نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#خان_زاده #پارت182 سرم و بالا گرفتم و با دیدن اهورا تند از جام بلند ‌شدم. نمیدونم چرا اما حس می‌کردم این بار هم می‌خواد منو بدزده! بر خلاف جهتش شروع به دویدن کردم که خیلی ...

#خان_زاده #پارت182 سرم و بالا گرفتم و با دیدن اهورا تند از جام بلند ‌شدم. نمیدونم چرا اما حس می‌کردم این بار هم می‌خواد منو بدزده! بر خلاف جهتش شروع به دویدن کردم که خیلی زود بهم رسید و بازوم و گرفت. تند ازش فاصله گرفتم و گفتم _تو رو ...

۱ روز پیش
44K
#پارت_21 . بردم لبه ی پشت بوم و محکم کوبیدم رو سکو و خم شد روم و گلوم و گرفت و فشار داد به پایین...جوری که سرم رو هوا معلق بود... . شالم افتاده بود ...

#پارت_21 . بردم لبه ی پشت بوم و محکم کوبیدم رو سکو و خم شد روم و گلوم و گرفت و فشار داد به پایین...جوری که سرم رو هوا معلق بود... . شالم افتاده بود و موهام رو هوا مواج شده بودن و با ترس پاهام و دور کمرش حلقه ...

۴ روز پیش
61K
ادامه سناریوی امتحانات.....نتیجهT.T سنارییییییییییییوووووووووووووووووووووووووووووووووووو وقتی نتیجه امتحانات میاد............(مثله این که خیلی بده)و واکنش بی تی اس نامججججونننننی:ورقرو که میگیری جلوش سرتو از شرمساری پایین میندازی ..برگرو ازت میگیره و تورو رو مبل میشونه و درباره ...

ادامه سناریوی امتحانات.....نتیجهT.T سنارییییییییییییوووووووووووووووووووووووووووووووووووو وقتی نتیجه امتحانات میاد............(مثله این که خیلی بده)و واکنش بی تی اس نامججججونننننی:ورقرو که میگیری جلوش سرتو از شرمساری پایین میندازی ..برگرو ازت میگیره و تورو رو مبل میشونه و درباره این که خودتو دوست داشته باش و این نمره چیزی رو از ارزش هات کم ...

۱۹ مرداد 1398
95K
#پارت دویست و نوزده... #جانان... بعد از نمیدونم دقیقه چند ساعت رسیدیم به شهر... به عادل زدنگ ززم.. من: سلام عادل من رسیدیم ایران... عادل: سلام عزیزم سالمی مشکلی که پیش نیومد.. من: نه خوبم ...

#پارت دویست و نوزده... #جانان... بعد از نمیدونم دقیقه چند ساعت رسیدیم به شهر... به عادل زدنگ ززم.. من: سلام عادل من رسیدیم ایران... عادل: سلام عزیزم سالمی مشکلی که پیش نیومد.. من: نه خوبم مشکلی نبود فقط دوستی که گفتی که میاد کجا ببینمش.. عادل : الان بهش زنگ ...

۷ مرداد 1398
90K
#پارت پنجاه و سه... #جانان... تیام: شما بگین اخه این انصافه من توی این چند وقته دنیا اومدن این وروجک ها درست حسابی با خانمم نبودم...بابا منم دل دارم... کارن: تا تو باشی حواست به ...

#پارت پنجاه و سه... #جانان... تیام: شما بگین اخه این انصافه من توی این چند وقته دنیا اومدن این وروجک ها درست حسابی با خانمم نبودم...بابا منم دل دارم... کارن: تا تو باشی حواست به کارات باشه...بچه اوردین باید بسازین باهاش دیگه تیام خان... تیام: خوب باشه بابا من پای ...

۲۴ تیر 1398
137K
آتنا : تقصیر تو نیست که به ناخونات لاک میزنی تا دنیای خاکستریت رو پنهون کنی،دستات رو با ظرافت میچرخونی،تقصیر تو نیست که لباس های رنگ روشن میپوشی که غم درونت رو پنهون کنی،یلدا اینا ...

