ویژه کنید
عکس و تصویر رمان : نالوطی پارٺ : دوازده به قلم : یلـدا بانو ـــــــــــــــــ سهیل اومد نزدیکم ...

رمان : نالوطی
پارٺ : دوازده
به قلم : یلـدا بانو
ـــــــــــــــــ
سهیل اومد نزدیکم ، نزدیڪ و نزدیک تر خیلی نزدیک ..
دستش و برد پشتم و در و باز کرد.
یه نگاه چپی بهش انداختم و پیاده شدم ، شیشه رو داد پایین .
ـ خوب میبینمت
+خدانگهدار
ـ خداحافظ.
زنگ رو زدم و وارد شدم مامان اینا داشتن فیلم میدیدن تا متوجه من شدن ..
ـ سلام گل دختر بابا خوبی عــزیـ ، واااات لباسات چرا خیسههه
+سلام مرسی بابا جون خوبم شما خوبید؟
ــ سلام دخترم ، خدا رو شڪر ماهم خوبیم.. برو لباسات و بیرون بیار که سرما میخوری ، اخه تویه این بارون چی کار میکردی اخه توو .
+سلام مامانی شڪر ، هیچی یکم شیطونی
بابا ـ چه خبرا از شرکت .
+ والا چی بگم آقایه سپهری گفتش که مدلینگ شو و خودشم مدلینگ مرد .. نمیدونم حالا فردا میریم واسه یه سری عکس و این چیزا..
ـ اها ، باشه بابا جان فقط مراقب خودت باش سرما نخوری
+ حتماااا
مامان ـ دختر جان برو لباسات و بیرون بیار که سرما میخوریا.
+ باوشه ، پس من رفتم ، شبتون خوش
ـ شب خوش مامانی.
ــ شب به خیـر دختر نازم .
یه لبخند به دوتاشون زدم و یه بوس فرستادم و رفتم طبقه بالا تویه اتاقم .
لباسام و بیرون اوردم و تا خود صبح به سهیل و کاراش فڪر کردم.. این آدم یه روز با من خوبه یه روز اخمو یه روز گند تر از خودش نیست یه روز اینقدَر مهربون و دلسوز و یه روز یه کارای میکنه که ...
مثلا دلیل این بوسش تویه بارون چی بود هااا اوفــ
اصلا من چطور تونستم بهش همچین اجازه ای رو بدم ..
لعنتی.. اوفـ
گوشیم رو روشن کردم پیام از بچه ها اومده بود.
گیسو ـ سلام بچا این اصغره بودااا میگن اومد راه بره تک چرخ زد ( یعنی کارش رو درست انجام نداده)
+ واقعاااا خدا لعنتش کنه که هیچ کاری رو درست انجام نمیده.
نگار ـ ای خداااا بازم.
مهنا ـ چه خبرهههه من که از هیچی خبر ندارم .
+ والا این اصغره بودااا ، یکم اوشکول بود و مثلاً عاشق و دلباخه من بوداااا
مهنـا ـ اوکی خُب .
+بعدش همون دختره بوداا که اومد خودمون انداخت تویه آب.
مهنا ـ آهاااا همون سیمین و میگی
+ آره به اصغر گفتیم اون رو باکلک بندازه تویه آب وقتی که همه مهموناشون اومدن
مهنا ـ ای ڪَلکااااا
همینجور که داشتم پیام ها رو میخندم خوابم برد ..
با صدایه زنگ از خواب بلند شدم .. با همون لباس خواب اومدم پایین..
دیدم چند نفر اومده بودن و فرشینه (موکت) هایه نو اورده بودن ، یه دست کاناپه جدید هم ردیف چیده بودن
رنگ صورتی و خاکستریه فانتزی هارمونی قشنگی به وجود اورده بود . چند دقیقه بعد چند تا خانوم پرده به خاکستریه فانتزی هم اوردن و نصبش کردن و رفتن .
منم از بالا نظاره گر بودم🙌
تویه جیک ثانیه همه رفتن و منم اومدم پایین .
+ به به چه خبره مامانییی حالا چرا همه چیز و تغـییر دادی؟
ـ چون امروز پونزده اسفنده و چند روز دیگه عیده ..
+ اوهههه اصلا یادم نبودااا ، من برم اماده شم بعدشم میرم یه سر بیرون شاید نهار و نیام ، فعلا مامان خوسشکل ..
ـ باز تو گفتی خوسشکل ..
+ اره یادم رفته بودشااا🙆
ـ برو دختر خدافظ
+ بای بای ..
