ویژه کنید
عکس و تصویر رمان همزاد پارت ۶9 #آراز آستین مانتوشو گرفتم و ب سمت بیرون کشیدمش ک با ...

رمان همزاد
پارت ۶9

#آراز

آستین مانتوشو گرفتم و ب سمت بیرون کشیدمش ک با عصبانیت گفت:داری چیکار میکنی؟چرا نزاشتی برم اون آردو شتکش کنم ها...
-خیلی خوب خانوم جنگجو..یکم تنهاشون بزار تازه نور همه چیو یادش اورده...
سرشو تکون داد ک گفتم:
-گرسنت نیس؟
سریع سرشو بلند کردو با خوشحالی گفت:
-آره خیلی...نع...یعنی...نه ممنونم...
خنده ای کردم و گفتم:
-اصلا خوب بلد نیستی تعارف کنی..
-اوهوم..مامان همیشه میگه..
لبخندی زدم و گفتم:
-پس بریم...

در حال رانندگی بودم و اونم گوشی ب دست در حال چت کرد..از تکون خوردن شست انگشتاش فهمیدم...
ای بابا بیاع همینو کم داشتم...ترافیک...تهرانه دیگه...اوووف
سرمو ب سمتش برگردوندم ن انگار ن انگار...دستمو ب سمت ضبط بردم و صدا رو زیاد کردم...

این آقا جنتلمنه جنتلمنه..
این خانوم عشقه منه عشقه منه...
#ساسی_جنتلمن

سریع دستشو سمت ضبط گرفت و زیاد ترش کردوگفت:
-وای عاشق این آهنگم..
-اینم شد آهنگ..
بعد آهنگو جلو زدم...

از در میره بیرون از پنجره میاد تو...
بگو آژانس کنسله کنسله بیاد تو...
#تتلو_مسخره_بازی

صدای جیغش بلند شد...
-وای من عاشق این آهنگم..جووون
خدا بگم چیکارت کنه اشکان هے ماشینه منو میگیره بعد فراموشم میکنه فلششو بگیره...هوووف
سریع زدم آهنگ بعدی...

دارم میخورم ب درو دیوار ...
اینا امشب میخوان منو چیکار...
کی میکنه صبحش منو بیدار...
#سپهرخلسه_جومونگ

خودشو سمت ضبط کشید و گفت:
-اگه اینو جلو بزنی همینجا دارت میزنم..
دیدم زیادی عصبانیه کاری نکردم...دید آرومم و کاری نمی کنم آروم از ضبط کنار رفت و ب صندلی پشت داد ک منم سریع آهنگو عوض کردم...

آخه بارون تو خودت شاهدی من چه حالیم با اون
آهای بارون دونه دونه بریز رو آرزوهامون
#محسن_ابراهیم_زاده_من_و_تو

-خوب حالا شد..
با دهن باز داشت نگام میکرد و با داد گفت:
-این همه آهنگ خوب تو این آهنگو گوش میوی...واااای
-مگه چشهحیلی کارای محسن خوبن...
ادامو در اورد و بعد با اخم ب جلو نگاه کرد...

رسیدیم ی رستوارن با دکورآسیون چوبی خیلی خوشم اومد...ی میز دو نفره انتخاب کردیم و نشستیم.هردو جوجه سفارش دادیم...نگاهش کردم داشت ب رستوران نگاه میکرد...
-چطورع؟
-چے؟
-اینجا..
لبخند جذابی زد ک قلبم بی جنبه شد
-عالیع..خیلی خوشگله از جاهای چوبی خیلی خوشم میاد..
-آها،پس میشه گفت کلبه هم میشه از جاهای مورد علاقت...
-دقیقا..چطور فهمیدی؟
-شانسی گفتم...
سرشو تکون دادوگفت:
-واسه چے ترکیه بودی؟
-حدود یک سالی میشه ترکیه بودم دوستم ب بدترین روش ضربه و شکست خورده بود...
-چه ضربه و شکستی؟
-شکست عشقی..
-وای..چ بد..
-آره..تو عاشق شدی؟
قیافه ی چندش مانندی گرفتو گفت:
- نه اصلا از عشق خوشم نمیاد..
-چرا؟عشق فوق العادست
-چیش فوق العادست...عاشق یکی میشی بعد میزاره میره همین
-همه عشقا ک نمیرن..
-تو از کجا میدونی..مگه عاشق شدی؟
-آره ..هستم و خواهم بود.
-بهش ایمان داری ک پیشت میمونه..
-فعلا ک هست اگه بره هم باید منو با خووش ببره بیخ ریش خودشم...
لبخند مهربونی زدوگفت:
-ایشالا همیشه کنارهم باشین...خوشبخت باشین..
فدات بشم ک خودت واسه خودت دعا میکنی...
-مرسی خانوم جنگجو..

