ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال ...

#پارت۳۳#34

(از زبان آنوشا)

روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره
 خم شدم سمت میز و استکان چای رو ورداشتم به دهنم نزدیک کردم ، کمی از چای خوردم
داغی چای بدنم رو گرم میکرد ...دوباره به تی وی چشم دوختم که دیدم رادمهر از پشت مبل بغلی با یه جهش پرید روش دراز کشیدو به تی وی نگاه کرد
با تعجب نگاهش میکردم که سرشو برگردوند سمتمو گفت

رادمهر ـ مشکلی پیش اومده؟؟!!!

از حالت تعجبم بیرون اومدمو دوباره به تی وی خیره شدمو گفتم

ـ نه

رادمهر هم به تی وی چشم دوخت و گفت

رادمهر ـ این چیه اخه ، بده به من کنترل رو میخوام فوتبال ببینم

ـ دارم فیلم میبینم ، میخواستی زودتر بیای

رادمهر نشست رو مبلو گفت

رادمهر ـ لج میکنی؟؟؟

ـ نه

رادمهر ـ آنوشا تو این فیلمو که هر شب میداد نمیدیدی ، مطمئنمم که حوصلتو سر برده بده بزنم فوتبال انقدر لج نکن

با بدجنسی گفتم

ـ نچ

پوفی کشید و دوباره دراز کشید روی مبل ، خندم گرفته بود چقدر حال میده اذیتش کنم
فیلم خیلی مزخرفی بود واقعا حوصلمو سر برده بود ، بلند شدمو بالا سر رادمهر ایستادم
کنترل رو روی شکمش انداختم که اول باتعجب بعد با حرص نگاهم کرد که گفتم

ـ چیه بد کردم دلم به حالت سوخت کنترل رو بهت دادم؟؟!!

رادمهر پوزخندی زد و گفت

رادمهر ـ مطمئنم فیلم حوصلتو سر برد وگرنه تو از این کارا بلد نیستی

ـ لیاقت نداری

برگشتم که برم که با حالتی که رگه هایی از خنده داشت گفت

رادمهر ـ حالا که مهربون شدی یه چایی هم برام بیار

برگشتم سمتشو با اخم گفتم

ـ امر دیگه ؟؟؟ خجالت نکش بگو!! اصلا مگه من کلفته توام؟؟

 رادمهر ـ امری نیست ، درضمن وظیفته ک واس شوهرت چایی بیاری

ـ خیلی پرویی ، بشین تا واست بیارم

‌خندشو قورت داد و گفت

رادمهر ـ حرص نخور جوش میزنی زشت میشی

دستامو با عصبانیت مشت کردمو رفتم بالا
وارد اتاقم شدمو در رو محکم بهم کوبیدم این دیگه خیلی پرو شده
رو تخت دراز کشیدمو به سقف خیره شدم
 چند روزی از روز ماموریت اخری میگذره،  دلم برای سپهر یه ذره شده امروز از ماموریت بر میگرده بی صبرانه منتظر دیدنشم ‌‌،  تو همین فکر ها بودم که خوابم برد...
صداهایی بالا سرم میومد،  خوب نمیفهمیدم چی میگن یا اصلا کی هستن
کم کم هوشیار شدم ولی چشمام رو باز نکردم
گوشم رو به حرفاشون سپردم

سپهر ـ دلم واسش یه ذره شده بود

رادمهر ـ تو خیلی دیونه ای که دلت برا این تنگ شده

سپهر بهش توپید

سپهر ـ رادمهر،  اذیتش کنی خودت میدونیاا

رادمهر ـ من چیکارش دارم اخه نبودی ببینی بهش گفتم یه چایی واسم بریز بیار چه قشقره ای به پا کرد

سپهر خندید و گفت

سپهر ـ از اینکه کسی بهش دستور بده بدش میاد حالا بیا بریم تا بیدار نشده تو انوشا رو هنوز  نشناختی اگه با سروصدای کسی بیدار شه دیگه کارمون تمامه

رادمهر با خنده

رادمهر ـ پس بریم تا بیدار نشده

قبل از اینکه از اتاق خارج بشن با همون چشمای بسته گفتم

ـ خیلی وقتع بیدارم کردید!!