رفتم اتاقم ، در کمد و باز کردم ، اوممم چی بپوشم حالا
بعد از نیم ساعت نگاه کردن به این نتیجه رسیدم که مانتو مشکیه شنلیم و بپوشم .. و شلوار لی ابیم و با شال مریمیه آبیم پوشیدم یه کفس قاب دار مشکی هم بوشیدم ..
کیف دستیم و برداشتم.. و اومدم پایین
+ مامانننن من تازه یادم افتاد ماشینم و آری برده من با ماشینت میرم بای
ـ بلا ملایی سر ماشین من نیاریاااا برو
+ باووووشہ بای
ـ بای
سوار سوناتا سربی رنگـ مامی شدم.. ای جانمممم
به سمت شرکت روندم و حول و هوش ساعت نه بود که رسیدم شرڪت .. وارد شدم اول از همه منشیه حانوم صالحی اومد پیشم ..
ـ سلام خزان جان خوش اومدی ..
+ سلام ممنون عزیز ، من باید برم کجا؟
ـ بیا با هم بریم ، باید بریم تویه کابین
+ باشه بریم ..
وارد شدیم لباسه بهم چشمک میزد خیلی عالی بودٰ ..
چند نفر اونجا بود
ـ سلام خوش اومدی من لیانا هستم ، میکاپت با طراحیه ناخنت با منه
+ خوشبختم ، منم خزان هستم..
ــ سلام کار مدل موهات هم با منه..
+افتخوار آشـنای با چه کسی و دارم ؟
ــ من اُرکیده هستم
+ خوشبختم
ــ چمنتم(چاڪریم)
ارکیده ـ خوب خانوم خانوما بدو لباس و بپوش
+ok
کباس رو با کمک لبانا پوشیدم چون پشتش خیلی سخت بود و به کمک نباد بود..
لیاناـ بابا ایول نمردیم و کار سپهریم دیدیم
ارکیده ـ اره والا خیلی دلم میخواست ببینم ..
بعد از چند دقیقه
هر دو تاشون افتادن روم ، ارکیده از اون بر موهام و میکشید و مدل میداد لیانا هم از اون بر رو صورتم ارایش میکرد و من جیغ و داد که لنز نزار مژدهههه نزارررر مدل موهام و انقدر بالا نبررر ...
یه سه ساعتی گذشت ..
بلند شدم و خودم رو تویه آینه دیدم ..
یه آرایش زیبایه لایت ، به نظرم بهترین آرایش عمرم بود مدل موهام هم خیلی خوب بود .. (دوستان عکسش و میزارم)
لیانا ـ بیا اینجا خانومی نوبت ناخنته ..
+ من قُزل قورتمه🙅
ــ یعنی چییی
+ میگم خیلی گرسنمه
لیانا ـ باشه بابا تو بشین اونش با من تلفت و برداشت ..
سلام سهیل خوبی ، میگم این مدلینگمون الآنه که قش کنه زیر دستمون بدو یه چیز براش بیار باشه اها ممنون مرسی خدافظ
ـ بیا اینم این
+مرســـی
بعد از این که کارش با ناخونم تمام شد بلند شدم .. اوفـ عالی شدممم
+ لیانا و ارکیده از دوتاتون ممنونم خیلی عاولی شدمممم مرسی عزیزان.
لیانا ـ خواهش گلی
ـ خواهش ، خوب ما بریم دیگه فعلا
+به سلامت بازم ممنونم .
ـ خواهش خدافظ
ـ بای
+میبینمتون خدانگهدار .
رو صندلی نشستم ، چقدر تغییر ڪردم .
تو عالم خودم بودم یک دفعه یکی اومد داخل ..
برگشتم دو تا چیز بهش بگم که با قیافه اخمو سهیل مواجه شدم .
+ سلام .
ـ بیا آب میوه و کیک اوردم چیزه دیگه ای پیدا نمیشه تویه شرکت .
از دستش گرفتم و نشستم رو صندلی اومد رو به روم رویه صندلی نشست ..
ببین تو حق نداری این لباس و جایه دیگه ای بپوشی و یا حتی با کسی در باره این طرح صحبت کنی ..
همینجور که سرم پایین بود سرم و تکون دادم
ـ – کاهگل لقد نمی کنم(حرف دارم می زنم، گوش کن!)
+ گوش کردم و گفتم باشه ..
خیلی محکم و بلند گفت
ـ با من کل کل نڪن
گرخیدم ولی بزور لبگندی(لبخند به زور) زدم و گفتم:
+حالا چرا مگسی میشی!یک دفعه میخ میشیا (کنایه از گیر میدی)
ــ ببین باز پرو نشو ها
بعدم بلند شد و رفت بیرون ، لعنتی باز امروز باید اخلاق گند این رو تحمل ڪنم وایسا منم بلدم چی کنم
صالحی ـ خزان جان بیا بیرون عکاس اومد ..