آتنا : تقصیر تو نیست که به ناخونات لاک میزنی تا دنیای خاکستریت رو پنهون کنی،دستات رو با ظرافت میچرخونی،تقصیر تو نیست که لباس های رنگ روشن میپوشی که غم درونت رو پنهون کنی،یلدا اینا هیچ کدوم تقصر تو نیست. +هعــی،چی بگم‌ رفیق‌،پاشو بریم داخل خونه. با آتنا رفتیم توی ...

۲۶ خرداد 1398
35K
تیام:منتظرت هستم هنوز،که بیای،داد بزنی بگی تیامو نزارین تویه قبر..اونجا تاریگه،تنگه،میبینمت،از دور میایی،با مو های بلوند و بلندت که از شال بیرون انداختیو تا گودی کمرت میرسه،یه مانتو کوتاه عنابی رنگ تنتِ،ازت دلگیر نمیشم که ...

تیام:منتظرت هستم هنوز،که بیای،داد بزنی بگی تیامو نزارین تویه قبر..اونجا تاریگه،تنگه،میبینمت،از دور میایی،با مو های بلوند و بلندت که از شال بیرون انداختیو تا گودی کمرت میرسه،یه مانتو کوتاه عنابی رنگ تنتِ،ازت دلگیر نمیشم که چرا مشکی نپوشیدی آخه تو توی ماه عسل بودی،میایی،میای سمت قبر،میبی دیگه من نیستم که ...

۲۳ خرداد 1398
102K
#معجزه_عشق #prt_12 هستی : دیشب واسه من اتفاقی افتاد که هیچ وقت فراموش نمیکنم رفته بودم آب بخورم ، وقتی در یخچال رو باز کردم ، بطری آب رو از تو یخچال برداشتم ، آروم ...

#معجزه_عشق #prt_12 هستی : دیشب واسه من اتفاقی افتاد که هیچ وقت فراموش نمیکنم رفته بودم آب بخورم ، وقتی در یخچال رو باز کردم ، بطری آب رو از تو یخچال برداشتم ، آروم آروم سرکشیدم در یخچال رو بستم یهو اون پسره جینیونگ رو پشت سرم دیدم از ...

۳۱ فروردین 1398
59K
پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس ...

پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس بود که یاشار محکم زد رو فرمونو با اخم گفت : + دیگه پامو تو ...

۱۶ فروردین 1398
484K
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
686K
پارت هشتاد - کاری که من میکنم به نفع همون رئیسه، دیگه زنده موندن اون جز ضرر چیزی واسمون نداره چون اختیار دهنشو نداره حرفمو تاکید کردو سیگارشو روشن کرد که مساوی شد با خارج ...

پارت هشتاد - کاری که من میکنم به نفع همون رئیسه، دیگه زنده موندن اون جز ضرر چیزی واسمون نداره چون اختیار دهنشو نداره حرفمو تاکید کردو سیگارشو روشن کرد که مساوی شد با خارج شدن من از اتاق، امشب واسم یه شب رویاییه چون بلاخره از شره اون تانیای ...

۱۵ فروردین 1398
435K
#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
652K
پارت هفتادو چهار - لعنت بهش چون پولی که اون سگا میخواستنوبهشون نداد، اگه میداد الان بابای بیچاره من زنده بود بلاخره بغضم ترکیدو گریم‌ گرفت که دارا جعبه دستمال کاغذیو داد دستمو گفت : ...

پارت هفتادو چهار - لعنت بهش چون پولی که اون سگا میخواستنوبهشون نداد، اگه میداد الان بابای بیچاره من زنده بود بلاخره بغضم ترکیدو گریم‌ گرفت که دارا جعبه دستمال کاغذیو داد دستمو گفت : + میدونی با پولی که اون بهشون میداد چند صد نفر از بین میرفتن؟ با ...

