ویژه کنید
عکس و تصویر #نالوطی نشستم رویه صندلی... باورم نمیشد... دوست ده ساله من که جونمونم برایه هم میدادیم ...

#نالوطی
نشستم رویه صندلی...
باورم نمیشد... دوست ده ساله من که جونمونم برایه هم میدادیم و کلی برنامه ریخته بودیم برا یه عروسیمون ..
اونوقت تویه عروسیه عشقم ببینم گیسو بهترین دوستم عروسه.
گیسو بلند گو رو برداشت..
گیسو ـ سلام من گیسو هستم.. میخوام اعترافاتی بکنم...
تویه روز ۱۱/۳/۱۳۸۷دقیقا ده سال قبل چنین روزی من عاشق یه فرد به نام مسیح بودم ، خیلی زیاد ، اونم عاشقم بود.. یک روز من و خران رفتیم پارک اون موقع پونزده سالمون بود ..
مسیح هم اومده بود..
اون روز که بد ترین روز عمرم بود... مسیح خزان و دید و عاشق اون شد.. هرجا میرفتم میگفت اون دوستت هم بیار و همش به اون توجه می کرد...
حتی یه روز بهش درخاست ازدواج هم داد..
بد ترین روز هایه عمرم بود... اومدم با خزان از قبل صمیمی تر شدم خیلییی صمیمی ...
از جیک و پیک هم با خبر بودیم..
خلاصه یکم گذشت...
خزان تویه کنکورت من باعث شدم که همه فکر کنن تو تغلب کردی و از جلسه بندازنت بیرونـ..
ولی بستم نبود...
یه کاری کردم که کاملا بهم اعتماد داشته باشی..
باهات صمیمی تر شدم...
تا اینکه بیست و چهار سالمون شد...
اون مهره سیاه تویه بلیارد و من از عَمد انداختم تویه سوراخ..
من پسر دوست پدرم پرهام پارسا که فرد خیلی مغروری بود و مغرور تر از اون فکر نکنم وجود داشته باشه.. و کشیدم کنار ..
یک روز که برایه مهمونی تویه باغ ما اومده بودن... من به اون گفتم ...
تو برو و کم کم مغرورانه عاشق دوست من خزان شو بعد مثل من بیا و ادعا کن عاشق منی و.... همه چیز رو براش تعرف کردم... ولی اون چی کار کرد... بلند شد یه سیلی محکم زد و گفت... من نمیزارم این اتفاق رخ بده تو پستی خیلی...
از اون روز تا به حال همش برایه تو خزان پیام هایه هشتار میداد و مثل سایه باهات بود... تو فکر میکنی اون اتفاقی اومد به اون سفر نههههه ... اون می دونست جایی که من باشم تو در امان نیستی...
آره راستش رو بگم من جایه عمق هایه آب رو تغییر داده بودم.
آره من به فربد فروتن ملیار پول دادم و گفتم تو رو عاشق خودش کنه و .....
من ملیون ها پول به آزمایش گاه دادم تا آخرین ظربمه به تو بزنمـ...
آره تو و سهیل خواهر و برادر نیستین...
من کلی پول دادم و تونستم انتقامم و بگیرممممم...
بله موفق شدمممم من قدرت مندممممم...

نتونستم تحمل کنم رفتم بالا پیشش تویه چشاش زل زدم و با لند ترین صدایه ممکن داد زدم...
+ نااااااااالللللوطیییییییی.... تو یه نالوطی هستی .... واقعااااا تو به خاطره یه اتفاق کوچیک چه بلا هایی به سر دوستت اوردیییی ، امکان داشت تویه استخر بمیرمممم.... تمام ده سال زندگیه من بر وقف یه نالوطی گذشت... عشق من به خاطره یه نالوطی خراب شدددد....
خیلی بدی ... هیچ وقت تا آخرین روز عمرم نمیبخشمت ، نالوطی.

با اشک از اونجا دور شدم... فقط میدویدم... یه ماشین مرطب دنبالم بود ...
یک ریز بوق میزد ...
برگشتم و بلند گفتمممم
+ چیــــــــــــــــه...
پرهام بود...
ـ سوار شو ...
+ نمیییییخوام چرا نمیفهمینننن گمشین برینن همشتون از زندگیم.
ماشین و زد کنار جاده من و گرفت و بزور نشوند تویه ماشـین..
ـ بهت میگم سوار شو ...
هیچ کدوم چیزی نمیگفتیم ...
آهنگـ رو روشن کرد ...

نالوطی..
گذاشتی پا رو چی ...
دنبال چی بودی تو رابطمون با مو چین ...
بی مرام...
ببین هنوزم این برام ..
نشد که از فکر تو درام ..

گریم گرفت ... منم باهاش بلند خوندم..

