ویژه کنید
عکس و تصویر بانوی شهیدی که در لحظه شهادت نیز درخواست #چادر کرد. ★ اولین روز بازگشایی دانشگاه ...

بانوی شهیدی که در لحظه شهادت نیز درخواست #چادر کرد.

★ اولین روز بازگشایی دانشگاه بعد از انقلاب فرهنگی است. محوطه دانشگاه شلوغ است، عده ای دور هم جمع شده اند و بحث بالا گرفته. خواهر محمدی گفت: باید یک اسم اسلامی، انقلابی، مردمی انتخاب کنیم. فاطمه گفت: دو ساعته که دارید بحث می کند! سرچی؟ چه خبر شده؟

طاهره گفت: خیلی عجیبه سر این مسئله به این کوچکی به نتیجه نمی رسیم، بعضی ها نظرشون اینه که چون دانشگاه مخصوص دخترهاست یکی از القاب حضرت زهرا (س) را بگذاریم، که اسم خود دانشگاه را گذاشتیم دانشگاه الزهرا. می خواهم اسم یکی از شهیده ها را بگذاریم که سر این هم به توافق نمی رسیم. فاطمه گفت: من پیشنهاد می کنم، وقت با ارزشتون را توی این شرایط تلف نکنید، اسم این ساختمان را بگذارید «شهیده فاطمه قزوینی» و بعد دعا کنید من شهید بشم.

انقلاب که گذشت و من سعادت نداشتم، اما جنگ هنوز تمام نشده. پاشید برید پی دعا و راز و نیازتون با خدا باشید، پس اسم ساختمان مرکزی شد، شهید فاطمه قزوینی.

★ چیزی به عید نمانده بود. به عید مبعث به عید نوروز، فاطمه و خواهرش مثل روزهای گذشته، بچه هایشان را در خانه، نزد مادر گذاشته بودند و به دانشگاه میرفتند. فاطمه رویش را کیپ گرفته بود و سربالایی دهِ ونک را تندتند به طرف دانشگاه میرفتند. محبوبه کیفش را از روی شانه جابجا کرد و گفت: اگر یکی دیگه به جای من بود، فکر میکرد، یه دختره 18 سالهای و اینطوری تندتند میری بالا، صبر کن تا من هم بیام. فاطمه همانطور که تندتند میرفت، گفت: 25 سال هم، مثل 18 سال میمونه وقتی که میام دانشگاه، احساس یک دختر دبیرستانی را دارم.

محبوبه گفت: آبجی معصوم خیلی از شیرینکاریهای تو، توی دبیرستان تعریف میکنه، اون جریان آواز خوندن بچهها سر کلاس چی بود؟ فاطمه بدون اینکه قدمهایش را آهسته کند گفت: میخواهی کلک بزنی؟ حرف بزنم تا بهم برسی؟ ای ناقلا.

محبوبه نفس عمیقی کشید و گفت: نه به جان خودت، همیشه دلم میخواست خودت تعریف کنی، تو که هیچ وقت حرف نمیزنی! فاطمه گفت: مادر میگن حرفهای شما دو تا هیچ وقت تمامی نداره این همه با هم هستید، باز هم حرف دارید!

محبوبه قدم بلندی برداشت، دیگر نزدیک خواهرش بود که گفت:«صبحها که من محمدحسن را میذارم خونه مادر، شما هم بچه ها را میآوری، باید زود راه بیفتیم برای دانشگاه، عصر هم که تا میریم خانه یا باید به بچه ها برسیم یا زود، نخودنخود هر کی رَوَد خانه خود. خانه هم که باشیم مگر بچه ها فرصت میدن ما حرف بزنیم، اصلاً من هیچوقت یه شکم سیر تو رو ندیدم، خواهر خوشگلم» فاطمه قدمش را آهسته کرد تا محبوبه به او برسد و با خنده گفت: که این طور.

