نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

دلم عاشقانه ای به سبک فیلم دلشکسته میخواهد، تو آن مَرد مؤمن خجالتی باشی که پیراهن های یقه دیپلٌمات میپوشد و همیشه تَه ریش دارد، رنگ تسبیح هایش را با انگشترش سِت میکند و خوب ...

دلم عاشقانه ای به سبک فیلم دلشکسته میخواهد، تو آن مَرد مؤمن خجالتی باشی که پیراهن های یقه دیپلٌمات میپوشد و همیشه تَه ریش دارد، رنگ تسبیح هایش را با انگشترش سِت میکند و خوب بودنش به همه ثابت شده است من آن دخترِ بدقِلق و حاضرجواب که به محبوبیت ...

۵ روز پیش
54K
از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیِ مان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه ...

از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیِ مان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه چرخ میخوردیم که ساعت از سه بامداد گذشت و چیزی به اذان نمانده بود. گرسنگی ...

۱ هفته پیش
61K
#بخونید :) همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ ...

#بخونید :) همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ به نظر میرسید گفت: ببخشید آقا من گیج شده ام و نمیدانم باید سوار کدام ...

۱ هفته پیش
99K
✿ کپشن خاص ✿ دلم عاشقانه ای به سبک فیلم دلشکسته میخواهد، تو آن مَرد مؤمن خجالتی باشی که پیراهن های یقه دیپلٌمات میپوشد و همیشه تَه ریش دارد، رنگ تسبیح هایش را با انگشترش ...

✿ کپشن خاص ✿ دلم عاشقانه ای به سبک فیلم دلشکسته میخواهد، تو آن مَرد مؤمن خجالتی باشی که پیراهن های یقه دیپلٌمات میپوشد و همیشه تَه ریش دارد، رنگ تسبیح هایش را با انگشترش سِت میکند و خوب بودنش به همه ثابت شده است من آن دخترِ بدقِلق و ...

۱ هفته پیش
82K
#بخونید :) از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیِ مان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز ...

#بخونید :) از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیِ مان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه چرخ میخوردیم که ساعت از سه بامداد گذشت و چیزی به اذان نمانده ...

۲ هفته پیش
100K
عکس از دوسالگی خودم ، از روزهای مردانگیم، حیف ، حیف که نمیشود کودکی را دوباره تجربه کرد، دوباره حس کرد ، زندگی کرد! دلت که میگیرد، غصه که داری ، ترس که هوار میشود ...

عکس از دوسالگی خودم ، از روزهای مردانگیم، حیف ، حیف که نمیشود کودکی را دوباره تجربه کرد، دوباره حس کرد ، زندگی کرد! دلت که میگیرد، غصه که داری ، ترس که هوار میشود روی سرت چاره اش یه پستانک است یا یک جغجغه، عاشق هم میشوی ، عاشق ...

۳ هفته پیش
41K
❤ ️ مثلأ من مثل دختران فیلم های ایران قدیم همیشه موهایم را میبافم سرمه میکشم کمی سرخاب به لب هایم میزنم... و چادر گلی به سر از کوچه ی شما رد میشوم... مثلأ تو ...

❤ ️ مثلأ من مثل دختران فیلم های ایران قدیم همیشه موهایم را میبافم سرمه میکشم کمی سرخاب به لب هایم میزنم... و چادر گلی به سر از کوچه ی شما رد میشوم... مثلأ تو مثل مردهای آن دوران سر کوچه ایستاده ای زنجیر بلندی را در هوا میچرخانی.. مرا ...

۲۳ مرداد 1398
10K
.همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ به نظر ...

.همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد من در ایستگاه مترو نشسته بودم تا با قطار بعدی بروم سراغ زندگی تکراری ام که ناگهان صدای خفه و آرامی که کمی هم خنگ به نظر میرسید گفت: ببخشید آقا من گیج شده ام و نمیدانم باید سوار کدام قطار شوم. ...

۱ مرداد 1398
144K
.آن وقت ها مشغول خواندن کتابی از داستایوفسکی بودم و عادت احمقانه ای داشتم که شخصیت ها را درذهنم مجسم میکردم و بین مردم شهر در پی چهره ی مجسم شده همه را نگاه میکردم. ...

.آن وقت ها مشغول خواندن کتابی از داستایوفسکی بودم و عادت احمقانه ای داشتم که شخصیت ها را درذهنم مجسم میکردم و بین مردم شهر در پی چهره ی مجسم شده همه را نگاه میکردم. آن شب هم بین آدم هایی که اطراف سالن تاتر پرسه میزدنند دنبال "ناستنکا"میگشتم،شخصیت دختر ...

۳۱ تیر 1398
117K
.از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیمان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه چرخ ...