+بی معرفــــت..
+ بدوون که بدم میااااد من ازت ..
+با این که میدونست ..
+ دلم به عشقمون لگد نزددددد ...
نفسم نمیومد ...
تند تند نفس میکشیدم ...
پرهام ـ خزان خانوم خوبیییید؟...
زد کنار رفت و از سوپری یه بطری آب خرید ...
ـ دارین با خودتون چی کار میڪنیین؟
بعد از خوردن آب بهتر شدم ..
پرهام ـ دقیقعا از همون روز اولی که ماجرا رو برام تعریف کرد شاید باورتون نشه ولی مثل سایه دنبالتون بودم ... هر کجا که میرفتین... ازتون یه خاهشی دارم.... میخوام بهتون کمک کنم همه چیز و فراموش کنید... واکنشتون و بعد از این حرفم نمیدونم ولی... میخوام بهتون کمک کنم ، دل سوزی نمیکنم ، ولی منم مقصرم ، ایگر همراتون میومدم داخل...
+نیازی به کمک ندارم .. دیگه بریدم از زندگی ..
ـ ازتون میخوام با من ازدواج کنین ... من هیچ هسی به شما ندارم همچنین شما... خواهش میکنم قبول کنید ...
ای خدااااا من تویه این حالم اون وخ این داره میگه..
وجدان ـ خزان اون به فکر خودته... فکر کن...
+میشه ببریم یه جایه بلند ...
حرکت کرد ، یکم بعد یه جایه بلند که شه زیر پاهامون بود رسیدیم .. یه نگاهی به ساعت انداختم ..
ساعت هشت شب بـود..
نشستم و فکر کردم ... خدا یا چیکار کنم.... یعنی با این کار میتونم اتفاق ها رو فراموش کنم...
برگشتم تویه ماشین ..
یه آهی کشیدم و گفتم
+ قبول میکنم...
ـ تصمیم خوبی گرفتین..
+ فقط خواهش میکنم تو دیگه یه بازی نباش...
برگشت و نگاهم کرد... یه جوری شد ...
ـ من هیچ وقت سعی نکردم بازیت بدم ...
ماشین رو روشن کرد ...
ـ کجا ببرمت؟
+نمیدونم ...
میخوام با خانوادم آشنات کنم بعد از آشنایی یه عقد میکنیم و میریم دور از شهر..
+ اوکی ، هر کار میخوای بکن...
ـ ولی این جور نمیشه اول باید بریم یه سر خرید و تو به خودت برسی... راسیتش مامان من از اون سخت پسنداس ...
+ من کلا زندگیـ
ـ بس کن خواهش میکنم...
در یه پاساژ وایساد ...
ـ تو یکم آرایش کن ، بعد بیا فروشگاه رو به رویی..
+باش
دل و دماغ آرایش کردن و نداشتم اصلا ...
یه آرایشی در حد خط چشم و رژ کردم و از ماشین اومدم پایین..
+ سلام..
فروشنده ـ سلام خوش اومدین..
پرهام ـ بیا این لباس ها رو بپوش ..
ازش گرفتم کلی چیز گرفته بود..
یه مانتو که کوتاهیش تا دو وجب زیر باسنم میرسید و طوسی رنگـ بود...
یه شلوار مازراتی یاسی با روسری بلند یاسی رنگـ
یه کفش مخمل طوسی قاب دار هم بود عالی شدم..
بزار زندگیم هر بازی میخواد با من بکنه ...
دوست نالوطیم کل زندگیم و نابود کرد..
تره ای از موهام و بیرون اوردم و یه ور کردمشون و از اتاقک اومدم بیرون
+من آماده ام...
ـ خیلی خُب پس بریـم...آقایه سعادت خدانگهدارتون..
سعادت ـ به سلامت ، خوش اومدین ...
+ ممنونم..
اومدیم بیرون و تویه ماشین نشستیم..
ـ چه سلیقه ای داشتمااا ...
+ من خوشڪلم واگر نه تو سلیقه ندارررررری...
ـ اوهع..
حرکت کرد ..
چند دقیقع بعد رسیدیم پشت در یه کاخ...
چه خوشکل بود خونههههه
پرهام ـ بیا پایین دیگ..
اومدم پایین ... زنگ در و زد یه نفر اومد..
ـ سلام خوش اومدین آقا...
پ ـ سـلام ، مامان اینها هستن؟
ـ بله آقا... ، سلام خانوم خوش اومدین..
+ ممنون عزیز..
اومدیم داخل یه خانوم و آقا رویه کاناپه نشسته بودن و فیلم میدیدن با سلام پرهام هر طو برگشتن... آقاهه گفت..
ـ سلام پسرم خوش اومدی ...
پ ـ مرسی بابا..
خانومه .ـ سلام ، این خانوم و معرفی نمیڪنی؟
به نظر میرسید مادرش باشه ...
پرهام ـ مامان و بابا این خزانه ...
با یکم مکث گفت...
ـمن عاشقشم اونم عاشقمه و تصمیم داریم با هم ازدواج ڪنیم.
پدرش ـ این که خیلی خوبه ، از خر شیطونـ
مامانش ـ چی چی و خوبهههههه ، من نمیخوام پسرم ازدواج کنه ... مثل اون عروسم پسرم و ازم بر میدااااره😔