۱۱ فروردین 1398
307K
پارت هفتاد گوشیمو گذاشت جلومو با مهربونی گفت : + چه خوب که بعد از مدت ها خندیدی، دیگه وقتشه لباس سیاهتو هم دربیاری با حرفایی که زد خنده رو لبم ماسیدو گفتم : - ...

پارت هفتاد گوشیمو گذاشت جلومو با مهربونی گفت : + چه خوب که بعد از مدت ها خندیدی، دیگه وقتشه لباس سیاهتو هم دربیاری با حرفایی که زد خنده رو لبم ماسیدو گفتم : - تاروزی که قاتل بابامو پیدا نکنم لباس سیاهمو درنمیارم + چه جوری میخوای پیداش کنی؟ ...

۹ فروردین 1398
158K
رمان همزاد پارت۷۵ #نور مثل دیوونه ها تو اتاق راه میرفتم نیم ساعتی میشد ک آراز ماهورو برده بود خونشون تا آماده بشه بریم فرودگاه،قرار شد آراز هم باهامون بیاد اینجور ک گفته بود مادر ...

رمان همزاد پارت۷۵ #نور مثل دیوونه ها تو اتاق راه میرفتم نیم ساعتی میشد ک آراز ماهورو برده بود خونشون تا آماده بشه بریم فرودگاه،قرار شد آراز هم باهامون بیاد اینجور ک گفته بود مادر ماهور اصرار کرده بود ک باهامون بیاد آخه خانواده ماهور هم هستن تازه متوجه شده ...

۸ فروردین 1398
79K
پارت شصتو شیش + تو برو خونه استراحت کن خبری شد بهت میگیم - نمیخوام اونقدر محکمو قاطع گفتم که یاشار دهنش بسته شد، یهو شقایق دست از گریه زاری برداشتو گفت : + نکنه ...

پارت شصتو شیش + تو برو خونه استراحت کن خبری شد بهت میگیم - نمیخوام اونقدر محکمو قاطع گفتم که یاشار دهنش بسته شد، یهو شقایق دست از گریه زاری برداشتو گفت : + نکنه رفته خونشون؟ شهرام متعجب گفت : + خونه کی؟ شقایق اخم کردو گفت : - ...

۷ فروردین 1398
387K
یلدا بانو کیمیا از در رفت بیررون هق هقم شدید تر شد. سهیل اومد نزدیکم .. سهیل ــ من نمـ داد زدم +خفه شوورو نمیخوام صدات رو بشنومممم... بزور دستام و گرفت و من رو ...

یلدا بانو کیمیا از در رفت بیررون هق هقم شدید تر شد. سهیل اومد نزدیکم .. سهیل ــ من نمـ داد زدم +خفه شوورو نمیخوام صدات رو بشنومممم... بزور دستام و گرفت و من رو نشوند رویه کاناپه .. یه ریز اشکام میودن.. صدام و بردم بالا + اخـه تو ...

۶ فروردین 1398
166K
رمان همزاد پارت۷۳ #ماهور سریع تو آینه ب خودم نگاه کردم..آره خودشه فقط ی برق لب.. خوب سریع برم ک دیدشد...سریع از پله ها پایین رفتم ک حوردم ب چیزی...نزدیک بود بیوفتم ک کمرمو گرفت ...

رمان همزاد پارت۷۳ #ماهور سریع تو آینه ب خودم نگاه کردم..آره خودشه فقط ی برق لب.. خوب سریع برم ک دیدشد...سریع از پله ها پایین رفتم ک حوردم ب چیزی...نزدیک بود بیوفتم ک کمرمو گرفت و نزاشت بیفتم..مخاطب تلفنی!!..اون خونخ ما چیکار میکرد؟!؟..ب چشمای آبیش خیره شدم خوشبحالش چ چشمای ...

۶ فروردین 1398
101K
#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه ...

#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه فرار میکنین؟ + میشه واضح بحرفی متوجه نمیشم ... ـ میگـم واجـب بـود بری عروسیه ...

۵ فروردین 1398
293K