محبوبه گفت: حالا تعریف کن. فاطمه دستش را دراز کرد و کیف سنگین و پر از کتاب محبوبه را گرفت و گفت: اون وقتها توی مدرسه، رسم بود، هر وقت معلم نداشتیم، بچه ها میآمدن و آوازهای اَجق وجق، و مبتذل خوانندهها را میخوندن، جوکهای بیمزه و بد تعریف میکردن، تا چند وقت همان ادا و اطوارها و تکیه کلامها میشد عادتشون. بعد هم بچه های بی خط و ربط، جذبشون میشدن و دیگه واویلا بود. اوایل موقع آواز خوندن، اونها من و یکی دو تا از بچهها سر و صدا راه میانداختیم اعتراض میکردیم، اما فایده نداشت، من تصمیم گرفتم ما هم یک گروه درست کنیم، گروه ما هم برنامه داشته باشه، ما موقع آواز خوندن اونها ساکت باشیم، اونها هم موقع برنامه ما.

اولش نوبت ما کم بود و اصلاً نمیدونستیم چکار باید بکنیم، اوایل با یک آیه و حدیث شروع میکردیم، شعرهای مولانا را میخوندیم، داستانهای قرآن را تعریف میکردیم، بعد که طرفدار پیدا کردیم و رقابت شدید شد مسئله توی مدرسه پخش شد و معلمها و مدیر هم اومدن توی جلسه؛ خلاصه جوری حواسم رفته بود پی جمع کردن مطلب برای جلسه ها که نزدیک بود، سال بعد هم توی همون کلاس تشریف داشته باشم، که به خیر گذشت.

★ جلوی در دانشگاه رسیدند، دختری که باد روسریاش را بازی گرفته بود جلو دوید و تند و با عجله گفت: فاطمه جان الهی قربونت برم، من زندگیم را از تو دارم، آبرومو از تو دارم، الهی قربونت برم، تو فرشته ای…
فاطمه چادرش را از صورتش کنارتر کشید و با تعجب گفت: چی شده مهشید؟ مهشید نگاهی به ساعتش کرد و گفت: ساعت چند کلاس داری؟ فقط آمدم، ازت تشکر کنم و برم، همه چیز داشت از دستم میرفت، زندگیم داشت از هم میپاشید، داشتم بیچاره میشدم. چند شبه، وقتی شوهرم میاد خونه، همون کارهایی را که گفتی میکنم هرشب. فاطمه میان حرفش دوید و گفت: آثارش پیداست مهشید جون!

مهشید دستی به روسری اش کشید و با شرم گفت: فاطمه جان حالا دیگه من هر کاری را بکنم به خاطر خدا و فقط برای شوهرم میکنم، برای حفظ زندگی میکنم. تو راست میگفتی، شوهرم آنقدرها که من فکر میکردم بد نشده، حرف مادر و خواهرش هم اثر نکرده، هنوز منو دوست داره، من بد خیال شده بودم. بچه های دانشکده راست میگن، هر کسی با شما حرف میزنه، دنیا را یه جور دیگه میبینه؛ من حتی تقاضای طلاق هم داده بودم. اما شما…

فاطمه خندید و گفت: مواظب زندگیت باش، اصل خونه است و بچه که در راه داری، خونه اگر محل امن و محبتی باشد، بیشتر از همه خودت در آسایشی، خدا ازت راضیه، خلق خدا هم راضی.

اما همه این کارها نباید باعث بشه درس را ول کنی، درس را هم جدی بگیر این ترم چند واحد داری؟ مهشید گفت: 14 تا گرفتم، اما توی اون شرایط بد، 2 تا را حذف پزشکی کردم 2 تا را حذف اضطراری، 2 تا درس را هم که مطمئنم افتادم و …

فاطمه گفت: اومدی که نسازی ها. درس را در هر شرایطی باید بخونی، حالا ک آمدی دانشگاه درست بیا. مهشید گفت: چشم، چشم، الهی قربونت برم، هر چی تو بگی، من زندگیم را مدیون تو هستم. تازه میخوام چادر سرم کنم، اون طوری بهتره، محمد هم دوست داره من چادری بشم. درس هم میخونم، باشه؟ خدا تو را برای ما نگه داره، تو فرشته ای فاطمه جان.

★ مادر گفت: معصومه جان یک لیوان آب برای خواهرت بیاور. و به فاطمه گفت: تو زن بچه شیرده، برای چه اینقدر حرص و جوش می خوری، تو چکار به کارشان داری، فامیل اند؟ یک سلام و یک علیک و صله ارحام و سلام. بگذار ولخرجی کنند. بگذار اسراف کنند، حرفت را که زدی، دیگه رفتن نداره، نرو خانه شان، توی این شرایط جنگ و بمباران همه بهم مهربان شدن، ما از فامیل دور اند، چکار داری رفتی آنجا؟ بگذار گناه کنند پای خودشان مادر.

