نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

یکی به دیگری گفت: این جوان چقدر شبیه آقا ماشاالله است. دیگری گفت: بیچاره آقا ماشاالله در حال مرگ است، کارش تمام است، خدا او را شفا بدهد. من گفتم : خودم ماشاالله نجارهستم و ...

یکی به دیگری گفت: این جوان چقدر شبیه آقا ماشاالله است. دیگری گفت: بیچاره آقا ماشاالله در حال مرگ است، کارش تمام است، خدا او را شفا بدهد. من گفتم : خودم ماشاالله نجارهستم و خداوند به عنایت امام حسین مرا شفا داد. مردم فهمیدند. دورم جمع شدند و می ...

۷ ساعت پیش
30K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته از روابط خانوادم با فامیل گرفته تا تا حال پدر و مادرم وضع خودم از ...

۱۱ ساعت پیش
48K
انا لله و انا الیه راجعون سلام عزیزان من یکی از آشنایان سحر (صاحب پیج)هستم نمیدونم چقدر با ایشون آشنایی داشتین و آیا اصلا کسی ایشون رو میشناسه یا نه و یا دوستی داره یا ...

انا لله و انا الیه راجعون سلام عزیزان من یکی از آشنایان سحر (صاحب پیج)هستم نمیدونم چقدر با ایشون آشنایی داشتین و آیا اصلا کسی ایشون رو میشناسه یا نه و یا دوستی داره یا نه ، اما به یه عنوانی وظیفه داشتم صفحات مجازیش و دوستانشو رو از این ...

۲ روز پیش
12K
#پارت ۱۴۸ نازنین : امیر علی رفته بود ومن نشسته بودم تو سالن نگاهم به تلویزیون بود وفکرم به گذشته می دونستم امیر علی چی می خواد اون می دونست دوسش دارم ولی می خواست ...

#پارت ۱۴۸ نازنین : امیر علی رفته بود ومن نشسته بودم تو سالن نگاهم به تلویزیون بود وفکرم به گذشته می دونستم امیر علی چی می خواد اون می دونست دوسش دارم ولی می خواست جای امیر حسین رو برام بگیره منم دوسش داشتم ولی نمی تونستم تو چند ماه ...

۵ روز پیش
63K
#کارما سلام پارت جدید گذاشتم می خوستم همشو باهم بزارم ولی نشد برای همین جدا جدا می زارم این پارتا اغاز گر چانبک عه و قرار از این به بعد همش مومنت چانبک ببینیم لطفا ...

#کارما سلام پارت جدید گذاشتم می خوستم همشو باهم بزارم ولی نشد برای همین جدا جدا می زارم این پارتا اغاز گر چانبک عه و قرار از این به بعد همش مومنت چانبک ببینیم لطفا حمایت کنید نظر بدید و لایک کنید تا انرژری بگیرم واسه نوشتن ،،،،،،،،،،ـــــــ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، بکهیون : ...

۷ روز پیش
39K
#پارت صدبیست شش نازنین: حاجیه با دیدنم تو آشپزخونه متعجب گفت : چیکار می کنی دخترم بیا برو بشین ...انیسه.. انیسه... رفتیم تو سالن هستی کنار دخترا بودانیسه برگشت طرفمون وبلند شدوگفت : بله مامان ...

#پارت صدبیست شش نازنین: حاجیه با دیدنم تو آشپزخونه متعجب گفت : چیکار می کنی دخترم بیا برو بشین ...انیسه.. انیسه... رفتیم تو سالن هستی کنار دخترا بودانیسه برگشت طرفمون وبلند شدوگفت : بله مامان حاجیه : بیا برو این مرغ ها رو سرخ کن زن داداشت نمی تونه انیسه ...

۱ هفته پیش
86K
#رمان_ومپایراندسیلورپارت‌نوزدهم ********ومپایر اند سیلور************ وانیا: )تیکه ای از اخرین قسمت فصل اول ومپایر اند سیلور)/\ _یادته... _چیو... _تو خوابت اون کسی که داشت به بک التماس میکرد..تو خواب خودتو دیدی که داشتی التماسش میکردی درسته؟... ...

