ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. ...

#پارت ـ چهارده
دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد ..
خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم
سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه فرار میکنین؟
+ میشه واضح بحرفی متوجه نمیشم ...
ـ میگـم واجـب بـود بری عروسیه دختر یه دوست قدمیه باباتتتتت اونممم زمانی که مدلینگی و باید تویه مراسم باشی!😡 و اون بر دنیا باشههههههه عروسی ... هااااا؟
+ این رو بدون به تو هیچ ربطی نداره که من عروسی کی میرم و عروسیه کی نمیرممممم .. در زمن من میخواستم اینجا هم بیام، تو هم این رو خوب میدونی که نتونستـممممم ... اینقدر هم با من با داد صحبت نڪن..
ـ باز پرو شدی تو ..
+ آره مشڪلی دااریی
اعصابش داغون بوددد خیلی روش راه رفته بودممم😂
حقش بود چند بار خواست حرفی بزنه باز پشیمون میشد در اتاق و باز کرد و رفت بیرون ..
چند دقیقه بعدش منم رفتم بیرون ..
نفهمه هااا
سوار ماشین شدم رفتم خونه
در و باز ڪردم
+ سلام
مامان ـ سلااااام دخی پُخیه خودممم
بابا ـ سلام بر تو فرزندم ..
مامان ـ باز این حوصله نداره ها ..
رفتم پیش مامان آشپذخونه دیدم نهار خورشت کرفس داریم ..
اَه حالم بد شددد.
+ مامان میدونی که نمیخورممممم
مامان ـ برات ماکارانی درست کردم .. راستیییی یه خبر داغ دارم واستتتت
+ چی شده!
ــ مارال میخواد ازدواج ڪنهههه
+ نهههه بابااااا
ــ والا به خداااا
+ برم یه زنگ بزنم واسه مارال ... نههههه برم خونشون . فعلا
ـ برو دخیه من
+ خودافیظ مامی
ـ خدافظ
بابا ـ به سلامت بابا راستی منم یه خبـر توݐ دارم واست.
+ ای جانمممم بگو بینم بابام .
ـ به مناسبت عید البته مامانت پفت تا اون موقع صبر کنم ولی من میدم وتست .
رفت تویه اتاقش چند دقیقه بعد با یه جعبه کوچیڪ مثلثی برگشت ..
ـ بفرما اینم واسه دختر خودممم
+ چی هس حالاااا
از دستش گرقتم و باز کردم .. دسته کلید بود!
ـ تویه آپارتمانی بود که دوست داشتیااا یه خونه خریدم واست بالاخره یه دختره بیست و چهار ساله باید که خودش تنها هم بمونه تا بتونه مسولیت هایه بعد و خوب اداره کنه..
+وااای فـدات بابا جونمممم ، قربون تااا
ـ عزیزم خواهش گل دخترممم
مامان ـ وااای که همش واسه دخترششش کادووو میخره
البته میدونم مامان رویه شوخی این حرف رو زد.
‌+ مگه بابام یع دختر گل و خوشگل و عزیز ببشتر داره..
ـ برا تو هم میخرم خانووووم ..
+ اوووه ، من برم فعلا
از در اومدم بیرون و روندم سمت خونه مارال اینا..
زنگ و زدم باز نڪردن .. کفشم و بیرون اوردم و از در رفتم بالا..
بالایه در رسیدم اون ور و نگا ڪردم..
یاااا ابیلفضضض ...
یه ایل آدم اونور بودن و داشتن من رو نگاه میکردنننن...
وااای که آبروم رفت سری از در اومدم پایین و به صورت دو رفتم تو خونه و رفتم تویه اتاق مارال ..
به سه نکشید مارال اومد..
مارال ـ خررر نفهم اون چه کاری بود ڪردی آخههههههه ..
+ اوخ آبروت جلو اقوام شوعرت رفت مگ نههه😅 😂 😂 😂
ـ ای خداااا غضبت نکنه این چه کارییی بودددد...
