نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

آقای دکتر چشماش ! چشماش عجیب بودن! تا حالا همچین چیزی ندیده بودم ! خیلی رنگ ها به خودش می گرفت ! شب ها همرنگ پاییز بود، قهوه ای! همون رنگی که پاییز نشون میده ...

آقای دکتر چشماش ! چشماش عجیب بودن! تا حالا همچین چیزی ندیده بودم ! خیلی رنگ ها به خودش می گرفت ! شب ها همرنگ پاییز بود، قهوه ای! همون رنگی که پاییز نشون میده که داره از راه می رسه ! اما روزها، جلوی آفتاب رنگ بهار می شد ...

۵۸ دقیقه پیش
6K
#پارت_2 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع روی صندلی چوبی مشرف پنجره نشستم کسل نگاهمو از چهارچوب پنجره پی نخود سیاهی فرستادم شاید لا به لای این کوچه و پس کوچه ها سرگرمی پیدا شد نمیدونستم بعد رفتنم به ...

#پارت_2 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع روی صندلی چوبی مشرف پنجره نشستم کسل نگاهمو از چهارچوب پنجره پی نخود سیاهی فرستادم شاید لا به لای این کوچه و پس کوچه ها سرگرمی پیدا شد نمیدونستم بعد رفتنم به تهران چه اتفاقی میافته و از این سردرگمی کلافه بودم زندگیم روی هوا بود و ...

۱ ساعت پیش
7K
ما بی تو خسته ایم تو بی ما چه گونه ای؟....اقای پروفسور جان حرف دارم باهات....میدونی اقا برانکو جان اون لحضه ای که اولین قهرمانیمون باتو رو جشن گرفتیم دقیقا همون لحضه ته دلم یه ...

ما بی تو خسته ایم تو بی ما چه گونه ای؟....اقای پروفسور جان حرف دارم باهات....میدونی اقا برانکو جان اون لحضه ای که اولین قهرمانیمون باتو رو جشن گرفتیم دقیقا همون لحضه ته دلم یه زنگ خطری به صدا در اومد....از همون لحضه یه چیزی تو دلم گفت ینی روزای ...

۸ ساعت پیش
20K
*مریم* ..... تو ده دیقه انواع خوراکی و نوشیدنی رو میز چیده شد فرزام بدون اینکه نظر بپرسه سفارش داد جالب بود سلیقه ای همه رو می دونست تو سکوت نهار خوردیم بعدم بردیا دوست ...

*مریم* ..... تو ده دیقه انواع خوراکی و نوشیدنی رو میز چیده شد فرزام بدون اینکه نظر بپرسه سفارش داد جالب بود سلیقه ای همه رو می دونست تو سکوت نهار خوردیم بعدم بردیا دوست فرزام با عذرخواهی رفت انگار می خواست با تلفن حرف بزنه نفس : آقا فرزام ...

۸ ساعت پیش
23K
*شیرین* ...... شما دوتا یه وقت خسته نشید نفس : ما که نکشیدیم بخوایم برای بازدید کنندگان گرامی توضیح بدیم مخصوصا اون تابلو آخریه اون پسره یه ساعته داره نگاه تابلو می کنه فکر کنم ...

*شیرین* ...... شما دوتا یه وقت خسته نشید نفس : ما که نکشیدیم بخوایم برای بازدید کنندگان گرامی توضیح بدیم مخصوصا اون تابلو آخریه اون پسره یه ساعته داره نگاه تابلو می کنه فکر کنم گیج شده بدبخت برو به دادش برس - دستت درد نکنه نفس خانم به سمت ...

۹ ساعت پیش
35K
#Shakho_Shoneh_Ta_Eshg #part5 یهو احساس کردم نصف جونم رفت نمیدونم چی شد که یه لحظه حواسم پرت حرفای بچه ها بود حواسم به جاده نبود حالام که شاهکار تاریخ رخ داده شده بود تو عمرم تصادف ...

#Shakho_Shoneh_Ta_Eshg #part5 یهو احساس کردم نصف جونم رفت نمیدونم چی شد که یه لحظه حواسم پرت حرفای بچه ها بود حواسم به جاده نبود حالام که شاهکار تاریخ رخ داده شده بود تو عمرم تصادف نکرده بودم عصبی شیشه رو دادم پایین تاخواستم دهنمو باز کنم هرچی ازش دراومد بگم ...

۹ ساعت پیش
24K
پارت 22 از اتاق پرو بیرون اومدم و رفتم روبه روی دنیل که با، باکلاسی ذاتیش پا روی پا گذاشته و همه رو تماشا میکرد ایستادم و با خنده ی شیرینی گفتم: _ خوشگله؟ دنیل ...