چشمامو باز کردمو روی تخت نشستمو با اخم نگاهشون کردم که سپهر گفت

سپهر ـ به به انوشا خانم، دلم واست تنگ شده بود

با همون اخمم از تخت پایین اومدمو رفتم سمت میز آرایش شونمو ورداشتمو موهام رو شونه کردم بعد از شونه کردن موهام رفتم سمتشونو با اخم رو به روشون ایستادم اول با اخم به رادمهر نگاه کردم نگاهمو از رادمهر گرفتمو به سپهر اول با اخم نگاه کردم ، کم کم اخم پیشونیم جاشو به یه لبخند محو داد روبه سپهر گفتم

ـ سلام،  کی از ماموریت برگشتی؟؟؟

سپهر با دیدن لبخند من ترس رو از توی چهرش دور کرد و بالبخندگفت

سپهر ـ سلام خانممم، دوساعتی میشه ، یک راست اومدم اینجا تا ببینمت نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ شده بود

مرموز نگاهش کردم و گفتم

ـ این حرفارو میزنی که یادم بر از خواب بیدارم کردید؟؟ سخت در اشتباهید

خواستم از اتاق برم بیرون اما با یاداوریه چیزی برگشتمو رو به رادمهرگفتم

ـ درضمن این به درخت میگن من انوشام

رادمهربا پوزخند دم گوشم گفت

رادمهر ـ تفاوتی با درختم نداری

با این حرف از اتاق خارج شد و سپهر هم همراهش رفت ، دندونامو رو هم ساییدمو چند لحظه بعد از اتاق خارج شدم
با اخم از پله ها پایین رفتمو وارد اشپزخونه شدم
سه فنجون قهوه  ریختمو گذاشتم تو سینی
از توی یخچال کیک شکلاتی رو درآوردم گذاشتو توی سینی از اشپزخونه خارج شدم
سینی رو روی میز گذاشتم و خودمم روی مبل نشستم،  همه یه فنجون ورداشتنو تشکر کردن
 با اخم قهوم رو مزه مزه کردم یه تیکه کیک بریدم گذاشتم دهنم،  با صدای سپهر نگاهش کردم که گفت

سپهر ـ امشب هستید مهمون من بریم رستوران؟؟!!!

رادمهر ـ من حرفی ندارم

به من نگاه کردن،  بی تفاوت به نگاه های منتظر اونا قهومو خوردم
با تمام شدن قهوم فنجون رو روی میز گذاشتم

ـ به یه شرط میام

با تعجب نگام کردن که ادامه دادم

ـ به آوا هم میگم بیاد باهامون

سپهر ـ خیلی هم خوب

چشم غره ای بهش رفتم...
وارد اتاقم شدم اول به ساعت نگاه کردم ساعت شیش و نیم بود گوشیم رو از روی میز ورداشتم
شماره آوا رو گرفتم که بعد از چند بوق صداش توی گوشم پیچید

اوا ـ جانم

صداش گرفته بود انگار از چیزی ناراحته!!!

ـ سلام اوا،  خوبی

اوا ـ سلام، بد نیستم

ـ  چیزی شده؟؟

حس میکردم صداش بغض داره

اوا ـ نه خوبم،  کاری داشتی؟

از اوا این لحن واقعا بعید بود، اخه چی شده که اوایی که همیشه شوخی میکرد و سرمن رو بدرد میاورد الان این طور غمگینه!!!

ـ زنگ زدم بگم شب قراره با سپهر و رادمهر بریم رستوران توهم بیا

اوا ـ ممنون مزاحم نمیشم، خوش بگذر

ـ دیونه کی گفته تو مزاحمی؟؟ بار اخرت باشه این حرف رو میزنی،  یک ساعته دیگه میایم دنبالت

اوا ـ خیلی خب پس باید اول به بابا بگم خبرش رو بهت میدم

ـ زود باش منتظرم،  فعلا خداحافظ

اوا ـ خداحافظ

گوشی رو قطع کردم، ده دقیقه بعد اوا پیام داد و گفت که همراهمون میاد
خوشحال از اومدن اوا بلند شدم،  یه مانتوی بنفش که به یاسی میخورد و تا روی زانوم بود پوشیدم پالتو مشکیمم که تا یکم  پایین تر زانوم بود پوشیدم،  شلوار لی و روسری یاسی باطرح های کرمی هم سرم کردم...
از اتاق خارج شدم که همزمان رادمهر هم از اتاقش خارج شد، نگاه کلی بهش انداختم
شلوار مشکی و تیشرت مشکی استین بلند
نگاهی به چهرش کردم پوزخند همیشگی گوشه لبش اولین چیزی بود که به چشم میومد 
اخم کردمو بدون توجه بهش رفتم پایین...
سوار ماشین سپهر شدیم، رادمهر جلو روی صندلی کنار راننده نشست منم عقب نشستم
جلوی خونه اوا اینا نگه داشت یه تک زدم که پنج دقیقه بعد اوا اومد بیونو سوار شد،  سلام ارومی کرد که فکر کنم همه متوجه این شدن که ناراحته
همه جواب سلامش رو دادیمو سپهر به سمت رستوران راه افتاد...