+باوشه اومدم .
رفتیم پشت شرکت یه محوطه سر سبز و زیبا با یه درخته بلند که یه تاب هم اونجا قرار داشت و سبزه ها و گل ها دور بند هایه تاب پیچیده شده بودن خیلی عالی بود من و صالحی و سهیل و یه پسره جوون بود ..
رسیدیم بهشون
ناشناس ـ سلام خوش اومدیدن خزان خانوم .
+ خیلی ممنونم
ـ من پوریا کیهانی هستم.
دلم کشیده بود یه نموره کرم بریزم برا این که لج سهیل و در بیارم گفتم ..
+خوشبختم پوریا جان امید دارم عکس هایه خوبی بگیری ها
ـ صد البته ..
آییی دلم میخواست که بخندم از قیافه سهیل میدونستم بدش میاد کارکنا با هم صمیمی باشن ..
سهیل ـ بریم سر عکاسی ..
پوریا ـ موافقم ولی باید برا این مدل لباس بریم کنار دریا، ولی حالا چند تا هم اینجا عکس میگیریم ، بیاین وایسید ..
عکس اولی من سوار تاب بودم و سهیل پشتم بود و دو تایه دستش بند تاب و گرفته بود ..
پوریا ـ یڪ ـ دو ـ سه ، خوب عالیه عکس دوم ، خزان تو وایسا و سهیل تو پشت خزان باش و دستات رو دور کمر خزان کن .
خیلی بهم نزدیڪ بودیم تنش گرم بود عکس تمام شد و پوریا داشت از تویه دور بین اونا رو نگاه میکرد ولی ما هنوز همون جور بودیم خودم و گسیدم جلو رفتم کنار پوریا ..
+میتونم ببینم
ـ البته بیا ..
نگاه کردممم اوفــ چه خوشکل بودن عکسااا ...
پوریا اروم اومد تو گوشم و جوری که سهیل نشنوه گفت ..
ـ عجب تیکه ایه هاااا جان خودت بچسب بهش از دستش نده بزار من باید یه مدل هایی بگم به شمااا
اروم یه مشت به بازوش زدم و گفتم د
+ دیگهههه چی همینم موندهههه
سهیل ـ اگه دل و قلوه گرفتنتون تموم شده عکس بعدی رو بگیریم ، من مثل شما بیکار نیستما.
پوریا ـ عکس سوم خزان بخواب رو زمین و سهیل تو هم نیم خیز شو روش .
+یاااا دخدا نمیخواد من این عکسا رو نمیگیرم.
سهیل ـ خیلی باحالی خزان 😂
+چیه هر هر هر خندیدیم ..
سهیل ـ زود باش دیگه..
پوریا ـ خزان این مدل عکس ها بیشتر زن ها رو جذب میکنه من یه عمره تویه لین کارام ، تو بد تر از اینا رو ندیدی.
+ اوپس ، باشه باووو
خوابیدم و سهیل نیم خیز شد روم یه جوری شدم نفهمیدم عکس گرفت یانه که حلش دادم و بلند شدم ..
پوری ـ اوه عالی شد ، سوار شید بریم دریاا یک ساعت راهه
تویه راه که من همش خواب بودم وقتیم رسیدیم با صدایه لیانا بیدار شدم که میگفت آرایشش درست نخورده ..
دریااا دلم تنگ شده بود واسش ..
پوری ـ بیایین بچه ها .
رفتیم یه لحضه چشمم به کیمیا خورد اههه این دختره اینجا چی کار میکرد ..
پوریا ـ خزان رویه اون تخته سنگـ بشین ، سهیل تو هم بیا ..
یه چیزی تویه گوشش گفت که نفهمیدم ..
سهیل آروم اومد و پشت سرم نشست ..
پوریا ـ یک ـ دو ـ سـه
خوب برایه بعدی باید موهاش باز باشه ..
چند دقیقه دور موهام بودیم ..
تمام شد
پوریا ـ برایه این عکس خزان بچسب به تحته سنگ و سهیل تو هم همون کار و انجام بده ..
چه کاریی!!
تکیه دادم به تخته سنگ سهیل اومد نزدیکم خیلی نزدیک آروم لبش رو اورد نزدیک من تویهجام میخ کوب شده بودم..
یکم دیگه مونده بود که لبش به لبم بخوره که با داد کیمیا سهیل برگشت ..