پرهام یکی تویه پهلوم زن که یعنی تو هم یه چیز بگو..
+ این چه حرفیه مادر جان ، من اصلا قصد تور کردن و.. پسرتون و ندارم...
مامانش ـ خیرررر تو چش پولایه پسر من رو دارررری میدونم من...
پدرش اومد نزدیکمو...
ـ من به عاقد خبر میدم بیاد صیغه نامه رو بخونه ... دختری که پسر من انتخوابش کرده ، ما دیگ هرفی نداریم...
+ شما لطف دارین آقایه پارسـ
ـ نه نه نه لطفا من و پدر خطاب کنید...
+ چشم پدر جان...
ـ حالا شد ... ، بشینین تا عاقد بیاد...
چند دقیقع بعد عاقد هم اومد...
و خلاصه بازم دیدم که سر جلسه عقدم....
برایه بار سوم میگم آیا بنده وکلیلم.؟؟
تویه گوش پرهام گفتم...
+بهت اعتماد کردم ، ازش سوءاستفاده نکن...
بلند گفتم ..
+ بــــله...
چند دقیقه بعد پرهام رفت و وسایل هاش رو جمع کرد و آماده شد بریم خونه ما ...
از پدر و مادرش خدافظی کردیم و رفتیم...
رسیدیم خونه ما...
پرهام ـ تو تویه ماشین بشین من خودم میرم و باهاشون صحبت میکنم ... یه نیم ساعت شد ... خبری نشد.. میخواستم پیاده شم که اومد...
+چی شد؟
ـ هیچی ...
ماشین و روشن کرد و حرکت کرد سمت ویلاش تویه شمال...
خوبه اونجا خاطره خاصی نداشتم از سهیل...
ساعت ده شب بود... تازه از شهر خارج شدیم ..
+ بزن کنار یه لحضه یه چیز بگیرم..
ـ ای وااای یادم رفت خوب شد گفتی...
رفت و یه خورده چیز کردفت و برگشت و پلاستیک و داد دستم اول چیپس رو باز کردم و گذاشتم لایه پاهام... بعد ماست مسیر و باز کردم و اون و دست گرفتم...
شروع کردم به خودن ...
پرهام ـ منم میخوااامااا...
+ اوووی یادم رف به خدا ...
یه دونه برداشتم و گذاشتم تویه دهنش یه گازی زد ..
تیکه دومی هم دادم بهش...
دستم که به لبش میخورد یه جوری میشدم ..
من باید یه کار کنم اون عاشقم شه منم عاشقش شم آره عالیه..
چیپسه تمام شد تکیه دادم به صندلی و چشمام و بستم...
ـ خزااان نخوابی هاااا
+ چرا!
ـ خوب منم خوابم میگیره ..
+ خوب منم خستمه خوابم میاااااد...
یه جوری با خواهش گفت
ـ نخواب دیگ
که نشستم...
+ باشه لااقل یه کار کنیم...
ـ سوال بپرسیم که با هم بیشتر آشنا شیم ...
+ اوکی تو شروع کن..
ـ رنگ مورد علاقت ..
+ خاکستری و کالباسی چرک
ـ شهر مورد علاقت ..
+ فرانسه ‌ ، واسه برج ایفلشششش...
ـ اوووه ، میریم حالا پس
+ واقعااااا
ـ آره بابا...
+ مکان مورد علاق تو چیه؟
ـ بلندی رو دوست دارم و بهم آرامش میدع...
+ دیقعاااا منم البت من لب ساحل و هم خیلی دوس دارم..
ـ ماشین مورد علاقت ...
+ برام فرق ندارن ماشیناا..
+ چرا باهام ازدواج کردی؟
ـ چوت واقعا تو اون شخصی که میخواستمی .. دنبال پولم و قیافم نیستی... دوتامون عاشق هم نیستیم ولی داریم یه کار میکنیم عاشق هم بشیم☺
+ صحیح...
کای سوال و سوال ...
ساعت یک شب رسیدم..
پرهام ـ خزان بدووو تلوزیون و روشن کن که بازی استقلال پرسپولیس داره..
+ای جاننننننممممم...
رفتم و روشن ڪردم ده دقیقه از بازی گذشته بود...
بقیه چیز هایی که پرهام خریده بود رو اوردم و ریختم تویه ظرف...
رفتم تویه اتاق یه بلیز آستین بلند گشاد زرشکی با شلوار اسپرت مشکی پوشیدم موهام هم واسه این که تـویه دست و پاهام نباشه دم اسبیش کردم...
در و بستم و رفتم بیرون..
پرهام نشسته بود لباسش رو با یه تک پوش جزب مشکی و شلوار راحتی عوض کرده بود...
رفتم و کنارش نشستم...
ـ خوب حالا کدوم تیمی....
+ عشـــــقمممم استقلالهههههه
ـ اووووق من فک کردم پرسپولیسی دوییدی و ای جان گفتی..
+ حالا ک ما برنده میشیم...
ـ خواهیم دید..
+ شرط بزاریم...
ـ چه شرطی قبوله...


پایان پارت ۱۹😍


دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...