+ وااای خوب حالا ، داماد کیه چه خبرااا اینا رو وللش.
ـ وااای دور از گوشت .. یه داداش داره ااااایی که دلت میخواد بخوریش لامصببب ووو ..
+ نگووووو
ـ ولی یه دختره هست دختر عمشه اینقدر بدم میاد ازش به همه پسرا میچسبه ... اووووق ..
+ خوب دیگعههههه
ـ دیگه جونم بگه برات ، مراسم عروسی هم پس فرداست ..
+ واااا ، حالا چرا ایقد زوددد ..
ـ خوب پِژواڪ خودش ڪلی کار داره و باید بره دزفول...
+ ایجانممم ، چیکارس مگه ..
- وااای اینقدر پولدارن که نگو .. ، خودش هم مترجم هفت زبانه و هم مربی والیبال و اسب ، برادر اونیکیشم مربی اسب و شنا هست ...
+ اوفـــ چنتا هستن
ـ خوش و یه داداش داره با یه آبجی هم دارن ..
+ اوڪی ، وااای چی بپوشممممم لهنتی..
ـ من چی بپوشم لهنتی ، ولی من همه چی خریدماااا ....
+ خوبه پس ...
یکم دیگه با مارال صحبت کردیم تا .. زن عمو صدامون ڪرد واسه نهار منم رفتم و بعد از خوردن رفتیم اتاق مارال...
ـ من میگم اگه اولش رقص رو برم بهــ
دیلیلیینگ دیلیلیینگ ..
گوشیه مارال زنگـ خوردددد ....
ـ الو سلام .. ممنون شما چطورین..خدا رو شکر .. ما هم بله بله چرا که نه .. با ماشین خودم میایم.. اها همچنین .. باشه روز خوش...
+ چی شد..
ـ پژواک زنگ زده ، گفت ما بازارم بیا .. منم گفتم میام،پاشو آماده شو بریم..
+ باشه بریم هم من لباس بخرممم هم این اقاتون و ببینممم..
ـ بریم..
تا مارال اماده میشم منم یه خط چشم نازڪ زدم با یه رژ کالباسی .. برا بازار خط چشم خوب نبود ولی خوب دلم کشیددد.
یه نگاه به ریختم کردم .. یه مانو کوتاه آجری که شنلی بود با شلوار و شال مشڪی ..
خوب تیپم خوب بود ..
یادم نبود با چه کفشی اومدم ، رفتم بیرون تا نگاه کنم ، هرچه گشتم کفش پیدا نشد دیدم خاکککک که با دم پایی اومدم اونم لنگه به لِنگہ خدا لهنت کنه..
زنگـ و زدن .. اف افو برداشتم میعاد بود
+ بععع ببینیم کی اینجاس خوس اومدی برادررر😂
ـ هیلی ممنون در و بزن باوووو
خلاصه بعد از این که از سر و کله هم بالا رفتیم ، رفتم بالا تا مارال و صدا کنم اونم اماده بود..
یه تیپیم زده بود پسر کششش...
+مـــــــارااااال😩
ـ چیعهههههه
+ڪفش مشڪی لازم
ـ از تویه کمد بردار ..
یه کفش مشکی اسپرت ادیداس برداشتم و پوشیدم خوشبختانه سایز پاهامون یکی بوددد💫
رفتیم پایین
+ با ماشین من بریم .
ـ اوڪی مشڪل نیس .
ادرس رو فرستاد یه مجتمع تجاری تفریحی بود ..
وارد شدیم من که نمیشناختم مارال مثل این که پیداشون کرد چون کشون کشون من رو کشوند ..
سلام مارال جان
ـ سلام پرژاک خوبی؟
ـ مرسی
اوه چه خوشکللل بود لامصبببب ..
مارال ـ معرفی میکنم خزان دختر عموم ، این پرژاک و پَرَنسا ..
+ سلام خوشبختم ..
پرژاک ـ همچنین ..