معصومه گفت: فاطمه فکر می کنه همه مثل خودش، در سال 66 هم مثل سال 57 فکر می کنند و زندگی می کنند، دیگه گذشت ایامی که عروسی مثل شما از اینکه یک دونه لباس فقط یک دونه لباس برایش می خرن گریه کنه، دیگه گذشت کسی یک کفش را دو سال بپوشه، که بعد براش کفش می خرن، گریه کنه، که بقیه مردم چیکار کنند؟ دیگه کسی حالا فکر نمی کند شرایط جنگه و باید مراعات کنه کی دیگه سال به سال لباس می خره؟ دو رو بری هامون را نگاه کن، فاطمه جان الآن دیگه کسی مهریه اش را تفسیرالمیزان نمی گیره! دیگه کسی مثل تو راضی نمی شد توی دو تا اتاق با اون شرایط زندگی کنه. به نظر خیلی ها اینا شعار زدگی بود و حالا تاریخ مصرف اونها تمام شده. خانم جان سر سجاده اش ساکت نشسته بود و تسبیح می زد. تسبیح را کنار مهر گذاشت و گفت: فاطمه جان جوری حرص می خوری که این انقلاب انگار شوهرته؟ زندگیته؟ ننه جان، یقین فکر می کنی، همه انقلاب را باید تک تک و تنها حفظ کنی؟!

چرا تنها رفتی؟ چرا اصلاً چرا رفتی که اینقدر حرص و جوش بخوری و مایه حرف و نقل بشی چرا تنها رفتی؟ آقا رضا کجاست؟ فاطمه گفت: مسافرته! مادر گفت: تو با این و وضع چرا تنها راه انداختی رفتی اونجا؟

فاطمه گفت: ثواب داره. مادر گفت: از اون طرف هم، این همه سختی که تو به جون خودت خودت می گیری گناه داره، خانم جان دستی روی زانو کوبید و گفت: آقا رضا از طرف سپاه رفته، جبهه رفته؟ فاطمه گفت: خدا قبول کنه، رفته زیارت، برگرده، انشاءالله جور بشه، میره جبهه. خانم جان گفت: مشهد؟ فاطمه گفت: نه رفتن شیراز، گفتم هم روحیه اش خوب می شه، هم زیارت می کنه، خودم بلیط گرفتم برن حال و هوایی عوض کنند، خیلی خسته بودن، ضعیف شدن.

مادر گفت: ای کاش با هم می رفتید، تو هم خستهای مادر، کار، درس بچه داری، خونه داری، این گرفتاری ها که برای خودت جور می کنی، تا نصفه شب هم سرت می کنی توی کتاب و دعا و نماز، خسته ات نمی کنه؟ فاطمه گفت: خیلی خرج می شه، آقا رضا واجبتر بود.

تلفن زنگ می زد. فاطمه گوشی را برداشته بود که خانم جان دستهای لرزان و حنا بسته اش را بالا گرفت و گفت: الهی خیر ببینی، عاقبت به خیر بشی، کدوم زنی هست که اینقدر فکر انقلاب و جنگ باشه، کدوم زنی است که…فاطمه گوشی تلفن دستش بود و بلند گفت: خدیجه است مادر، بیائید تلفن.


★ صدای ضد هوایی شیشه پنجره را لرزاند، مادربزرگ شروع کرد بسم الله الرحمن الرحیم، الله لااله الا هوی الحی و القیوم و لا…

فاطمه گفت: بچه ها بیائید اینجا، بیائید کنار خانم جان. خودش زمزمه کرد. اشهد ان لااله الا الله و اشهد و ان محمداً رسول الله که ناگهان زمزمه اش خاموش شد. خانه در دود و آتش و خون گم شد. و پرنده ها به آسمان کوچ کردند، بمبی از هواپیمای دشمن پائین آمد و نعیمه، علی و محدثه و مادر را و پدر را و معصومه را در خاک و خون غلطاند. فاطمه ساعتی بعد از بمباران زنده بود. وقتی که پیکر نیمه جانش را از زیر آوار بیرون آوردند، اولین چیزی که گفت و اولین چیزی که میخواست چادرش بود. چادرم کو؟


منبع: کتاب راز یاسهای کبود
#شهیده_فاطمه_قزوینی


دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...