پارت 22 از اتاق پرو بیرون اومدم و رفتم روبه روی دنیل که با، باکلاسی ذاتیش پا روی پا گذاشته و همه رو تماشا میکرد ایستادم و با خنده ی شیرینی گفتم: _ خوشگله؟ دنیل که خنده ی من رو دید گفت؛ _ اول خنده ات... بعدا خودت... بعدا شاید ...

۱۲ ساعت پیش
49K
پارت 20 در باز شد و دنیل خونسرد درحالی که دستاش توی جیباش بود اومد داخل و دستاش رو از جیبش در اورد و به ارغوان و سوفیا اشاره کرد و گفت: _ خب!.. مامان ...

پارت 20 در باز شد و دنیل خونسرد درحالی که دستاش توی جیباش بود اومد داخل و دستاش رو از جیبش در اورد و به ارغوان و سوفیا اشاره کرد و گفت: _ خب!.. مامان و بابات اینان؟ وای از خجالت سرخ شدم که یهویی لانی جیغ زد و بلند ...

۱۲ ساعت پیش
34K
همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.. اشک در چشمهایش پر شده بود.ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش ...

همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.. اشک در چشمهایش پر شده بود.ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. . گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند ...

۱۳ ساعت پیش
51K
ادامه پارت 4 اونم وقتی دید جوابش رو نمی دم بلند شد و رفت پیش اون دو پسر دیمن و استیفن ، کنار در تیکه زدم رو دیوار و سر خوردم زمین تو خودم جمع ...

ادامه پارت 4 اونم وقتی دید جوابش رو نمی دم بلند شد و رفت پیش اون دو پسر دیمن و استیفن ، کنار در تیکه زدم رو دیوار و سر خوردم زمین تو خودم جمع شدم و زل زدم به کف خونه، اینقدر فکر کردم که نفهمیدم چقدر گذشت ، ...

۱۳ ساعت پیش
24K
فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت4* این ..... ای...ن واقیعت نداره ..... اون اینجا چی میخواد ،این ادم نفرت انگیز رو به روم رو هیچ وقت نمی بخشم ، فانوس به دست رفت سمت همون مرد ...

فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت4* این ..... ای...ن واقیعت نداره ..... اون اینجا چی میخواد ،این ادم نفرت انگیز رو به روم رو هیچ وقت نمی بخشم ، فانوس به دست رفت سمت همون مرد جون و جلوش ایستاد و گفت : پول منو بدید میخوام برم این دختر هم ...

۱۳ ساعت پیش
44K
#پارت_66 . #بهت_میرسم گزاشتم وسرم و بهش تکیه دادم...من دختری نیستم ک خود سر از کسی خوشم بیاد...من دختری نیستم ک بی دلیل سمت کسی جزب بشم... . زمان زیادی نیست میشناسمش ولی همین زمان ...

#پارت_66 . #بهت_میرسم گزاشتم وسرم و بهش تکیه دادم...من دختری نیستم ک خود سر از کسی خوشم بیاد...من دختری نیستم ک بی دلیل سمت کسی جزب بشم... . زمان زیادی نیست میشناسمش ولی همین زمان کم...وابستم کرده...وابسته ی اون دوتا گوی سبز لجنی...وابسته ی اون جنگلی ک همیشه شاد و ...

۱۴ ساعت پیش
60K
شوخیه گفتیم.یکم..امشب...بخندیم.. نه نقدی هست...نه هم قرضی....و.. نه مرضی..فقط..بخندید،، مادرشوهر مثل کتریه ؛ مدام در حال جوشیدنه ! زن قوریه ؛ با جوشیدن کتری اونم کم کم داغ میشه مرد مثل استکانه ؛ نصفشو کتری ...

شوخیه گفتیم.یکم..امشب...بخندیم.. نه نقدی هست...نه هم قرضی....و.. نه مرضی..فقط..بخندید،، مادرشوهر مثل کتریه ؛ مدام در حال جوشیدنه ! زن قوریه ؛ با جوشیدن کتری اونم کم کم داغ میشه مرد مثل استکانه ؛ نصفشو کتری پر میکنه ، نصفشو قوری ! خواهر شوهر مثل قاشق چایخوریه ؛ میاد به هم ...

۱۵ ساعت پیش
19K
#girls_fire #پارت_سوم #سوم_شخص توی کلاس بودن. دومین روزی بود که هو رفته بود. یهو در کلاس باز شد و سهون که انگار حول کرده بود ولی خوشحال بود اومد توی کلاس. اول سرشو از توی ...