پرنسا ـ منم گلم ، میگم پرژا ، پرهام کجا رف؟
پرژاک ـ رفت تویه همین روبه روییه لباس پرو کنه بیایین ما هم بریم هم زنانه هم مردونه داره ..
+ اوڪس ، بریم ..
وارد شدیم واای عاولی بود یه لباس خواب برداشتم و چند تا شلوارڪ یه دامن هم بود اون و برداشتم تا همراه نیم تنه پرو ڪنم ..
لامصب اتاق پرو نبود که خیلی بزرگـــ
اولی رو باز ڪردم .. یه دختره و پسر در حال لب دادن با تعجب سریع بستمممم اووووق...
در دومی رو باز ڪردم ...
انگار کسی نبود خواستم وارد شم دیدم یه پسره لختتتت وایساد اون با تعجب به من ، من با تعجـب به اون نگاه میڪردم .. با عصبانیت گفت ..
ـ تو اینجا چیکار میکنییی!
اِ اینگه همون پرهامه هست .. مربی شنا همون که من و نجات داد تویه استخررر وااای نههه خدااا این اون نباشه سریع اومدم بیرون و رفتم تویه بغلی .. خدا رو شڪر این و دیگه کسی نبود لباسام و بیرون اوردم .. عالی بود مانتوم رو پوشیدم و اومدم بیرون .. بعد از حصابشون اومدم بیرون با دس پرررر
بعد پرنسا اومد اونم ڪلی خرید کرده بود اومد و کنار من نشست...
خوب خزان جان چه خبر خوب هستی ..
+ به خوبیه شما ..
گوشیش زنگ خورد برداشت ..
ـ الووو سلام تصمیم گرفتم باهات حرف بزنم ..
بعد به پرهام اشاره کرد بیاد ..
ـ میگم حالا چرا تو اینجوری خودت رو معرفی کردی ..
زده بود رویه ایفون صداش در نمیومد پرهام هم داشت گوش میڪرد..
ـ الووو قطع کنم ..
طرف ـ داداشت نیس؟
یه آن پرهام گوشی رو کشید و گفت ..
ـ داداششم حرفی داری ، تو مگه ادعا نمیکنی خواهر من و دوس داری ، پس گمشو بیا خواستگاری تا جوابت و بشنوی ، خدا شاهده اگر یک باره دیگه به این شماره زنگ بزنی بهت رحم نمیکنم فهمیدیییییی ..
و بعد گوشی رو قطع ڪرد، بابا با جزبهههههه..
اروم اومد رو به رویه پرنسا پیشونیش و بوسید و گفت ..
ـ نبینم پرنس من ناراحت باشه ها خودم حالیش میکنم ..
پرنسا ـ میدونم داداشم ..
پرهامـ ـ من فعلا برم داداشی کاری نداری که ؟
پرنسا ـ نه عزیز دل اجی برو جونم بای ..
پرهام ـ بای خوشڪلم ..
بدون این که نیم نگاهی به من بندازه رفت بیرون ..
خاکـ بر سرت پسره بیشورر فڪر کرده کیه نفهمممم..
پرنسا ـ خوب خزان با مامانت اینا زندگی میڪنی؟
+ آره ولی یه خونه دارم خیلیم دلم میخواد برم توش ولی خودم تنهایی حال نمیدهههه🙊
ـ میتونم اگه دوست داشته باشی بیام پیشت .. من خودم با داداش پرهامم جدا میمونیم ولی میتونم بیام پیشت ..
+واقعااا خوش حال میشم گـلم .. ، پس همین امشم بار و بندیلت و جمع کن بیا اونبر ..
ـ اوکی پس تا شب میبینمت ..
+ منم فقط آدرس رو میفرستم واست ..
ـ باشه
+ بای
ـ بای..
سوارماشین شدم و رفتم مرکز خرید لباس شبی که همیشه میرفتم..اولین لباس چشمم و گرفت رفتم داخل
پروش ڪردمممم .. لهنتی خیلی عاولی بود..