#رمان_ومپایراندسیلورپارت‌نوزدهم ********ومپایر اند سیلور************ وانیا: )تیکه ای از اخرین قسمت فصل اول ومپایر اند سیلور)/\ _یادته... _چیو... _تو خوابت اون کسی که داشت به بک التماس میکرد..تو خواب خودتو دیدی که داشتی التماسش میکردی درسته؟... _اره.... _تو وضعیت الانتو تو خوابت دیدی.. درواقع تو زندگی قبلیت ..بک التماست کرد که ...

۱ هفته پیش
66K
قانون دوم نیوتن منطق:نیروی وارده بر جسم برابر است با جرم یک جسم ضبدر شتاب ان جسم... F=m×a احساسی:ما در صورتی به حرکت شتابدار میرسیم که قلب ما و مغز ما درگیر دوستی باشد که ...

قانون دوم نیوتن منطق:نیروی وارده بر جسم برابر است با جرم یک جسم ضبدر شتاب ان جسم... F=m×a احساسی:ما در صورتی به حرکت شتابدار میرسیم که قلب ما و مغز ما درگیر دوستی باشد که گرفتن دستش مانند هل دادن ما برای حرکت است... مثال محورها:میتوان ماشین را با هل ...

۱ هفته پیش
28K
راوی:عسل خداروشکر روزا خیلی زود گذشتن و بالاخره استرسای منو و یاشار تموم شد و روز عروسیمون رسید اینقدرخوشحال بودیم که سر از پا نمیشناختیم ساعتای 9 صبح جمعه بود که یاشار منو و مامان ...

راوی:عسل خداروشکر روزا خیلی زود گذشتن و بالاخره استرسای منو و یاشار تموم شد و روز عروسیمون رسید اینقدرخوشحال بودیم که سر از پا نمیشناختیم ساعتای 9 صبح جمعه بود که یاشار منو و مامان و خواهرامو رسوند آرایشگاه و چون آرایشگر وقتاش شلوغ بود لیلی و گیسو رفتن یه ...

۱ هفته پیش
68K
#مقام_صبر #قسمت_دوم #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است بسم الله الرحمن الرحیم سلام و صلوات بر محمد صلی الله علیه و آله و خاندان پاکش وسلام و عرض ادب خدمت دوستان پیرو مبحث صبر قرار شد در مورد اسوه های ...

#مقام_صبر #قسمت_دوم #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است بسم الله الرحمن الرحیم سلام و صلوات بر محمد صلی الله علیه و آله و خاندان پاکش وسلام و عرض ادب خدمت دوستان پیرو مبحث صبر قرار شد در مورد اسوه های صبرصحبت کنیم یکی از اسوه‌های صبر جناب ایوب علیه السلام هستند... یه وقتی همسر ایوب ...

۱ هفته پیش
92K
پارت۲۴ #رمان_شیطان_زاده ولی ناچار بود لحن شادش را حفظ کند. از این رو خندید و گفت: -گفتم آیسان زنده‌ست. شش ماه الکی عزاداری کردیم، حالش هم خوبه. فقط باید تو و مامان زودتر برگردین ایران ...

پارت۲۴ #رمان_شیطان_زاده ولی ناچار بود لحن شادش را حفظ کند. از این رو خندید و گفت: -گفتم آیسان زنده‌ست. شش ماه الکی عزاداری کردیم، حالش هم خوبه. فقط باید تو و مامان زودتر برگردین ایران تا... صدای بوق اشغال به او فهماند که تماس قطع شده است. مجدد شمارهٔ پدرش ...

۱ هفته پیش
101K
#رمان_ومپایراندسیلورپارت‌هجدهم ********ومپایر اند سیلور************ شخص سوم: روی صندلی از جنس ماهون که با یاقوت هایی تزیین شده بود نشسته بود _قربان سهون واکنش نشون داد شخص ناشناس پوزخند زد و اروم رو به مشاورش زمزنه ...