ببخشید دیر میشه وقت نمیکنم😍
نظر فراموش نشه ❤ 🌹

#پارت۳۴

به اوا نگاه کردم، از پنجره به بیرون خیره شده بود
برعکس همیشه ساکت بود و عمیق تو فکر بود
یهو برگشت سمتمو نگاهم کرد که بهش لبخند زدم  لبخند تلخی بهم زد و دوباره به بیرون خیره شد...
سپهر جلوی رستوران پارک کرد د،  پیاده شدیمو وارد رستوران شدیم
یه رستوران سنتی بود،  روی یه تخت چوبی که فرش قرمز پهن بود نشستیم
اوا کنارم نشست،  همه مدتی که نشسته بودیم اوا ساکت بود و با انگشتای دستش بازی میکرد
سرمو برد نزدیک و دم گوشش گفتم

ـ نبینم غمتو خانمی!!

اوا لبخند تلخی زد و چیزی نگفت، دیگه جوش اوردم بلند شدم دست اوا رو کشیدمو بلندش کردم سپهر و رادمهر با تعجب نگام کردن
کیفم رو دادم دست رادمهر و گفتم

ـ منو اوا میریمو میایم

رادمهر با اخم گفت

رادمهر ـ کجا؟؟

ـ همینحاییم،  از رستوران خارج نمیشیم

فرصت حرف زدن رو بهشون ندادم،  دست اوا رو کشیدمو با خودم بردم
یکم دورتر از اونا ایستادمو رو به اوا گفتم

ـ بگو ببینم چی شده؟؟ چرا تو خودتی؟؟

اوا ـ چیزیم نیست

ـ اوا تو چشمام نگاه کن

با تردید سرش رو بالا اورد و تو چشمام نگاه کرد
چشماش غمگی بود،  بغض داشت و این منو دیونه میکرد

ـ اوا یا میگی چت شده یا همینجا دور دوستی با منو خط بکش جوری که دیگه نه تو منو میشناسی نه من تورو

اشک توی چشماش جمع شد که سریع تو اغوشم گرفتمشو گفتم

ـ  جون من بگو چی شده؟؟ دارم جون به لب میشم

چند دیقه تو بغلم گریه کرد یکم که اروم شد از  اغوشم بیرون اومد،  اشکاشو پاک کرد و گفت

اوا ـ بیا بشینیم رو این صندلی

روی یه صندلی سه نفره چوبی نشستیم که گفت

اوا ـ بهت گفته بودم که بابام توی یه شرکت کار میکنه

ـ اره

اوا ـ رئیس اون شرکت یه پسر داره، چند وقت پیش برای کاری که با بابا داشتم رفتم شرکت
اون روز با پسر رئیس شرکت یه برخورد کوتاه درحد سلام داشتم چند روز بعد بابا گف قراره برات خواستگار بیاد یعنی دو شب پیش
وقتی اومدن با دیدنشون تعجب کردم، ازشون فرصت فکر کردن خواستم یعنی اونم بخاطر بابا وگرنع همون موقع به اون پسره لوس مامانی جواب منفی میدادم از قیافش معلوم بود چه پسره مزخرفیه ،  انوشا من واقعا گیر کردم  از یه طرف ازش بدم میاد و میخوام جواب منفی بدم از یه طرف میترسم با جواب منفیه من بابا رو از شرکت اخراج کنن،  چیکار کنم انوشا

کمی فکر کردمم گفتم

ـ غمت نباشه رفیق بسپارش به من

با تعجب نگاهم کرد و گفت

اوا ـ میخوای چیکار کنی؟؟

ـ به اونش کاری نداشته باش

اوا میدونست من هیچ وقت الکی حرفی نمیزنم برای این لبخندی زد اینبار لبخندش تلخ نبود پر از ارامش و خوشحالی بود...
برگشتیم پیش رادمهر و سپهر،  گارسون اومد و سفارشاتمون رو گرفت و رفت،  ربع ساعت بعد فارشاتمون رو اوردنو مشغول خوردن شدیم
سپهر همش زیر چشمی نگاهمون میکرد میدونم الان داره از فضولی میمیره
رادمهر هم با اخم همیشگیش غذاش رو میخورد...
رادمهر خواست بره حساب کنه ولی سپهر نذاشت و خودش رفت...
اوا رو رسوندیمو به سمت خونه رفتیم در خونه
رادمهر پیاده شد ولی من نشستم از تو پنجره سرشو اورد داخلو گفت

رادمهر ـ چرا پیاده نمیشی؟؟

ـ با سپهر کار دارم

رادمهر ـ خیلی خب پس من میرم داخل

ـ باش

رادمهر ـ خداحافظ سپهر

سپهر ـ خداحافظ

رادمهر رفت داخل روبه سپهر ردمو گفتم

ـ میخوای بدونی اوا چش بود؟؟

سپهر ـ خب،  اره

جریان رو از سیر تا پیاز برای سپهر گفتم هر لحظه اخمش بیشتر و بیشتر میشد
حرفم که تمام گفتم

ـ اگه اوا رو میخوای نزار با کسی ازدواح کنه که دوسش نداره،  دست بجونبون اول پسره رو از سر راهت ور دار بعد هم با پدر اوا حرف بزن،  خداحافظ

سپهر اروم جواب خداحافظیم رو داد،  پیاده شدمو وارد خونه شدمو درو بستم...