میخواستم یکم پوشیده باشه .. این گزینه خوبی بود
لباس مدلش اینجور بود که تنگ و چسبود و بلند و یکم دنباله دار و استین دار رویه شونا هام یه بیزی شکل پارچه قرار نداشت و لخت بود،پشت کمرم هم تا گودی کمرم لخت بود .. حالا این و میتونم موهام و لخت کنم ..
رنگـ مشکی بود و سنگ دوزی هاش فیروزه ای ـ قرمز ـ کاربنی ـ سرمه ای بود ..
به نظرم فیروزه ای از همش بهتر بود...
همین رو برداشتم رفتم حصاب کنم ..
+ چقدر تقدیم کنم آقای موزری ..
ـ قابل شما رو ندارع خانوم صوفی ، دو ملیون و سی صد چون سنگ دوزی ها اصلا..
+ خیلی ممنـونم ..
پاکت و گرفتم و رفتم طبقه بالا کفش انتخواب کنم..
گفشم هم یه کفش فیروزه ای شی سانتی برداشتم با کیفـ ستش .. عالی بود .. رفتم طبقه آخر برا لوازم آرایشی ..
فقط یه لاڪ فیروزه ای خریدم ...
خدافظی کردم و اومدم پایین داشتم خارج میشدم که گوشیم زنگـ خورد ..
+ سلام مارال ..
ـ سلام خزان ، میتونی برام یه گیـف انتخواب کنی ، مدلش مهم نیسـ ..
+ اوکس ، باوشه ..
ـ مرسی گلوم..
+ خواهش ..
چند تا مغازه گیفـ فروشی رفتم ..
یه گیف رو انتخواب ڪردم..
تویه یه شیشه خیلی کوچیک یه نامه ریز بود که نوشته شده بود..
" تو فقط قافیه عاشقی ام باش ردیفش با من
مارال ـ پرژاڪ
۱۳۹۷ / ۱۲ / ۲۵"
همین رو برداشتم حول و هوش هفت صد تا ..
اومدم خونه و گرفتم خوابیدم ..
صبح ساعته یازده ظهر بلند شدم و بعد از نهار رفتم و گیفـ ها رو تحویل میعاد دادم..
آرشام اومد دنبالم و رفتیم باغ کلی میز سفید چیده شده بود و یه جایگاه عروس سفید ..
یه دسته بادکنکم کنار جایگاه بود ..
بعد از نهار رفتم آرایشگاه .. موهام رو لخت کرد و یه تعدادیشم وِیو ڪرد ..
یه رژ و ریمل زدم با یه خط چشم باریڪ ..
من آماده بودم ساعت هشت شب بود رفتم پیش مارال
وااای عالی شده بووووود خداااا
بعد از کار هایه عکس و فیلم مسخره به من اجازه دادن برم عروسی و قرار شد خودشون یک ساعت دیگه بیان..
وارد شدو شونصد نفر وسط در حال قر اومدن بودن منم شالم و بیرون اوردم و یک راست رفتم وسط کلیییی رقصیدم .
حالا فقط من و آرشام و گیسو و سوگند و مهنا وسط بودیم ..
یک لحضه چشمم به سهیل افتادد..
وااا این اینجا چیکار میکرد!
یه لبخند ژکوند تحویلم داد
روم و برگردوندم..
خبر دادن که عروس اومدددد..
دویدم سمتشوننن رفتم کنارش و محکم بغلش کردمم
+ خررر بیست و دو ساله ما هم مورغی شد..
پرژاک با این حرفم زد زیر خنده ..
آهنگ چه دلنوار اومدم
پخش بود و مارال و پرژاک دست تو دست میومدن ..
بعد از رقص رفتم سمت سهیل ..
ـ بهههه افتخوار دادین بیایین یه سر
+ خیلی اتفاقی رام کشیده شد اینـ
گیسو ـ خزان یه لحظه بیا واجبهههه...
بدوو
تویه گوشم گفت نوار داری ؟
+ تویه ماشینه ..