کیمیا ـ پوریا اخه این چه مدلیهههه هااان
پوریا ـ تو دخالت نکن ..
کیمیا ـ میدونم چیکارت ڪنم
و بعد رفت و سوار ماشین شد
حالا بازم ما سه تا شدیم من هنوز شکه بودم .
پوریا ـ این عکس میخوتم پشت لباس معلوم باشه ..
خزان رو به رویه سهیل پشت به من وایسا و دستات و بنداز دور گردن سهیل
همون کار و کردم
صبر و بیشتر از اون جایز ندونستم و خیلی آروم پرسیدم
+ یعنی واقعا تو میخواستی؛ من و ببوسی!
ـ چیه نباید میڪردم
دو تا دستاش و دور کمرم حلقه کرد..
+ نه آخه اگه اون کار و میکردی من ..
ـ خاطره بدی ازش داری؟
+ آره خیلی بد .
پوریا ـ خوب عکس بعدی ، برید تویه آب ..
+ ولی لباسم خراب میشههه
سهیل ـ اینقدر این لباسو دوس داری!
پوری ـ ول اباس برو دیگه ..
اروم داشتم میرفتم که دستم تویه دستایه سهیل قرار گرفت چیزی نگفتم چون یک دفعه میوفتادم و دیگه همه چیز خراب میشد ..
تا زانو هامچن تویه آب بود
پوریا ـ کافیه ، سهیل کمرش و بگیر و خم شو روش به اندازه ای که موهتش بخوره به آب .
سهیل همین کار رو کرد..
ماسه ها ریز باهام داشتم خالی میشدن یکم ترس کردم دو تادستم و انداختم دور گردن سهیل ..
موهام توسط باد رویه صورتم اومدن سهیل یکی از دست هاش رو آزاد کرد و آروم به پشت گوش هام فرستادشون ...
پوریا ـ خزان عکس آخر گیر نده لطفاااا ...سهیل برو
سهیل یک لحضه دستش رو برد زیر آب و پاهام و گرف و من و بلند کرد رو دستاش یه جیغی زدم
+ سهییل بزارممم پاییین وااای الآن میفتیم تویه آبببب....واااای خداااا
سهیل ـ خزان نق نزننننن لطفااا
یکم من و اورد بالا تر و پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم ..
پوریا ـ بعدی ...
سهیل حرکت کرد و اومدیم تویه ماسه ..
سهیل ـ آماده ای پوریا ..
پوریت ـ آره برو ..
سهیل یه نگاهی بهم کرد و شروع کرد به چرخوندنم
+ آیییییییی سهیلللللل بزارتم پاییین اووووی با توهمممم
آروم گذاشتم پایین سرم گیچ رفتم و محکم چسبیدم بهش
سهیل ـ چیکار میکنی خزان
+ آیی سرم گیچه نمیتونم راه برم پاهام گ هم که پر از ماسه شدددد گفشم هم که تو دریا رفت ایی خدااا
یه لحضه دیدم دوباره سهیل من و بلند کرد این دفعه چیزی نگفتم ..
سوار ماشینم کرد ...
خوشم سوار شد دیگه پوریا همرا ما نیومد..
دوباره گرفتم خوابیدم ..
ـ خزان پاشووو خزانننن
با تکون هایه شدید بلند شدم
+چیههه
ـ پاشو شرکتیم لباست و تعویر کن دیگ
پیاده شدم هیچ کس تویه شرکت نبود ساعت چهار بعد ظهر بود و من بدبخت نهاوم نخورده بودم..
وارد اتاقک شدم
وااا اینجا که کسی نیست من چجوری لباس رو بیرون بیارم ..🙀
توفــــ ، با دوتا دستم چسبیده بودم به لباس
تو میتونی خزاااان تو التماس سهیل و نمکنی میتونی
اههههه چرا باز نمیشه دو تا زرب به در خورد
کیه ..
در و باز کرد و اومد داخل ..
ـ چرا لباست و بیرون نیوردی!
+ ام ، چیزه میخوام با همین لباس برم خونه ..
ـ لازم نکرده بیرون بیار من تویه ماشین منتظرم ..
داشت از در خارج میشد که گفتم
+سهــیل
برگشت
ـ بلــــه
+ من نمیتونم لباسم و بیرون بیارم ...
وای خدا چه سه شد ..
دقیقعااا ساعت گرفتم تا ده دقیقه میخندید...
ـ تو واقعا
ههههه
ـ تو برا این لباـ
هههه
+ اهههه بس کن دیگه اصلا نخواستم ..
داشتم میرفتم بیرون که دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش

پایان پارت دوازده😻

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...