(چند روز بعد)

(از زبان راوی کل)

سپهر به ساختمون بزرگ روبه روش نگاهی کرد
روی تابلوی شرکت نوشته شده بود
مدیریت کامران صفایی  (پدر  خواستگار اوا ) از ماشینش پیاده شد در ماشین رو بست و به ماشین تکیه دادو منتظر خروج  ساسان صفایی از شرکت شد ( خواستگار اوا)
نیم ساعتی گذشت به ساعتش نگاه کرد پنج بعد از ظهر، همون موقع پسری که بهش میخورد 24 سالش باشه از شرکت خارج شد خودش بود تموم این مدت زیر نظر داشتش
سپهر به سمتش قدم ورداشت،  قبل از اینکه سوار ماشینش بشه صداش کرد

سپهر ـ اقای ساسان صفایی؟؟!!!

پسر برگشت و گفت

پسر ـ بله خودم هستم،  بفرمایید؟؟!!

سپهر عینک افتابی مشکیش رو از روی چشماش ورداشت ،  پوزخندی گوشه لبش  نشست به قیافه ساسان نگاهی کرد
از ابرو های گرفتشو تیپ فشنش معلوم بود چه پسر مزخرفیه...
 تیشرت قرمز و شلوار مشکی نود سانتی و  کفش اسپورت قرمز، انگار یه دختر جلوی سپهر ایستاده 
قد و هیکل سپهر کجا و این پسره ی فشنو ریز کجا؟؟
سپهر با اخم غلیظی که روی پیشونیش بود گفت

سپهر ـ باید باهاتون صحبت کنم

ساسان ـ بامن؟؟ خب میشنوم

سپهر ـ توی ماشین فک کنم بهتر باشه

سپهر با دستش به جنسیس مشکی رنگش اشاره کرد که ساسان با کمی ترس و من من گفت

ساسان ـ تو ماشین خودم راحت ترم

سپهر با پوزخندش گفت

سپهر ـ هر جاشما راحت ترید

توی ماشین ساسان نشسته بودن که سپهر روبه ساسان گفت

سپهر ـ ببین پسرجون پاتو از زندگی اوا بکش بیرون،اون جوابش منفیه پس خودتو خسته نکن


ساسان پرید وسط حرفشو گفت

ساسان ـ از کجا معلوم جوابش منفیه،  اصلا تو کی باشی که بخوای دخالت کنی

سپر با عصبانیت دست ساسن رو گرفت و پیچوند که صدای داد ساسان بلند شد

سپهر ـ ببین بچه نمیخواستم از این راه باهات رفتار کنم، مثل بچه خوب میری به پدرت میگی من اون دختر رو نمیخوام اگر این کارو نکنی مجبور میشم کاریو کنم که نه تو دوست داری نه من وقتش رو دارم

ساسان با لحنی که درد داشت گفت

ساسان ـ مثلا چیکار میکنی؟؟!!!


سپهر فشاری به دست ساسان وارد کرد و ولش کرد،  گوشیش رو از توی جیبش دراورد و رفت توی گالری چند تا عکس که از ساسان با چند تا دختر گرفته بود رو نشون ساسان داد و گفت

ـ فک نکنم حاجی (پدر ساسان)با دیدن عکس پسرش کنار دختر های رنگارنگ عکس العمل خوبی نشون بده

ساسان با ترس به سپر نگاه کرد که سپهر گفت

سپهر ـ در صورتی این عکسا به دست حاجی نمیرسه که بریو به پدرت بگی علاقه ای ب اون دختر نداری یا هر چیز دیگه ای فقط از اوا دور شو

دست سپهر رفت سمت دستگیره ولی قبل از اینکه بازش کنه برگشت سمت ساسانو گفت

سپهر ـ درضمن پدر اوا کارش رو توی شرکت پدرت ادامه میده، وای بحالت بفهمم اخراش کردی با من طرفی ( با داد ادامه داد) فهمیدی؟؟؟

ساسان سرش رو تکون داد و با ترس و من من گفت

ساسان ـ بله

سپهر از ماشین پیاده شد و سوار ماشین خودش شد و به سمت خونه رفت...

نظر فراموش نشه ❤ ❤














 

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...