بدو بیار که مارال پریود شده و داره های های گریه میکنه.
+ وااا
با هم رفتیم و من یه دونه اوردم زیر شالم قایم کردم رفتیم سمت ساختمون باغ هیچ کس نبود از زیر شال بیرون اوردم و دویدم سمت دست شویی..
+ آمدم خواهر مارال😺 😂
تا وارد شدم دیدم وااای که پرژاک و پرهام و پرنسا هم هستن.
سریع قایمش کردم ..
پرهام که متوجه شد یکم دور شد در زدم و بهش دادم..
اومد بیرون..
پرژاڪ ـ چرا کریه میڪنی عزیز دلمممم ، اشکال نداره پیش میاد دیگه
مارال ـ نه مباید پیش میومد الآن..
پرهام ـ مارال زشت جلو مهمونا ، خودت و جمع و جور کن من و پرژا پایینیم..
با هم رفتن ..
+ وااایییی دیوونه بس کن دیگه آرایشت خراب شد..
بعد از چند دقیقه اومدیم پایین رفتم کنارش نشستم.
ـ خزان این و میبینی
و اشاری کرد به سمت چپ..
+ آرا ایییییش میشناسمش ڪیمیاااا اووووق..
ـ اِ این همون دختر همه پرژا که گفتمه هااا
+میشناسمش
بعد از رقص و برش ڪیک قصد خونه رفتن ڪردیم .. من موندم تا با مارال اینا حرکت کنیم ا. داشتم خارج میشدم دیدم واای چهار تا تایره ماشینم پنچره...
لهنتی نا مردی نکرده هر چهار تاشو با هممم اوف..
سهیل ـ سوار شو
+ لازم نکرده ممنون
ـ سوار شو میگم..
اوفـ که محبت کردنشم با جنگ و دعواس.
سوار شدم جلو دیدم داره یه سمت دیگه میره باید میرفتیم خونه عروس ...
چیزی نگفتم ..
نگه داشت پیاده شد .. منم پیاده شدم ..
حتما جیم شدن اومدن اینجا ..
اینقدر به سهیل اعتماد داشتم که باهاش برم.
سوار بالا بر شدیم طبقه چهار و زد ..
در و باز کرد دست منم کشید داخـل ..
+ الوووو چه کار میکنی یابوووو ، تا اینجا سکوت ڪردممم هر چی چیزی نمیگم تو بد تر میکنی ..
ـ بشین رو مبل ، کاری ندارم ..
در و باز گذاشت و نشست کنارم و تلوزیون و روشت کرد ..
داشت فیلم میدید و هر از چند دقیقه یک بار نگا به ساعتش مینداخت ..
یه لحظه بلند شد و یه ملافه اورد اومد سمت من بلندم کرد و خودش رو چسبوند به من ..
با تعجب بهش زل زدم آروم روم خم شد و دو تامون افتادیم رویه کاناپه ..
نمیدونم چرا چیزی بهش نگفتم ..
شاید .. شاید .. شاید منم نهههه من نمیخواستم چون من اون و دوست نداشتم با تماس لبش به گردنم یه جوری شدم ملافه کامل رومون بود ..
دستاش و برد تویه موهام و آروم زیر گوشم گفت ..
ـ امروز از همیشه جذاب تر شده بودی لعنتییی ...
زبونم بند اومده بوددد .. یه لحضه با صدایه عوضی گفتن یه نفر بلند شد ..
به خودم اومدم ولی هنوز رویه مبل افتاده بودم. ..
کیمیا جلومون بود
کیمیا ـ خیلی پستی سهیل .. هیچ وقت نمیبخشمت ..
و به پاهام زل زد ..
یه نگاه به خودم انداختم لباس تا یکم بالا تر از زانو هام رفته بود بالا .. واای خیلی زود بلند شدم..
کیمیا از اتاق زد بیرون ..
سهیل اومد سمتم ..
پایان پارت چهارده😪



دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...