#girls_fire #پارت_سوم #سوم_شخص توی کلاس بودن. دومین روزی بود که هو رفته بود. یهو در کلاس باز شد و سهون که انگار حول کرده بود ولی خوشحال بود اومد توی کلاس. اول سرشو از توی در آورد تو بعد کامل اومد تو کلاس. یکم بچه ها رو نگاه کرد بعد ...

۱۵ ساعت پیش
37K
#girls_fire #پارت_دوم #سوم_شخص امروز برای دومین بار کای سهونم آورده بود که کمکش کنه برای آموزش. دخترا همشون داشتن میرقصیدن ولی پسرا هرکدوم یه جا لش کرده بودن . کای هم رفته بود پیشه لی ...

#girls_fire #پارت_دوم #سوم_شخص امروز برای دومین بار کای سهونم آورده بود که کمکش کنه برای آموزش. دخترا همشون داشتن میرقصیدن ولی پسرا هرکدوم یه جا لش کرده بودن . کای هم رفته بود پیشه لی سومان . کلاس توی سکوت بود و فقط صدای آهنگ میومد دخترا هم خیلی ساکت ...

۱۵ ساعت پیش
47K
#پارت_اول #لی_جونگ_هو هوووف بلاخره تموم شد عه . دوساعته دارم میرقصم. این مربی هم ول کن نیس فقط میگه ادامه بدین . سوجین :میگم هو(مخفف جونگهو) نظرت چیه بریم خرید؟ _وایییی سوجین حوصله داریا. سوجین ...

#پارت_اول #لی_جونگ_هو هوووف بلاخره تموم شد عه . دوساعته دارم میرقصم. این مربی هم ول کن نیس فقط میگه ادامه بدین . سوجین :میگم هو(مخفف جونگهو) نظرت چیه بریم خرید؟ _وایییی سوجین حوصله داریا. سوجین :خب مگه فردا نمیخای بری؟ _خب چرا. سوجین :پس بزار این روز آخرو خوش باشیم. ...

۱۵ ساعت پیش
37K
#پارت_65 . #بهت_میرسم پرت کردم کنار و گفتم:بعله...ولی دلیلی نمیبینم معرفی بشیم...برو تو کوچه ی خودتون بازی کن بچه... . دختره با چشم های گرد شده بهم خیره شد ک بی اهمیت بهش برگشتم ک ...

#پارت_65 . #بهت_میرسم پرت کردم کنار و گفتم:بعله...ولی دلیلی نمیبینم معرفی بشیم...برو تو کوچه ی خودتون بازی کن بچه... . دختره با چشم های گرد شده بهم خیره شد ک بی اهمیت بهش برگشتم ک با صدای راک نگاهم رو از ایزابلا گرفتم:نیکلاس...چیزی شده؟... . برگشتم سمتش و به فرانسوی ...

۱۷ ساعت پیش
43K
کولاکوویچ: بازیکنانم قهرمانان واقعی هستند❤ ️🏐 🇮 🇷 💪 🏻 1398/03/26 ایگور کولاکوویچ پس از پیروزی ارزشمند تیم ملی ایران برابر لهستان گفت: ابتدا از سرمربی لهستان تشکر می کنم که بعد از یک جنگ ...

کولاکوویچ: بازیکنانم قهرمانان واقعی هستند❤ ️🏐 🇮 🇷 💪 🏻 1398/03/26 ایگور کولاکوویچ پس از پیروزی ارزشمند تیم ملی ایران برابر لهستان گفت: ابتدا از سرمربی لهستان تشکر می کنم که بعد از یک جنگ تمام عیار شاهد یک والیبال زیبا بودیم. به دلیل یک سری از تصمیات نادرست داوری ...

۱۸ ساعت پیش
41K
رمان همزاد پارت۱۰۹ بانوازش های دستی روی گونم چشمامو باز کردم با دیدن دریای طوفانی چشماش اخم ریزی مابین صورتم رو برگرفت..دستاش از روی گونم تا مابین اَبروم کشیده شد..و اون چین رو با انگشت ...

رمان همزاد پارت۱۰۹ بانوازش های دستی روی گونم چشمامو باز کردم با دیدن دریای طوفانی چشماش اخم ریزی مابین صورتم رو برگرفت..دستاش از روی گونم تا مابین اَبروم کشیده شد..و اون چین رو با انگشت ظریفش صاف کرد لبخند تلخی روی لبم نشست..صدای بغض آلودش به گوشم رسیدم.. -حالت خوبع؟ ...

۲۰ ساعت پیش
54K