.از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیمان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه چرخ میخوردیم که ساعت از سه گذشت و چیزی به اذان نمانده بود. گرسنگی به استخوان ...

۲۵ تیر 1398
110K
.در انباری خانه ی مادر بزرگ به دنبال رمان

.در انباری خانه ی مادر بزرگ به دنبال رمان"چشمهایش"از بزرگ علوی بودم که مواجه شدم بانامه هایی پنهان شده لای دفترچه ای قدیمی. خطی دخترانه همراه عطری کهنه. امابرای چه کسی بودواینجا لای این همه کتاب چرا پنهان شده بود نمیدانم. راستش بعد از اتمام دانشگاه و بازگشتم از رشت ...

۲۵ تیر 1398
110K
از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیمان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه چرخ ...

از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیمان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه چرخ میخوردیم که ساعت از سه گذشت و چیزی به اذان نمانده بود. گرسنگی به استخوان ...

۳ تیر 1398
96K
در دوران بچگی ام یکبار گم شدم ، یکباری که هرگز فراموشش نمیکنم ، وسط همان میدان بزرگ شهر ، همیشه عادت به گرفتن دست پدر و مادر داشتم ، یکجوری که احساس میکردم وقتی ...

در دوران بچگی ام یکبار گم شدم ، یکباری که هرگز فراموشش نمیکنم ، وسط همان میدان بزرگ شهر ، همیشه عادت به گرفتن دست پدر و مادر داشتم ، یکجوری که احساس میکردم وقتی دستم در دست آنهاست از تمام خطر های دور و نزدیک ، بزرگ و کوچک ...

۳۰ خرداد 1398
141K
. از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیِ مان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. ...

. از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیِ مان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه چرخ میخوردیم که ساعت از سه بامداد گذشت و چیزی به اذان نمانده بود. ...

۲۸ خرداد 1398
92K
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم، چه اتفاقی افتاد؟ اصلأ بگذار از اول برایت بگویم... قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم ...

میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم، چه اتفاقی افتاد؟ اصلأ بگذار از اول برایت بگویم... قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو ...

۱۲ خرداد 1398
179K
از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیِ مان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه ...

از سینما زدیم بیرون دیر وقت بود و به رسم عادت یک ساعتی بازیِ مان گرفت. بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم. پایان بازی هایمان هم همیشه باز بود. سرخوشانه چرخ میخوردیم که ساعت از سه بامداد گذشت و چیزی به اذان نمانده بود. گرسنگی ...

۱۲ خرداد 1398
140K
♥ ️ مثلأ من مثل دختران فیلم های ایران قدیم همیشه موهایم را میبافم سرمه میکشم کمی سرخاب به لب هایم میزنم... و چادر گلی به سر از کوچه ی شما رد میشوم... مثلأ تو ...

♥ ️ مثلأ من مثل دختران فیلم های ایران قدیم همیشه موهایم را میبافم سرمه میکشم کمی سرخاب به لب هایم میزنم... و چادر گلی به سر از کوچه ی شما رد میشوم... مثلأ تو مثل مردهای آن دوران سر کوچه ایستاده ای زنجیر بلندی را در هوا میچرخانی.. مرا ...

۱۰ خرداد 1398
22K
دلم عاشقانه ای به سبک فیلم دلشکسته میخواهد، تو آن مَرد مؤمن خجالتی باشی که پیراهن های یقه دیپلٌمات میپوشد و همیشه تَه ریش دارد، رنگ تسبیح هایش را با انگشترش سِت میکند و خوب ...

دلم عاشقانه ای به سبک فیلم دلشکسته میخواهد، تو آن مَرد مؤمن خجالتی باشی که پیراهن های یقه دیپلٌمات میپوشد و همیشه تَه ریش دارد، رنگ تسبیح هایش را با انگشترش سِت میکند و خوب بودنش به همه ثابت شده است من آن دخترِ بدقِلق و حاضرجواب که به محبوبیت ...

۱۰ خرداد 1398
126K
مثلا من مثل دختران فیلم های ایران قدیم همیشه موهایم رو میبافم سرمه میکشم کمی سرخاب به لب هایم میزنم‌.... و چادر گلی به سر از کوچه شما رد میشوم... مثلا مثل مردهای آن دوران ...

مثلا من مثل دختران فیلم های ایران قدیم همیشه موهایم رو میبافم سرمه میکشم کمی سرخاب به لب هایم میزنم‌.... و چادر گلی به سر از کوچه شما رد میشوم... مثلا مثل مردهای آن دوران سر کوچه ایستاده ای زنجیر بلندی را در هوا میچرخانی.... مرا برای چندمین بار میبینی ...

۴ خرداد 1398
23K