ژنرال...
.
ایزابلا برگشت سمتم و نزدیکم شدو صورتشو کنار گوشم اومدو گفت:بکش کنار بچه ننه...وگرنه مجبور میشم حالتو بد بگیرم...بمیرمم اجازه نمیدم یکی مثل تو برنده شه و بیاد تو گروه من و خودم و خانوادمو به گند بکشه...به اندازه ی کافی مشکوک و بی اعتماد هستم بهت ...پس خودت پا پس بکش وگرنه مجبور میشم از یه راه دیگه بیام جولو...
.
یکم ازم فاصله گرفت و تو چشمام خیره شد...پوزخندی زدم و اینبار من جولو رفتم و در حالی ک نگاهم و بی هدف به جلوم دوخته بودم کنار گوشش اروم و نجوا کنان گفتم:نمیدونم چی شده ک در موردم این فکرارو میکنید ولی اینو بدونید من برای هدفم تلاش کردم و به هیچ عنوان دست ازش نمیکشم...حتی به زور اسلحه...هیچ کس نمیتونه حق منو ازم بگیره...
.
رفتم عقب ک یکم با خشم نگاهم کردو پوزخندی زدو ازم دور شدو پشت بهم و رو به بقیه گفت:برنامه عوض شد...اقای نیکلاس جونیور هم به مسابقه برمیگردن...
.
همه شروع کردن به دست زدن و منم خوشحال نیشمو باز کردم ک ادامه داد:ولی با یه تفاوت...بخاطر تختی از قوانینی ک من گزاشته بودم ...تنبیه میشن و به جای مرحله ی اخر ک مبارزه تن به تن با بقیه شرکت کنندگانه ...با من مبارزه میکنن...
.
برگشت عقب و چشمکی زدو گفت:چطوره؟...
.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم....بهتر از این نمیشد....من یه مردم و اون یه زن....پس صد درصد شانس بردم بیشتر بود...
.
با صدای اعتراض تماشاچیا با تعجب به همشون نگاه کردم...اینا چشونه؟...خوبه دیگه حرص خوردن نداره...
.
شونه ای بالا انداختم و روی نیمکت نشستم و داشتم به دو تا قول تشنایی ک به جون هم افتاده بودن نگاه میکردم ک ویلیام با نگرانی خودشو بهم رسوند و گفت:نیکلاس از بازی بیا بیرون...شکست و قبول کن...
.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:چته؟...حالت خوبه؟...برای چی باید بیام از بازی بیرون؟...مگه ما این همه نقشه برای امروز نداشتیم؟....حالا ک شانس در خونمو زده برای چی باید ردش کنم؟...برو...برو یه لیوان اب بخور انگار ک اصلا حالت خوش نیست...
.
دستی به شونش کوبیدم ک با نگرانی گفت:نیکلاس داری اشتباه میکنی...تو نمیدونی ژنرال...
.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...