ویژه کنید
عکس و تصویر برای یک لحظه تپش قلبم را حس نکردم ! خودت بودی ؛ خودِ خودت ...! ...

برای یک لحظه تپش قلبم را حس نکردم !
خودت بودی ؛ خودِ خودت ...! ایستادم .. نظاره گر شدم جذابیتت را . جذابیتی که با دست و دلبازی نثار هر نگاهی میکردی ...
کنار زنی ایستاده ای و میخندی... از همان خنده هایی که دلم را برده بود! شانه ام که به دیوار کنارم برخورد میکند تکیه گاهی میشود تا زمین نخورم ... آرام لب باز میکنم و چیزی شبیه اسمت را زمزمه میکنم .
دست هایت ! همان دستهایی که میخواستمشان برای تنهایی هایم ، همان هایی که کل وجودم تمنای نوازشش را داشت ، همان دست ها دور دست های زن کنارت قفل میشود و من فرو میریزم .. ایستاده ام اما با تمام وجود زمین خوردن روحم را حس میکنم ..
صدایت که طنین می‌اندازد در خیابان و بلند و بی‌مهابا صدایش میزنی باز میشکنم! چقدر اسمش را زیبا ادا میکنی!
نمی دانم کی اشک هایم تمام صورتم را پر میکند ، نمیدانم کی از می‌ روی و نمی دانم چند ساعتی را در خیابان تکیه به دیوار ایستادم ام ...
آهای نامهربان ...!
به تو گفته بودم که بروی دیگر منی نمی‌ماند ! دیدی؟ من مانده ام! اما من دیگر آن من سابق نیست .. یک منِ که دیگر من نیست ... یک منِ خسته ...
تو کنار او میخندی و من هر روز ، در هر دقیقه ام با خاطراتت خلوت میکنم ...
و شاعر چه خوب میگوید که چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید!
.
.
. #پری‌نوشت #داستان‌کوتاه #دلی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...