ویژه کنید
عکس و تصویر شهیده راضیه سال ۱۳۸۷ بر اثر انفجار بمب در حسینیه کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز ...

شهیده راضیه سال ۱۳۸۷ بر اثر انفجار بمب در حسینیه کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز توسط عوامل تروریستی وابسته به غرب، در سن ۱۶ سالگی به شهادت رسید.

قسمت هایی از کتاب:

★مدیر پشت تریبون قرار گرفت.
_خب بچه ها، امروز از دانش آموز موفق و منضبط مدرسه مون می خوایم که بیان این جا و رمز موفقیتشون رو برای شما بگن... خانم راضیه کشاورز تشریف بیارین.
_ برنامه روزانه ات رو برای بچه ها بگو. می خوام بقیه هم ازت یاد بگیرن.

_ بسم الله الرحمن الرحیم. راستش من... من یه ساعت قبل اذان صبح از خواب بیدار می شم و شروع می کنم به درس خوندن. بعد، نمازم رو می خونم و آماده می شم برای مدرسه اومدن. بعد از مدرسه هم که ساعت دو تعطیل می شیم، دو روز در هفته، کلاس زبان می رم و سه روزهم کلاس کاراته دارم.

_ وقتی هم می رسم خونه، یکم استراحت می کنم و بعد شروع می کنم به درس خوندن و تست زدن کتابای تیزهوشان. دیگه ساعت یازده هم می خوابم.

کسی از جلوی صف، صدایش را بلند کرد.
_ خانم مگه می شه؟ غیر ممکنه.
چند نفر دیگه همراهی اش کردند.
_ چه جوری آدم می تونه این قدر کم بخوابه؟
_ خانم، شاید راضیه از یه کُره دیگه اومده؟!

مدیر سعی کرد با حرکات دست، بچه ها را آرام کند.
_ بچه ها، راضیه با تمرین به همه اینا رسیده. درسش رو مرتب خونده و نذاشته روی هم تلنبار بشه. شما هم مطمئن باشین با تمرین و پشتکار می تونین مثل راضیه، توی همه زمینه ها موفق بشین.

★خنده ها ادامه داشت. دانش آموزی از ردیف سوم با غرور گفت: " خانم من می خوام جراح قلب بشم. "
معلم با لبخند به تک تک بچه ها نگاه می کرد و به حرف هایشان گوش می داد که یک دفعه به صندلی رو به رویش چشم دوخت.
_ راضیه ساکتی؟! تو می خوای چه کاره بشی؟
_ خانم، من... من دوست دارم یکی از یاران امام زمان (عج) بشم.
نگاه ها روی راضیه ثابت ماند. صداهای آهسته و خنده ها را از اطرافم به سختی می شنیدم.
_ چه خیالاتی! یار امام زمان! اینم شد آرزو؟
برگشتم و چشم غره ای به بچه ها رفتم. نگاه معلم هنوز راضیه را دربرداشت.
_ آفرین...! آفرین!

★کمی حرفش را مزه مزه کرد و ادامه داد:
_ مامان، دوست دارم راهی رو برم که خدا راضی باشه و سعی می کنم توی این راه بیشتر تلاش کنم و ثابت قدم تر باشم. من دوست دارم ازلحاظ علمی قوی تر بشم. شاید امام زمان(عج) به سربازی قبولم کنه. آخه امام زمان(عج) که یار بی سواد نمی خواد.
_ مامان، از خدا خواستم تا آخرین لحظه ی عمرم دنبال کسب علم باشم.
خندیدم و گفتم: "حتی وقتی که پیرزن شدی؟"
خنده ام را با خنده پاسخ داد:
_ ها! حتی تا اون موقع.

★کنار راضیه که گل های قالی را می شمرد نشستم. بادست، راه نگاهش را بسته بود.
_ مامان، شرمنده ام!
_ راضیه! تو باید منو ببخشی که توی مدرسه از خستگی دعوات کردم.

_ ببخشید. معذرت می خوام. چون درگیر مسابقات کاراته بودم، یادم رفت این تحقیق رو انجام بدم. امروز هم آخرین مهلتش بود. اگه تحویل نمی دادم نمره ام کم می شد.

نگاهم درصفحه پخش شد. بالای صفحه با خط درشت «السلام علیک یا فاطمة الزهرا (س)» و گوشه دفتر هم به صورت مورب «توجه! توجه!» نوشته بود. از خط اول شروع به خواندن کردم:
«به نام خدایی که مهرش را در دل ما گذاشت
توی ریاضی، عددها بی نهایت دارن
توی آسمون، فاصله ستاره ها بی نهایت دارن
توی زمین، نامردی ها بی نهایت دارن
ولی...
توی دل کوچیک تو، مهربونی بی نهایت داره
به همون اندازه ی بی نهایت که به من مهر ورزیدی و خودم هم نمی تونم بگم، مامان دوستت دارم.
خدا رو به آبروی حضرت زهرا (س) قسم دادم کمکم کنه اون جوری که تو می خوای باشم و حق فرزندی رو به جا بیارم.
روم نمیشه بنویسما ولی...
منو ببخشید.
دیگه قول می دم.
دختر بد »

★روز مسابقه را مرور می کرد. راضیه قبل از این که از خانه خارج شویم، نماز حاجت و دعای توسلی خواند و به مادر گفت: « دوست دارم سالم باشم و تنم قوی باشه تا وقتی امام زمان(عج) ظهور می کنن، توانایی سربازیشون رو داشته باشم.»

به سالن که رسیدیم، راضیه داشت گوشه ی زمین بدنش را گرم می کرد که نسرین با شتاب به سمتش آمد.
_ راضیه! من و تو افتادیم با حریفایی که خیلی خطا می کنن! حالا چیکار کنیم؟ من خیلی استرس دارم.
لبخندی بهش زد و گفت: «هیچ اتفاقی نمی افته. نگران نباش.»

مسابقه شروع شد و نوبت به راضیه رسید. باجدیت تمام وارد زمین شد و نگاهش را به چشمان حریف دوخت. تا سوت مسابقه زده شد. آن به آن، امتیازهای راضیه اوج می گرفت و رنگ کارت تغییر می کرد. بالاخره هم حریف، تنها با سه امتیاز و شکست از زمین خارج شد. نوبت دوم مبارزه هم داشت شروع می شد. راضیه کنار زمین منتظر ایستاده بود. چند دفعه اسم حریف خوانده شد اما کسی برای مبارزه به زمین نیامد. راضیه به اطراف نگاه انداخت تا شاید حریف خودی نشان دهد، اما خبری نشد تا اینکه از بلندگو اعلام کردند: «حریف، از مبارزه انصراف داد.»
#کتاب_راض_بابا #شهیده_راضیه_کشاورز #کتاب_بخوانیم

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...