همینطور ک گارسون محتویات رو روی میز میچید صدای داد مردی بلند شد...
مرده:این چیه آقا..
میز بغلمون بود ی مرد چاق سیلیل کلفت بود ک ی گیره سیاه ک دخترا همیشه میزارن اسمشو نمیدونم دستش بود و دادوهوار راه انداخته بود...
گارسون:بفرماین آقا اتفاقی افتاده؟
مرده:اتفاق..حاجی این از هر اتفاقی هم بدتره این چی که من تو غذاتون میبینم..تا سر آشپزتون یا مدیر این رستوران نیاد من کوتاه بیا نیستم...
گارسون:آقا آروم باشید لطفا...مدیر رستوران نیستن بدین من غذاتونو عوض کنم...
مرده:چیه غذا تونو عوض کنم...تا رئیستون یا سر آشپزتون نیاد من بی خیال نمیشم...این چیه شما به من دادین من باید ت غذام گیره پیدا کنم...شما خجالت نمیکشید...
ی پیر مرد با لباس سر آشپز سمت میز رفت و با آرامش گفت:
-چه شده جون چرا رستورانو انداختی رو سرت؟!
مرده:بایدم این کارو کنم...خیلی غذاهاتون خوبه اونوقت من اینم پیدا میکنم...
بعد گیره رو ب پیره مرد نشون داد...
پیرمرد خنده ای کرد وگفت:
-ای جون ای جون غذای مجانی یا پول میخوای ب خودم بگو چرا از غذام ایراد میگیری چرا گیره مویی ک هیچ مردی نمیزاره و من حتا ی آشپز و گارسون زن ندارم رو ب غذام میندازی...

مرده ساکت ساکت شد همه شروع کردن ب دست زدن ک صدای داد ماهور بلند شد...
ماهور:ببخشید آقا شما سر آشپز این رستورانین..
پیرمردک از اخم ماهور نگران شد ب سمتمون اومد و گفت:
-جانم دخترم مشکلی برات پیش اومد؟...
-معلومه عمو این غذا رو شما درست کردین؟..
-پیرمرد:بله دخترم چے شده..مشکلی داره؟...
با نگرانی ب ماهور نگاه کردم چرا اینطوریع میکنه!!!..
ماهور با همون اخمش گفت:
-بله
پیرمرد:چه مشکلی؟
ماهور لبخندی زدوگفت:
-مشکلش اینه ک غذاتون عالیه فوق العادست من ک خیلی دوسش دارم...
همه با این حرفش تعجب کردیم و مشتری های رستوران همه براش دست زدن و سوت کشیدن ک ماهور گفت:
-تازه عمو شما نباید اصلا ب حرفای این افراد بیکار توجه کنین ب نظر من ب این آقای بی کار ی شغلی بدیم.
پیرمرد با لبخند مهربونی ب ماهور گفت:
-جانم دختر شیرینم بگو ببینم..
ماهور لبخند شیطون زد و ب من چشمکی زدوگفت:
-ک این آقای بیکار اینجا ب شستو شوی ظرفا برسه...
یهو همه زدن زیر خنده و موافق های مردم و دست زدناشون بلند شد پیرمرد خنده ای کرد وگفت:
-ممنونم دخترم ولی اول باید ببینیم این آقا خودش راضی هست...
ماهور بلند شد و ب سمت مرده رفت و با اخم و جدیت و همیچنین زبان لاتی گفت:
-یا همین الان بلند میشی حاجی ب این آقا کمک میکنی وگرنه میرم ب عموم ک پلیسه میگم ی حال مشتی ازت بگیر حاجی پاشو..
همه از اینکار ماهور خنده ای کردن وباز براش دست زدن ک ماهور ب نشونه ممنونم خم شد...
خلاصه ماهور با تحدید اون مرد بیکارو تو آشپزخونه رستوران فرستاد ک ظرف بستابه وماهم حالی ازغذا در اوردیم...غذاش عالی بود و واقعا ماهور راست میگفت...

-خیلی بهم خوش گذشت...ممنونم ازت..
با همون لبخندی ک روی لبام بود گفتم:
-با تو بودن؛خوش گذشت..
سرشو تکون دادوگفت:
-بیا بالا..البته بدون تعارف..
خنده ای کردیم ک بالاخره حرفو زدم.
-میشه بازم همو ببینیم..
-نع پرو نشو..
خواست درو ببنده گفتم:
-مواظب خودت باش..
درو ک داشت بسته میشدوکمی باز کردوگفت:
-باشع...فردا خونه پسرخالت اینا...
-چے؟
وبعد رفت...وایستا بینم...اون میخواد نورو ببینه یعنی خونه خاله آرزو اینا میاد...آخجـــــونم...
#mahi^^

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...