#رمان_ومپایراندسیلورپارت‌هجدهم ********ومپایر اند سیلور************ شخص سوم: روی صندلی از جنس ماهون که با یاقوت هایی تزیین شده بود نشسته بود _قربان سهون واکنش نشون داد شخص ناشناس پوزخند زد و اروم رو به مشاورش زمزنه کرد _کارش رو تموم کن مشاور ترسید این کشور سراسر وحشت بود چون فرزند تاریکی ...

۱ هفته پیش
48K
#عشق_باطعم_تلخ #part133 سوار ماشین شدم خداکنه همه چی زود تموم شه؛ ولی تازه همه چی داشت شروع می‌شد. با صدای ویبره گوشیم، کیفم رو برداشتم باز کردم گوشیم رو نگاه کردم؛ وای پرهام. با دست‌های ...

#عشق_باطعم_تلخ #part133 سوار ماشین شدم خداکنه همه چی زود تموم شه؛ ولی تازه همه چی داشت شروع می‌شد. با صدای ویبره گوشیم، کیفم رو برداشتم باز کردم گوشیم رو نگاه کردم؛ وای پرهام. با دست‌های لرزون تماس رو وصل کردم. - سلام بر خانوم خوشگل. با ذوق جواب سلامش رو ...

۱ هفته پیش
45K
امام حسن علیه السلام نخستین فرزند امام علی علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها است که در نیمه ماه مبارک رمضان سال سوم هجری قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشود ...

امام حسن علیه السلام نخستین فرزند امام علی علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها است که در نیمه ماه مبارک رمضان سال سوم هجری قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشود و با تولد خویش، در جدش پیامبر صلی الله علیه و آله و سایر اهل ...

۱ هفته پیش
30K
#عشق_باطعم_تلخ #part131 بالکن رو باز کردم هوای تازه‌ای به ریه‌هام دادم، دست‌هام رو گذاشتم روی نرده خیره شدم به ماه... - همیشه وقتی دلتنگت می‌شدم ماه، همدم تنهایم بود الان باز رفتی و باز دوباره ...

#عشق_باطعم_تلخ #part131 بالکن رو باز کردم هوای تازه‌ای به ریه‌هام دادم، دست‌هام رو گذاشتم روی نرده خیره شدم به ماه... - همیشه وقتی دلتنگت می‌شدم ماه، همدم تنهایم بود الان باز رفتی و باز دوباره ماه کنارمِ؛ چی‌می‌شد به جای ماه خودت بودی؟!...چی می‌شد بمونی پیشم! روی صندلی نشستم پتوی ...

۲ هفته پیش
60K
پارت۱۵ به آیسان اشاره‌ای کرد و ادامه داد: -مسلماً خواهر شما از طریق یک نفر با این فرقه آشنا و عضوش شده. ما اگه بتونیم اون فرد رو پیدا کنیم، کمک بزرگیه. آراز بدون آن‌که ...

پارت۱۵ به آیسان اشاره‌ای کرد و ادامه داد: -مسلماً خواهر شما از طریق یک نفر با این فرقه آشنا و عضوش شده. ما اگه بتونیم اون فرد رو پیدا کنیم، کمک بزرگیه. آراز بدون آن‌که چشم از روبه‌رو بگیرد، گفت: -نمی‌دونم، آیسان با هیچ‌کسی در ارتباط نبود که من بخوام ...

۲ هفته پیش
115K
چرا من در معنویات درجا می زنم و عقب گرد دارم؟ چون داشته های معنویت رو حفظ نمی کنی و زحمات ت رو هدر میدی! سریع ترین و کوتاه ترین و تضمینی ترین راه حفظ ...

چرا من در معنویات درجا می زنم و عقب گرد دارم؟ چون داشته های معنویت رو حفظ نمی کنی و زحمات ت رو هدر میدی! سریع ترین و کوتاه ترین و تضمینی ترین راه حفظ داشته های معنوی، یادگیری و تداوم #تقوا است. و البته یاد #خدا و #توکل به ...

۲ هفته پیش
18K
دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم. دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو ...

دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم. دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر. پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است ...

۲ هفته پیش
23K